<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کوچولو می‌نویسد</title>
<link>http://jikna.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 16 Jul 2010 19:23:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>طعم موجی</title>
<link>http://jikna.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روان و بی صدا و گاهی به اندازه مجموع تمام فریاد های دنیا، همه چیز پیش می ره و لحظه یابی تفریح این روزهای گرمه و این نکته که وقتی از بیرون میای و یکی ماچت میکنه و می گه وای وای چه داغی، خیلی بامزه است و یعنی اینکه خورشید باهات دوسته که هی بهت می تابه و می تابه و می تابه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اتفاقات عجیب غریب و کار جدید و کلاسهای جدید و آدمهای مهم جدید و احساسهای درونی و بیرونی جدیدی که هم به شگفت وا می داردم وهم انقدر عادیه که یادم نیست ازشون تعریف کنم.....کلی حکایت از انواع شیوخ یاد گرفتم و داستان تکان دهنده عشق شیر آب به بشقاب چینی هم جزو همین حکایتها بود......توی مسیرهای رفت و آمد حواسم هست که گربه ها و گنجشکها رو بشمارم تا مبادا ازم دلگیر بشن.....فالهای حافظ این شبها و روزها خیلی عجیبن و توی این دوماهه دوم حافظ کلی باهام همراهه و البته یه چیزایی هم مثل رفتن مامان بزرگ به آسمونا وجود داشت که منو به فکر واداشت و مثل همون باد سرده بود که توی زمستون بدجور می وزه و تکونت میده و اینبار توی تابستون وزید و وزید و وزید......حرفهای شبانه و طولانی و دیدن دوستای خوبی که از داشتنشون خوشحالم موج خوش طعمی رو ایجاد میکنه که نمی ذاره در جابزنم ودویدن واقعی ام رو ادامه می دم.......یاد زمستون ۸۳ افتادم که کرم ابریشم وجود داشت و با اون آهنگ توی ذهنم وووول می خورد....سال عروسی مشتی بود و دیروز که مشتی هم واسه ۲هفته اومد ایران بیشتر یاد کرم ابریشم ۸۳  افتادم و اگه همه چیز بدون برنامه ریزی و فکر پیش بره، نتایج خوبی برام خواهد داشت.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Jul 2010 19:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jikna&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>jikna</dc:creator>
<guid>http://jikna.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فلیچیتا</title>
<link>http://jikna.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی آغوش طبیعت می شه بهترین لحظه ها رو زندگی کرد و  چند ساعت توی آلاچیق معروف میم.ب.جون بودن و زیر پا داشتن غرب تهران برام کلی تصفیه بود....مثل جاده چالوس پیچ می خوردیم و خودروهای بی سرنشین رو می شمردیم.... دیروز هم عکسهای سفر دوستان به ترکمن صحرا رو دیدم و دلم تالاپ تولوپ می کرد واسه اینکه اونجا باشم و در دشتهای بی حد و مرز و سبز ترکمن صحرا و کوههای کم نظیر و خونه های دنج روستایی چند روزی رو بی همه چیز بشم و به خیلی چیزا برسم....دلم خواست مثل هایدی بدوم توی کوهها و نترسم از زمین خوردن و خندیدن قاه قاه....دلم خواست صدام توی کوه بپیچه و همه حرفهامو با کوهها تقسیم کنم....از درخت سیب گلاب بچینم و بخورم و با گیلاسهای خونگی و خوشمزه گوشواره بسازم برای خودم...دلم ارتفاع خواست.. ارتفاع صحرایی...ارتفاع ترکمنی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Jun 2010 08:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jikna&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>jikna</dc:creator>
<guid>http://jikna.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هیچ چیز</title>
<link>http://jikna.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلگرمی، دلتنگی، دلبری، دلچسبی...همه مشتقات دل(!) این روزا خیلی ازم دورن و در عین حال خیلی هم ملموسن...زندگی این مدلی که همه چیز هست و هیچ چیز عمیق نیست هم عالمی داره. که البته این تشابه اسمی فقط یک تشابه اسمیه و ربطی به رنگ لباس و صورتی مجذوب نداره... از این دل گریزی چیزهای زیادی به دست آوردم که خیلی ارزشمنده....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه چسبی سوغاتی گرفتم که یه آقاهه توی چین داره و اگه یه دمپایی رو که به هیچ طریقی نمی شه چسبوندش با این بچسبونی، ممکنه جاهای دیگه دمپایی یه روزی پاره بشه اما امکان نداره اون جایی که با چسبه چسبوندی  پاره بشه....هنوز نشده ازش استفاده کنم  اما به حرف سوغاتی دهنده اعتماد کردم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزا بیشتر از هر چیزی خوشحالی بعد از حرف زدن با دوووست جووونم می تونه نقطه اوجم باشه و کم کنه از همه نا آرومی های اجباری و اجتناب ناپذیر.....اینکه دیگه واقعن از هیچ کسی هیچ توقعی ندارم وبرخوردهای آدمهای اطرافم هرچقدر هم که تلخ و آزاردهنده باشه اما تاثیری روم نداره هم خوبه و خوشحالم که بهش رسیدم.....بعد از حرفهای دووست جوونم و اس ام اس میم.ب.جون، به سفر فکر کردم. فکر کردن به این موضوع  شادم میکنه وبهم انرژی می ده و یه احساس غیر قابل توصیف برام به همراه داره....کنده شدن از همه چیز؟! نه..اینطوریام نیست که اگرم باشه بد نیست.چون کدوم همه چیز؟! نیومدم به دنیا که یه چیزای کوچیکی بدست بیارم و بعدش فکر کنم همه چیزه و بچسبم بهش....اینا هیچی نیست! هرچی هم بری و بدست بیاری و کشف کنی بازم هیچی نیست....کدوم همه چیز؟!چی می تونه همه چیز باشه که بدستش بیارم و دیگه چیزی نخوام؟؟! پس همه چیزی وجود نداره. حداقل برای من اینطوره.....باید بری و پیدا کنی خیلی چیزها رو .... حتا یک لحظه هم نمیتونم فکر کنم روزی همه چیز رو گذرونده باشم و همراه داشته باشم....توی این دوران فکر کردن و خیال داشتن این مدلی یه کم خلاف جهت جریان های جاریه اما ممکنه! و حالا هم که مدتهاست همین شده فکرهام..البته نهایتی هم نداره و نمی شه ماجرا رو توضیح داد و بست. نقطه پایانی برام نداره و شاید اصلن همینقدرش هم نباید می گفتم.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Jun 2010 18:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jikna&amp;postid=151</comments>
<dc:creator>jikna</dc:creator>
<guid>http://jikna.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رها</title>
<link>http://jikna.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احساس آزادگی بهترین احساس تا امروز بوده .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرار و قرار رو بر هم ترجیح ندادم...پی هر کدوم رو به وقتش که بگیری دیگه نه اسم فرار، می شه فرار. نه اسم قرار، می شه قرار....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استراحت چند روزه و آفتاب و دریا و سوتی هامون و ته مونده رژ لب قرمز دلربا و بستنی و خواب ظهر و دود هر وقته و غذاخوری های پر و پیمون و بی دغدغه گی و  فراموشی دلمشغولی های هر روز و بی فکری به بعد و کنداکتور های قلمبه و تاکسی خنک و خلوت و خانه داری کله صبح و خواب و خواب و خواب و خنکای شرجی و خرید و زمین خوری و ربودن قاشق چنگال و مهماندار خارجی و ایرانیهای خاله زنک و کتاب زن کامل و جلبکهای دریایی مهربون و عطر با ۵۰درصد تخفیف و رها شدن توی زمان بدون در نظر گرفتن حد و مرزها و از همه مهمتر رسیدن به چیزی که خواستی اتفاق بیفته...چه بده که نمی خوایم. و همیشه گله داریم که چرا اتفاق نمی افته...اول باید بخوای. مطمئن باش می افته....من که مطمئنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Jun 2010 15:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jikna&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>jikna</dc:creator>
<guid>http://jikna.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جیب دوست دارم...</title>
<link>http://jikna.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزها و هفته ها  زود می گذره و وقتی میام بیرون و به خودم نگاه میکنم تنم مور مور می شه... شاید هایی هست که ازش فراری نیستم اما نمی خوام همراهم باشه و توی این بیرون اومدن ها زیاد این شاید ها رو می بینم واصرار می کنم......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-----------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوشحالم که امروز رفتم و کلی نوستالژی زنده کردم...خیابون زاگرس.پلاک هفت..موسسه ای که بخش بزرگی از خاطراتم اونجاست و هنوزم وقتی از پله هاش میرم بالا بوی خنک تابستون ۹سال پیش به صورتم می خوره و این کم پیش میاد که بویی به صورتم بخوره.......هنوز مشتاقم که اول کی میاد جلوم و چقدر دلتنگ روزهایی شدم که توی پله های کاخ سفید می دویدیم و توی تحریره طویلمون شیطونی می کردیم و آقای صلاحی چقدر اذیت می شد از دست مایی که امروز هر کدوممون طرفی هستیم و چقدر بی خبریم از هم.....یاد همه دوستای اونجا افتادم و همه سالها توی فاصله پله های طبقه اول از جلوی چشام رد شد....دلم تنگ بود و با وجود اینکه بوی عطرم آزارش داد اما هنوزم سبک میشم از حرف زدن باهاش و خوشحال از اینکه دلگرمیه واسم... یاد همه روزهایی که توی اتاقش جلوش نشستم و گریه کردم افتادم و حالا انگار مقاوم ترم... یاد اونروز افتادم که تحریره و فنی یکی شده بود و کوچیک. و من توی تحریره بزرگ قدیمی تنهایی گریه می کردم و باقی مونده وسایلهامو جمع و جور می کردم...همه گریه ها و خنده ها ، ناراحتی ها و مبارزه ها و تلاشهای تک تک اون روزها، امروز برام شیرینه...و چه خوبه که سوم خرداد هست و بهانه ای دارم برای طی کردن پله ها و اشتیاق برای اینکه بوی خنک تابستون سالها پیش بخوره توی صورتم......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;--------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی جیب دوست دارم...! اینکه مانتوم جیب داشته باشه برام خوشاینده..اینکه بتونم وقتی از پله های کذایی میام پایین دستهامو توی جیبم بذارم  و مجبور نباشم برای تعادل هم که شده دستهامو تکون بدم یا به بندهای کوله ام بگیرم...دیروز برفراز پله های کذایی فهمیدم که خیلی جیب دوست دارم، خیلی خیلی جیب دوست دارم...یکی درونم گفت شاید جیب یه جور محافظه برام...اما جیب مایه شادی منه...به خودم که اومدم پایین پله ها دستهام توی جیب شلوارم بود  و از نظر اینا این خیلی بده که یه خانم در اون حالت باشه...نمی دونم محکوم کردن این موضوع به قوانین اسلام بر می گرده یا عرف خود ساخته ای که یه عده ی محدود بهش اعتقاد دارن اما اشاعه نامحدودی داره....اجبارها داره روی دوشم سنگینی می کنه...من عاشق مانتوهای جیب دارم هستم...خیلی جیب دوست دارم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 May 2010 20:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jikna&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>jikna</dc:creator>
<guid>http://jikna.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کمی تا قسمتی بهترینهای87</title>
<link>http://jikna.blogfa.com/post-148.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر روز حرفهای زیادی میان و می رن....این میون یه سری از حرفهایی که میان، می مونن و نمی رن...همین حرفها تبدیل می شن به فکر...فکرهای باقی و جاری....فکرهای روزها و شبها....فکرهای قابل بحث و فکرهای مختص سکوت....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی لبریز می شوم و سر ریز می شود از چشمهایم واین روزها که روزهای خوب زندگیست پر است از لبریزی های پی در پی وسر ریزی های وقت نشناس....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه عالمه موضوع بود که فقط به درد گفتن توی اینجا میخورد.اما گذر زمان بیهودشون کرد دیگه...شاید اگه کامنت دوووست جووونم نبود، امروزم میومدم توی نت و صفحه پست مطلب جدید رو باز می کردم و چیزی نمی نوشتم...اما نوشتم!کمتر نوشتن اینجا دلیلی شد که دفترهای کوچولوم بیشتر پر بشن از لحظه هام........موهامو باز کوتاه ترین کردم و خواهر می گه مثل کیوی شدی و اینروزا یکی دیگه هم به جمع اونهایی که بهم میگن  ش  اضافه شده....رفتم خونه پونه اینا و خانمه با قرآن بهم یه چیزایی گفت و توی جمع کلی خانم بزرگ و خوب بودم....انگار خیلی قبلشم که  عروسی صاحب خاکهای ژله ای بود بعد هم هاله ازدواج کرد و قراره بره هلند و به عروسی سهیلا هم نرسیدم......کلی از خدا ممنونم که اون اتفاقی که می خواستم رو برام فرستاد و چهارشنبه یادم میاد که پارسال بعد از تونل رسالت جلوی ماشین پلیس پنچری گرفتم و دلگیر شدم از پذیرایی آخر مراسمی که من هیچ سهمی درش نداشتم.....موج های این روزها خیلی زیاد و در تضاد با هم دیگه است...روی تضادها دارم موج سواری می کنم و خوشحالم که با اینکه شنام خوب نیست و قایق حرفه ای ندارم اما غرق نمی شم.....هنوزم یه باد بهاری ناب، بعد از ۵ ساعت توی استودیو بودن می تونه خستگی همه چیز رو از دلم ببره.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;--------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این اولین باری است که دارم توی این کارها شرکت میکنم....شاید چون هیچ وقت فضای این وبلاگ رو جوری طراحی نکردم که بازیهای وبلاگی بتونه واردش بشه. اما از اونجایی که همه چیز می تونه تغییر کنه منم تصمیم گرفتم که اینبار وبلاگستانی بشم و شرکت کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://blog.khabgard.com/statics.asp?id=-3583532&quot;&gt;خوابگرد &lt;/A&gt; پیشنهاد داده که کتاب منتخب سال ۸۷ را از نگاه خودم انتخاب کنم....به نظرم &lt;A href=&quot;http://pouriaalami.blogspot.com/&quot;&gt;پوریا&lt;/A&gt; بد نگفته که : &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;&lt;EM&gt;دروغ چرا؟ بنده همه‌ی کتاب‌ها را نخوانده‌ام خب. نه پولش (و وقتش) را داشتم که بخرم و بخوانم، نه کسی پولی داد که آن همه کتاب را بخوانم (و در کسوت داوری نظرم را اعلام کنم.). و اگر کسی این پول را داده بود، الان من نشسته بودم آن‌ورتر و داشتم پولم را می‌شمردم و فحشم را می‌خوردم (چون پولش را گرفته بودم عیبی نداشت! حتا &quot;آینه&quot; هم نمی‌گفتم!) و کاری به این نظرسنجی‌ها نداشتم.&lt;BR&gt;دروغ چرا؟ نه من، که هیچ‌کدام از داورها هم همه‌ی این کتاب‌ها را نخوانده‌اند.....&quot;&lt;/EM&gt;  منم باهاش موافقم... شاید از طرفی حجم عظیم مطالعاتی من توی سال گذشته به کتابهای درسی اختصاص داشته و خواهد داشت... خوندن و خوردن کتابهای درسی ارتباطات و جامعه شناسی، خیلی وقتی برای موندن توی خط رمان خونی نمی ذاره و از طرفی الان که به خودم اومدم دیدم که خیلی وقته بیشتر رمانهای توی دستم ترجمه اند!...اما خوب دلیلی برای مخالفت برای شرکت در این نظر سنجی نمی بینم و با تمام انتقاداتی هم که وارد بوده اما من منتقد این قبیل کارها نیستم و جور دیگری نگاه می کنم و  ترجیح میدم بحث جدیدی نگشایم.انتخابی بیشتر از اینها نداشتم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱-&lt;STRONG&gt;من گنجشک نیستم&lt;/STRONG&gt;- مصطفی مستور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲-&lt;STRONG&gt;برف و سمفونی ابری&lt;/STRONG&gt; - پیمان اسماعیلی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳-&lt;STRONG&gt;احتمالا گم شده‌ام&lt;/STRONG&gt;- سارا سالار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما هم اگر دوست داشتید شرکت کنید.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 May 2010 12:43:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jikna&amp;postid=148</comments>
<dc:creator>jikna</dc:creator>
<guid>http://jikna.blogfa.com/post-148.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمک</title>
<link>http://jikna.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بااسترابری حرف می زنم وازش می خوام که قول بده سفر رو جور می کنه....می گه باشه . اما معلومه که باشه گفتنش کمرنگه و البته این ربطی به کم سو شدن چشم امید من نداره......اینکه می گم ۲ هفته بعد از عید، یا حتا کلن از اولین روز بعد از عید تا امروز انقدر اتفاقات و کارهام زیاد بوده که انگار ۵،۶ ماه گذشته ، حقیقت داره و البته این همه کار و تلاش با روحیات من سازگاره ولی دلم یه کم بی هویتی می خواد و از پسوند و پیشوندها گریزونم.......البته همه اینا به معنی اینه که روزها خوب می گذره و شبها با دهها امید به صبح می رسه.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه کوچولو اومده توی دنیا که مانلی نامیدنش و البته پانیذ تهدید کرده بود که اگه اسمش رو نذارن پانته آ، خودشو با گوشت کوب می کشه! که بلخره کوتاه اومد و شناسنامه مانلی صادر شد.... قبول کردن مسئولیت پرورش یه آدم دیگه غیر از خود آدم، خیلی سخت و پیچیدست و بجز شهامت خیلی چیزای دیگم می خواد که هنوز مطمئن نیستم همه پدر مادرها اینو می دونن و بچه دار میشن، یا بچه دار می شن و بعدش می گن حالا ببینیم چی پیش میاد.....به هر حال پدر و مادر بودن دوتا نقش خیلی بزرگه که به نظر من باید قبل از وارد شدن به این نقشها خوووووب فکر کرد.......برام جالبن آدمهایی که دم بوفه آقای مهربانی وقتی می خوان سفارش بدن می گن&quot;غذای آماده چی داری؟&quot;... در اینکه بوفه آقای مهربانی همه غذاهاش کیفیت نصفه و نیمه داره شکی نیست اما اینکه خودمون چقدر واسه خودمون کیفیت قائلیم واسم جالبه! حتا مهم نیست چی قراره بخوره و انقدر مهم نیست که چند دقیقه واسه خودش صبر کنه...ژامبون، بلغاری، هات داگ، کالباس قارچ و مرغ، هرچی آماده است بده بیاد تا از دست خودم، از دست گرسنگی خودم راحت شم.....٬! به هر حال خوبه که هنوز به این مرحله از زندگی نرسیدم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲تا از دونه های دستبند ۲۳تایی رو رد می کنم و از ۲۱ شروع میکنم...خاطره جاری رو ابدی می کنم و واقعن منتظرم که ابدی بشه....تصویر زندگی همیشگی با تکرار ۲۱باره اون لذت بخشه و به این فکر نمی کنم که چقدر از تاریخ آغازش گذشته....مهم اینه که چقدر به اون یکی تاریخش مونده....به هر حال دووست جووونم میگه ۳ماه اول ۲۳سالگی عجیب غریبه و بعدش همه چیز مثل قبل می شه اما من هیچ وقت نمی خوام به این فک کنم!.....اما دیشب من و دووووست جووونم به اتفاق نظر همیشگی رسیدیم که &quot;نمک&quot; دوای تمام دردهاست...هر دردی با نمک و مشتقات نمک درمون می شه و استثنا هم نداره......!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی هی دلم می خواست بیام اینجا و بگم یکی از آرزوهایی که از بچگی داشتم  برآورده شد و این بود که دوستام واسه تولدم سورپرایزم کردن....  میم.ب.جون، فازی، بیتا، فیروزه و ریحانه و صفا با کلی دوستای جدید واسم تولد گرفتن و کلی شاد شدم از نور نارنجی ای که برام بوجود آوردن.......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Apr 2010 19:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jikna&amp;postid=147</comments>
<dc:creator>jikna</dc:creator>
<guid>http://jikna.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غ صه ها</title>
<link>http://jikna.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش&quot; یکی بود، یکی نبود&quot; اول قصه ها نبود....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Apr 2010 21:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jikna&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>jikna</dc:creator>
<guid>http://jikna.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>23 سالگی من</title>
<link>http://jikna.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح که چشمم رو باز می کنم می دونم که امروز روز منه! روز خود خود من....خدا امروز روبه نام من زد وامسال بلخره رسید... یه سالی که از بچگی برام عجیب بوده ، قراره شروع بشه و امروز مثل هر سال،  بهترین روز  سال منه.......هر چند هر روز رو مال خودم می دونم اما امروز به اسم من سند خورده و خوبه که هنوز احساس عجیب و خوشمزمو نسبت به روز تولدم دارم......امروز آغاز ۲۳ سالگیمه و منم و یه دنیای پیش رو......ممنونم از همه دوستام که هستن. بهم لطف دارن و از دور و نزدیک و به هر طریقی بهم یادآوری میکنن که امروز مال خودمه و همراهانی هم دارم.....خوشحالم.....آرزوهامو توی ذهنم مرور می کنم وبا فکر کردن به راههای رسیدن بهشون لبخند ممتدی برای خودم میسازم......امسال یه کادو تولد مشخص از خدا خواستم و می دونم که از هر چی بگذره از کادو تولد من نمی گذره.....هر چند که خودشم می دونه آخرش می گم خدایا منو از اون چیزی که می خوام محافظت کن...اما این سفارش دادنه یه جورایی یه نور نارنجی واسم می سازه.....۲۳ساگی من روایت خودشو توی ذهنم داره و واقعیتش قراره از فردا شروع بشه.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Apr 2010 18:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jikna&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>jikna</dc:creator>
<guid>http://jikna.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> خ و ا ب </title>
<link>http://jikna.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزا  مثل خیلی وقتا زیاد به این موضوع فکر می کنم که کاش یه جوری بود که زمان خوابمون دست خودمون بود...نون خامه ای سابق می گه یعنی مثلن خوبه مثل تراکتور باشیم که خوابش نمیگیره؟!!!....اما من می گم نه!....فقط کاش بی خوابی باعث نمی شد که  در اوج اشتیاق واسه بیداری و تلاش واسه زندگی، مجبور باشیم بلخره۵-۶ ساعتم که شده بخوابیم....البته خوابیدن هم بخشی از زندگیه و اتفاقن من خیلی خوابیدن رو دوست دارم و از دیدن یا ندیدن خوابهای ترسناک و بی سر و ته جورواجور و دلهره انگیز و یا شادی آفرین همیشه لذت میبرم...وحتا از خواابهایی که هیچ تصویری رو به همراهنداره هم خوشم میاد.....اینکه قبل از خواب با خودم فکر کنم که دوست دارم امشب چه خوابی ببینم رو هم دوست دارم...اما بعضی وقتا هست که مثل الانا دوست دارم  نیازی به خواب نداشته باشم. حتا واسه یک دقیقه!!......به هر حال شاید سفارشش رو  به خدا دادم که یه فکری به حال ما بکنه.....البته می دونم که تعجب نمی کنه از خواستم چون من چیزای عجیب تر از اینام تا حالا ازش خواستم وانقده مهربونیاش به من زیاده که همیشه در حد توان من برآوردشون کرده....به هر حال امیدوارم  یه روزی علم به جایی برسه که بشه بیخوابی رو از سر اونایی که بیخوابی دارن به دیگران که نمی خوان بخوابن انتقال داد!........مادر جون همین الان گفت  نگران نباش وقتی پیر شدی انقده بی خوابی می گیری که آرزو کنی و از خدا بخوای بهت یه ۱۰ ساعت خواب مداوم بده.......نون خامه ای سابق هم می گه مادر جون پس یه کم مثل مامان بزرگا به کوچولو بگو که&quot; ایشالا پیر بشی جووون&quot;........نون خامه ای سابق تازه پیش دبستانیه، نمی دونه اینجوریام نیست!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بر خلاف مخالفت دووست جوونم  با میم.ب. جون رفتیم کچل شدیم!..انگار کلی از خستگی ها و غمها و ناراحتی ها به سر موهام چسبیده بود و با چیدنشون از بین رفتن......ممممممم.........حالا دیگه نمی تونم زلف بر باد بدم اما در عوض راحت ترم و رها تر........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه آهنگی شندیم با پونه که اینجاهاش واسه من پر معنا تر بود:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقد سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه خوندن جدا باشی/ ....چقد سخته که رفتن راه آخر شه نتونی راهی اش باشی/ .....چقد سخته که عشقت روبروت باشه نتونی هم صداش باشی/ ....چقد سخته کلامت ساده پر پر شه  نتونی ناجی اش باشی/ ...چقد سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده/ / / / &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته بین اینا یه چیزای دیگم می گه که یه کم قافیه انگیز تر بشه ها!! اما در کل منی که به سختی ها اعتقادی ندارم درک این چیزا خارج از حوزه عقلانیمه ولی چون ترانش رو هی به طور غیر ارادی می خونم گفتم بنویسمش یه جا بلکه از کلام  بره  و راحت شه مخم.....! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Apr 2010 18:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jikna&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>jikna</dc:creator>
<guid>http://jikna.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
