<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کوچولو می‌نویسد</title>
<link>http://jikna.blogfa.com/</link>
<description>جیکس وار و کوچولو...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 08 Nov 2008 10:57:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>فایلهای من</title>
<link>http://jikna.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دستام زیاد خشک می شه و عادات پاییزی و بلکه هم همیشگی که خیلی بده  میاد سراغم.عاداتی که این دوست هم ازش نوشته و اگه خواستین می تونین &lt;A href=&quot;http://www.spotlight.blogfa.com/&quot;&gt;اینجا&lt;/A&gt; بخونین چون من ازش چیزی نمی گم!...خیلی خوشحال شدم که دیدم شهرکتاب کتابی جدید از سلینجر داره و هفته ای یه بار که آدمو نمی کشه ،منو یاد اون روزهایی توی یه سال که نمی دونم کی بود  انداخت که دلتنگیهای نقاش خیابان...رو می خوندم و دلم تنگ شد برای اون پاییزها و زمستونها و دلتنگیم اونقدر زیاده که شاید بعد از ظهر سرگردون بشم وشاید حتا تنهابرم سینما...دوست جوووونم بازم پاسخی نداد و شاید زیادی تنها موندنم واسه اینه که به  خودم که چند وقته تنهاش گذاشتم بیشتر نزدیک بشم و اگه واقعن اینجوری باشه پس خیلی خوبه و واقعن یا غیر واقعن بودنشم خودم تعیین می کنم !!!از لذت ثانیه ها و اینکه یه بچه ۸ ساله هم میتونه به ادبیات خرده بگیره خوشحالم و نمی دونم سرمای هوا میتونه دستهامو گرم کنه یا نه..منتظر نمی مونم وخودمو می رسونم.تصمیمی برای چشم انتظار بودن برای هیچی ندارم.باید سرعت قدم ها رو بیشتر کنم و البته به فکر قدرتش هم باشم...شاید فروشگاه جام جم و اون نونوایی که واسم خیلی دوست داشتنیه هم دیگه نتونه بهم قدرت بده و البته که باید بتونه.. .شاید خیلی چیزا ازم دور باشه و خیلی ها نتونن باشن اما من به سمت همه  چیز می رم و خبری از کسی نباشه بهتره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 08 Nov 2008 10:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jikna&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>jikna</dc:creator>
<guid>http://jikna.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غیر از من و خیال و تنهایی ... .</title>
<link>http://jikna.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نی نی امروز نیم سالش شد و این رویداد واسه خانواده ما مهمه!نی نی حالا خیلی بزرگ شده اونقدر که کادوی من بهش نخورد و حالا مطمدنم که هیچ وقت نظرهام واسه اندازه بودن لباس به بچه ها درست نیست و  البته احتمالن در آینده می شه اما  تا الان که همیشه گند زدم!!!واکسن زده و بی تابه و باز توی اون بی تابی هم خندش می گیره و می خنده و این اوج زیبایی واسه یه آدمه که فقط نیم سالشه! پس حتمن می شه توی کلی درد و ناراحتی هم از ته دل خندید و شاد بود ! اینو امروز نی نی بهم یاد داد..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هوا زیاد سرد شده و این سردی منو یاد همه اونایی که لحظات سردی باهاشون داشتم می ندازه وبرام عجیب بود که مثل یه چرخ برگشتم به ۴،۵ سال پیش و آدمهای اون روزا که هر کدوم به طرفی گم شده بودن و دوباره پیدا شدن..جوجه تیغی  اومد ومن همه حقایق ۶سال پیش رو اس امی بهش گفتم و ندیدمش هنوز و نگاه ناوک انداز که همه چیز رو در موردش فراموش کردم و واقعت اینه که فقط چهرش به خاطرم بود و همین!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پونه سر دردشت جلوی آژانس بدجوری جوش آورد و من انگار که&quot; رقصم گرفته بود  و واقعن  آنجا کسی نبود غیر از من وخیال و تنهایی... و این نونهای کنجد دار و ورزش شدید و فکر و خیال و دوری از همه ونزدیکی و جواب نمی دی وقتی حالش نیست  یا هست و مرور کارها و نه عملی کردن و وقت می پره و ساعتها دیگه به باتری نیاز ندارن و می بلعی..نمی دونم دلم می خواد اون ساعت رو داشتم..!!همه یک لحظه ساکت.من می خوام با نی نی بازی کنم بعدم به همه چیز بخندیم و بعد غذا بخوریم و بخوابیم توی گهواره..همه ساکت لطفن!دلم واسه کتابهایی که نمی خونم نمی سوزه واسه خودم می سوزه و خیلی چیزا که اونم سوختنی نیست...توی خارج خیلی چیزا غیر قابل شمارشه و اینجا همه چیز قابل شمارشه  حتا نون!..نمی دونم مامان چرالباس زمستونی ها رو نمیاره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Nov 2008 17:04:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jikna&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>jikna</dc:creator>
<guid>http://jikna.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوچولو پرید توی5 سال!</title>
<link>http://jikna.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تصمیم رو عملی کردم واین دو سه روزه خیلی خوبترم و باید خوبتر ترم بشم و تقسیم بندیم مثل آقای لوازم تحریر محل افشین اینا شده که پاک کن هارو به دو دسته کوچک وبزرگ تقسیم نمی کنه(!) و می گه:پاک کن کوچک و پاک کن کوچکتر! به هر حال من می رم جلو وحیات رو می چشم و طریقه طبخ دست خودمه!...یه اتفاق دیگه ازخودم که با رفتن پیش اون دکتره حالا باید چیزهای مشخصی بخورم و گفت حداقل ۴ کیلو کم داری و این جالبه که بتونم برخلاف عاداتم حرکت کنم وخودم انگار یه کم مهمتر شدم و حالا هر چی بشه معلومه که خوب می شه واز اون راهی که مرداد باید میافتادم توش نشانه هایی داره بروز می کنه که واسم لبخند آفرین وصد البته استرس زاست...کلی پیاده و بدون پونه رفتم  و در آخربتهوونی در کار نبود و خالی و خاموش بود وحالا من و نوتهایی که باید تنهایی بدنبالشان بگردم و شاید خودم هم روزی نوت آفریدم! و دوست جوونم هم نبود تا پیاده روی تکمیل شود و خاطرات اون روزها هم ۶ دقیقه ای مروز شد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز توی انقلاب کلی اسپورتیزه شدم(!) و مجموعه انقلاب یکی از جاهاییه که خیلی دوستش می دارم.والبته زیادم نرفتم اما دوست دارم.آرارات و آزادی هم همین حس رو با دز کمتر بهم تزریق می کنه.بعدم که به دعوت ناگهانی استرابری رفتم محل خونه دوست رز زحمتکش تولد و کلی خندیدم و خوراکی خوردم و در جمعی بودم که ملاک تقسیم بندی آدمهاش دو دسته بود:۱-نوار و فیلم.۲-اسناد و مدارک! البته من جزو هیچکدوم نبودم اما تصوراتم که عملی نشده منو ساخت  وکلن خوب بود و از این پایگی و خستگی ناپذیری راضیم.قبلشم که شریعتی و دلگیری عصر جمعه در یخچال و ۱۳ تومنی که پونه روی دستم گذاشت ومهم نیست،چون ارزش اون دسته گل واسم بیشتر بود...!۳۲۰ تشکر می کنه از تماس و یاداورب بودنش و آهنگ &quot;آهای آهای آهای خانم خوشگله، اونی که زیر پات گذاشتی دله..&quot;هم بود که تفاوت را احساس کنید!بعدم اینکه مرسی از خدا و آسمون که امروز هوا ابریه و تا ۱۲ تونستم بخوابم و با اینکه دکتره گفته باید ۱۱ ساعت در ۲۴ ساعت لالا باشی اما عمرن از ۸ ساعت بیشتر نمی شه..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول آبان تولد &quot;کوچولو می نویسد&quot; بود و بعدم که از آذر پارسا ل&lt;A href=&quot;http://kittak.persianblog.ir&quot;&gt; اون &lt;/A&gt;کوچولو به &lt;A href=&quot;http://jikna.com&quot;&gt;این&lt;/A&gt; کوچولو تغییر شکل و لباس یافت و انگار همین دیروز بود که کوچولو می نویسد متولد شد و حالا که ۴ سالش تموم شده و رفته توی ۵ سال یه گذر عمر زیاد، خیلی سریع اتفاق افتاده ویه بچه ۴ساله همیشه فکر می کنه دیگه بزرگ شده اما کوچولو هیچ وقت بزرگ نمی شه...کوچولوها زندگی رو بیشتر دوست دارن و آدمها و دنیا رو خوشتر می گذرونن وشادن وسرمست و از فرصتی که واسه زندگی دارن و از لحظه لحظه ها بیشتر لذت میبرن و می دونن که باید خیلی چیزایاد بگیرن وخیلی جا دارن تا بزرگ بشن و خیلی چیزای دیگه که نمی شه گفت و فقط کوچولوها می دونن و تا کوچولو نباشی نمی فهمی...به هر حال تولدشه ومنم بهش میگم  کوچولو دوستت می دارم و تولدت مبارک!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Oct 2008 11:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jikna&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>jikna</dc:creator>
<guid>http://jikna.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بزرگ </title>
<link>http://jikna.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز روز خوبتری بود...البته نشد الان زنگ بزنم و تصمیمی که زیر دوش گرفتم رو عملی کنم اما مهم تصمیمش بود که گرفتم و انگار همین خیلی سبکم کرده..امروز صحبت با اول شخص خیلی برام خوب بود و برای اولین بار توی زندگیم با یه نفر یه جورایی درد دل کردم که خوب هم بود...صبح که رفتم نشگاه سر کلاس اول یادم افتاد که گوشیم رو پیش پونه جا گذاشتم..می تونستم با صرف ۷مین وقت برم بیارمش اما نرفتم و تا عصرکه برم پیش پونه بدون گوشی بودم و خیلی خوب بود و خیلی خیلی خوب بود! یه جورایی یاد یه کم قبل تر هام کردم.یاد اون موقع ها که دوست جووونم مجرد بود یاد میرداماد یاد بتهوون یاد خیلی از دوستام که خبری ازشون ندارم و خاطرات زیادی باهاشون دارم یاد بستنی با طعم گناه  و امروز واقعن دلم بتهوون خواست و باید همه کاستهاش که باید رو سی دی بخرم و یه کم یاد خودم افتادم که انگار توی این مدتها که نمیدونم چند ماه بود محویده بود و دلم تنگ شد واسه همه ی اشکها و لبخندها و کویر خواستم با یاد سپیدی و نشستن به تماشای آبهای سپید و باراد گوش دادن و فعل و فاعل نشناختن و گسیختگی تا حد جنون بعد از یاران اوشن۱۱!...شب تنهایی رفتم سه زن رو دیدم.جمعه هم تنهایی رفتم &quot;یرما&quot; رو دیدم و  تئاتر خوبی بود و من هم درخشیدم در میان خنکای پاییز.. اون ساعت توی پارک دانشجو منو به خیلی سالها قبل و یه تئاتر برد وامسال متفاوت بود و قدم زدن اون حول و حوالی رو دوست دارم و حیف که قدمهام به حدفاصل میدون تا چهارراه نرسید...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حیلی کار دارم،خیلی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Oct 2008 20:30:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jikna&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>jikna</dc:creator>
<guid>http://jikna.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهره ها م!</title>
<link>http://jikna.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه زمانی یه دوستی که الان استاد بزرگ شطرنج شده بهم میگفت که تو حرکتهات خیلی خوبه و خیلی زود بهترین راهها رو برای رسیدن به پیروزی و خواسته ات پیدا می کنی.راههایی که کمتر به ذهن بقیه می رسه.واسههمین عقب نمی مونی.می گفت آموزش به امثال تو خیلی راحته و دوست داشتنی .اما یه مشکل داری...اونم اینه که گاهی مهره ها رو درست نمی چینی و با اینکه به نظر من می دونی جای هر مهره کجاست اما نمی دونم چرا تغییرش می دی و همین باعث می شه که شاید آخر بازی از اون بازی خوشت نیاد..!هر چند که خلاقیتت توی پیدا کردن مسیر بازی خیلی عالی وبی نظیر بوده!...بعد از اون موقع دیگه کمتر به این جمله ها فکر کرده بودم تا یه اتفاقهایی توی این اواخر منو یاد این حرفای اون دوست انداخت و دیدم آره انگار راست می گفت..اما هنوز همونجوریم که!..نمی دونم شاید دوست دارم همیشه اونجور که مدل خودمه مهره ها رو بچینم و اونجور که خودم فک می کنم درسته، حرکتها رو طرح ریزی کنم..و در پایان هر چیزی که شد و هر نتیجه ای که بدست اومد از این &quot;خود&quot; بودنه و &quot;خودی&quot; حرکت کردنه لذت ببرم...فقط بدیش اینه که هیچ وقت نمی تونم شطرنج بازی کنم، چون نوع چیدن مهره هاشو دوست ندارم و شطرنج &quot;خودم&quot; رو می خوام!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Oct 2008 09:36:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jikna&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>jikna</dc:creator>
<guid>http://jikna.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به آسمان بپیوند...</title>
<link>http://jikna.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه چند ساعتی نمی دونم پارازیتها کجا رفت و خلاصه بعد از ماهها یه Best of دیدم و از شانسم هم معین بود و خلاصه دیگه..یه آهنگایی که منو به کلی قبل ها برد که بیشتر از توضیحات تقویم عقب بود وبه نزدیکی ها وخلاصه این تاثیر بیکران موسیقی بر من خیلی عمیقه..واسه همین یه جوری شدم..اما تا این یه جوری شدنه خواست قوت بگیره یهودیدم نی نی اینا پشت آیفون هستن و مامان نی نی(بیچاره قبلن خواهر منم بود!!) نی نی رو گذاشت و کلی هم سفارش کرد انگار که ما نمیدونیم! الان نی نی داره شیر میخوره تا انرژی واسه شیطونی داشته باشه..راستی !۳ روز پیش یه نفر به خاندان (وازه مسخره ایه به نظرم!) ما اضافه شد که که فامیلیش مثل منه و بچه  عمو و زن عمو وبرادر ۲تااز دختر عموهامه!..امروز با مامان وپونه رفتیم بیمارستان تا ببینیمش و اینا و من که هنوز معنی بعضی از حرفها رو نمی فهمم وبرام سواله که یعنی چی..جالبه که هنوز برای خیلی ها مهم اینه که بچشون دختر باشه یا پسر و وقتی توی ۴۵سالگی برای چهارمین بار حامله شدن از همه میخوان که براشون دعاکنن که بچشون دختر بشه یا بر عکس!!..نمی دونم .نمی تونم بفهمم بعضی چیزارو که  واقعن یعنی چی؟؟نمی دونم چرا بعضی ها خودشون رو در مقابل فرزندی که میارن دنیا و به واسطه اونا پا روی  زمین میذاره بی ...  می دونن؟! هضم این چیزا و شنیدن این حرفا واین خوشحالیهای الکی و دلخوشیهای بی فایده و پوچ واسم سخت..نمی دونم اما جالبه که همه در کنار هم هستیم و روی یک زمین هستیم و در فاصله یک قدمی هم ایستادیم اما هر کدوم یه دنیا داریم به وسعت هزاران دنیای دیگه...اتفاقن  چند روز پیش یه مسایجه هم سر همین مسئله دنیاها و ادمها با ۳۲۰ داشتم که براش متاسفم و در مقابل می تونم به خودم لبخند بزنم...اما اتفاق جالب دیگه این بود که جلوی در بیمارستان بهت چادر می دادن!!!!تا بدون چادر نری توی بیمااااارستان ن ن ...!نمی دونم علت این کار چیه و اینکه کارت شناسایی منم گرفت و اینکه شمارم رو هم گرفت و اینکه خیلی چیزایی که اینروزا آزارم می ده و فکرم رو بیخود شلوغ می کنه و یه احساس بد رو هر روز بیشتر قوت میده و  و  و...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;--------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان فهمیدم که دیگه اونقدر برام با ارزش نیست که ازش چیزی بنویسم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بوی پاییز میاد و روزهایی که باید مدرسه می رفتم!هنوز صدای برگها رو زیر پام حس نکردم و نشنیدم...شاید چون ماههاست یه پیاده روی طولانی نداشتم...دلم قدم زدن و محو شدن می خواد..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Oct 2008 14:54:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jikna&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>jikna</dc:creator>
<guid>http://jikna.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نبودم !</title>
<link>http://jikna.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فک می کنم یه سلام به همه بدهکارم و البته یه خداحافظی هم به خیلی ها بدهکارم که،اینم بمونه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم اما دیگه از این &quot;یه جوری&quot; بودنه دارم خسته می شم و از این حال و هوا بدم میاد.یعنی من آدمش نیستم..! امروز صبح رفتم نی نی رو آوردم خونه و موج نشاط خورد توی صورتم و کلی با هم حرفیدیم و ارزش اینو داشت که از خوابم بزنم و این نیم وجبی خیلی برام با ارزشه! بعدم که با دوست ۳۲۰ و نرگس(دیگه حال و حوصله اینکه واسه همه اسم بذارم رو ندارم!دیگه این کار برام روال نیست!چرا هم نداره!) رفتیم بیرون  وناهار جوان خوردیم و بعدم کنعان دیدیم که به نظرم بدک نبود و کلن از دیدن روایت زندگی از هر نوعش خوشم میاد و دنبال نقد و بررسی واظهار نظر نیستم اما اینکه توی جشنواره از دستش دادم برام مهم بود که الان دیدم وخیلی هم مهم نبود..!!!! گشتیم و خندیدیم تا جایی که دربی رو ندیدم و البته انقدر واسم اس ام کرکری اومد که در جریان لحظه لحظه اش بودم.......بودم اما شاد نبودم حتا وقتی بر می گشتم با پونه درد و دل هم کردیم و اضافات هم داشت..نمی دونم شاید اونا هم اینو فهمیدن و این خیلی بده برای من که همیشه شاد بودم و می خندیدم و کلی انرژی مثبت بودم.مثل جهنمه.یعنی خود جهنمه...بعد از اون شب دیگه حرفی نبود و سکوت بود تا عصر که بخاطر خودم سکوت رو شکستم و نوشتم و چون جوابی نبود پس هنوز سکوته...و نمی دونم به چه چیزایی فکر کنم و متنفرم از درد دل وهمدردی دیگران و نباید بذارم!...کوچولو هنوز کوچولو می باشد و هنوز دلخوشم به خودم.فقط به خودم وحتا اینم برام سنگینه..نمیخوام بیام اینجا هی ناراحتی بنویسم چون کوچولوها ناراحت نمی شن و اگرم بشن این مدلی نمی شن..این برخلاف قوانین کوچولو ییته!اما ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نشد دووست جوونممم رو ببینم..خیلی دلم براش تنگیده..چند نفر دیگم هستن که دلم براشون خیلی تنگیده..از این استرس بدم میاد و از این فرار از تفکر بدم میاد و باید سرم رو بشورم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;--------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی نی نی می خنده انگار همه دنیا می خندن.وقتی سعی می کنه بلند بشه ونمی تونه یا قل قل می چرخه، همش برام هیجان انگیزه..وقتی ویز ویز یواش یواش توی گوشش از چیزای خوب می گم یا از خودم براش می گم و از دنیای بیرون و اون بی صدا و متعجب و با دقت فقط گوش می کنه خیلی ذوق می کنم..نی نی خیلی خوبه..خیلی می فهمه..خیلی بیشتر از خیلی از آدم بزرگا می فهمه ..و وقتی انگشتم رو محکم می گیره انگار توی بهشتم و اون شب که توی بغلم به اون حالت خوابش برد از خدا بخاطر بودنش کلی تشکر کردم و نی نی  خیلی زندگیه و خیلی حیاتی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Oct 2008 18:27:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jikna&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>jikna</dc:creator>
<guid>http://jikna.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اگه دنیا بخواد و ،تو بگی نه...</title>
<link>http://jikna.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی از این احساسها و اقدامات اخیر راضی نیستم اما ته دلم ارومه و خودمو کشیدم کنار و فقط دارم می رم جلو..دیروز یادم افتاد همیشه فقط از یه دسته از آدمها بدم می اومده. آدمهایی که لبخندم رو ازم گرفتن ..به خودم اومدم و دیدم نه!تو نه..تو ام گرفتی و من اینبار چقدر فراموشکار و گذشتم..یهو تعجبم گل کرد...این چند روزه با این آهنگه خیلی حال می کنم  و وقتی دیدم مهدیجیتال داشتش خیلی خوشحال شدم و البته بلوتوث  نمی خواست باهام همراهی کنه و مجبور شد و حالا بااین آرومم و یه حس رهایی دارم و کلن یه جورایی انگار احساس آزادی بدون بیم دارم ..نمی دونم چی شد و چی می شه و تصمیمی هم برای موشکافی ندارم..فقط می رم جلو با جریانی که خود خدا رهبریشو به عهده گرفت..ممم..دلم واسه اولین بار  برای نشگاه تنگید!..ترمینال جنوب و شرق رو توی کارنامه بدرقم داشتم اما دیشب ترمینال غرب رو هم برای اولین بار تجربه کردم..هر پاتر و خاطرات پارسال و پاهام که بی تاب شد برای دیدار و گاز و دنده ۵ تا خود پارکینگ و راضی بودم...پسری که روی دستاش پر از جای چاقو بود و منو یاد کیشی انداخت که الان توی اتریش داره زندگی می گذرونه و وااای از شهریور و مهر که هر سال واسه من پر از شروع و پایانه و پر از اومدنها و رفتنهای آدمها به زندگیم...دیر اومدنهای هر شب و تنها روزه گرفتن و راحت تر گذشتن..دود مشترک بعد از ماهها..انگار ذهنم داره جوونه می زنه..انگار یه چیزایی رو گم کرده بودم و دارم پیدا می کنم..شایدم دارم یه چیزایی رو گم می کنم تا یه چیزای جدیدی رو پیدا کنم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Sep 2008 13:27:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jikna&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>jikna</dc:creator>
<guid>http://jikna.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و ...</title>
<link>http://jikna.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>آخرین جمعه تابستون و تکرار یک خاطره نه خیلی زود اما رسید.. پارسال این موقع رو و یادمه که تا ۳ صبح چه اتفاقاتی افتاد و برای اولین بار ۹صفحه اس ام نوشتیم و چه غوغا و شور و هیجان وخیلی چیزای دیگه وتابستونم تکمیل شده بود و یه احساس که حقیقی شده بود و الان که نوشته های اون موقع هام توی دفترچه پارچه ای رو خوندم یه چیزایی فهمیدم و از خودم و هوش و آینده نگریم خوشم اومد ویادمه پارسال چه فکرهایی داشتم و به الان هم نگاه کردم و یک سال زمان کمی نیست و شاید واقعن خیلی چیزا خیلی سخته و خیلی خوبه که واسه روزای سخت آماده باشی و لذت ببری در اوج سختی بی کران وبی معنا...تیک تیک تیک..قدر اینا رو بدون ونذار هدر بره چون اینا مقدسه..تمام حرکات و ارتعاشات حقیقی شد و رفت و آمدها و دیدن ها و بوییدن ها و لبخندها و نوازشها و چشیدن ها و پروازها و بال شکستنها و نامردی ها و مهربونی ها و در آغوش کشیدن ها و فریب دادن ها و به بازی گرفتن ها و دروغ ها و باز دروغ ها و باز هم دروغ ها... و شک و تردید و اشک ها ولبخندها به معنای واقعی کلمه و نگاه کن به فراسوی خیالت که حقیقت یافت و دست روزگار و موج اختیار و لذت انتخاب و پرواز بدون بال و اندوه بیکران و دل شکستن ها و یکی راضی شد و اون یکی با بی خیالی راهی شد و خودش رو گم کرد و نفهمیدن ها و فهمیدن ها وبه روی خود نیاوردن و مهربونی و دعوا و حرفهای بی معنی و حرفهای زشت و ناسزا یا سزا! و حرفهای تکرار نشدنی و حرفهای بعید و دروغ ها و باز دروغ ها و باز هم دروغ ها...و باز پایان و آغاز طولانی و بی رحمی و سرسپردگی و صفت روا داشتن و بی صفت بودن و دست و پا یافتن و عوض شدن ماهیت و شاید نمود ماهیت و حرکت و سکون مخلوط با هم و از دریا چه می ماند جز موج و یک خاطره؟ و دو متر و ۲ سانتی متر و عقل و شعور و باد که با خود همه چیز را نبرد و ازاصل افتادن و او بود و من کجایم و تلاش و دروغ ها و باز دروغ ها و باز هم دروغ ها...و روحی که آشنا نیست و من عصیان می کنم پس هستم؟؟؟؟!! و شهرت و گمراهی و فراموشی خود و خودفراموشی و دیگران فراموشی و به گردن خدا انداختن تمام پستی های آدمی و ندیدن خدا و پنهان کردن روح شیطانی تا سر حد جنون و ستیز بی معنی و  دروغ ها و باز دروغ ها و باز هم دروغ ها...و طعم تنهایی همیشگی و روزه داری تنهایی و فریاد تنهایی و گوشه همت زیر تابلو سبزه کنار چمنها داد و فریاد تنهایی و  انگار درد و دل هم بلدم و نوشتن ترانه تکراری و رایت سی دی ای که تو بردی به امید مرگ غمها و باز غم آفریدی و حماقت و نامردی و دروغ ها و باز دروغ ها و باز هم دروغ ها...و هیجان زندگی و تکاپوی پر مزه اش حتا اگر تلخ است و بی مزه و حتا اگر... و نمی دانی چه می شود آنچه باید بشود و تو می شوی و او نمی شود و همه می شوند و همه می شویم و نمی شویم! و فراموش کن و فراموشی را به خاطر بسپار...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-----------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالم خوبه .غروب خورشید نزدیکه اما فقط خبری از خورشید نیست !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Sep 2008 14:24:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jikna&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>jikna</dc:creator>
<guid>http://jikna.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرش</title>
<link>http://jikna.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تاریخ اینو می گه که نزدیک یه ماهه اینجا نیومدم .هیچ وبلاگی نخوندم و خودم رو ننوشتم! شاید خیلی وقته خودم نیستم..نمی دونم چند وقته اما این فاصله ها رو احساس می کنم..معلق بودم این مدت و پام به زمین نرسید حتا اگه گرمی آفتاب ظهر مرداد  از آسفالتها به پام می رسید..نمیدونم اما معنی مغز استخون برام عیان شد و بااینکه به دریا هم رسیدم اما نتونستم باهاش حرف بزنم و توی این مدت از واقعی شدن خیالات محالم اونقدر که باید هیجان زده نشدم وبی تفاوت هم نبودم اما زیاد نبودم! اوج گرفتم و فرود هم بود و  از موبایل بیزار و بی تفاوت به میس کالها و اس ام ها وزنگها...حتا با مامان که اون ور دنیاست هم ۱۰ روزه حرف نزدم و نشنیدم وندیدم..نمی دونم هم نمی گم چون می دونم و دم ندارم که بزنم..هر روز و هر سال متفاوت می گذره و خبری از تکرار نیست و نمیدونم این خوبه یا بده..وای چقدر باید از خدا بخوام..کاش بتونم برای همیشه این کارو بکنم  اما فهمیدم که هنوز شکنندم و نمیدونم چند روز پیش صبح بود که تا از خواب بیدار شدم برای اولین بار توی تمام زندگیم به خودم گفتم که نمی دونم  باید چیکار کنم و الان که فکر می کنم صدای قلبم بلند می شه و سردرگمی و تنهایی همیشگی بیشتر و انگار  قدرت بدنم از مغزم به قلبم میره..  نمیدونم  چرا رفیق گرمابه گلستانش وقتی دیروز اون اس ام رو دادیه جوری شدم وهمونم بد بود و چرا هیچ وقت کسی توقع این حالات رو ازم نداره و شاید بهتر هم هست ها اما این مدتها دارم آزار می بینم واین تنهایی شلوغ آسیب رسانه!!..  جواب کسی رونمی دم و انگار دارم زیر هاله ای از تور روزگار می گذرونم و نمی دونم خوبه یا بده که کسی اینارو نمی فهمه و نمی دونه که در درونم چه دنیا و درگیریها وستیز و آرامشی است و چه می گذره توی ثانیه ثانیه هام و فقط می خوام که به خودم  نزدیکتر بشم و این سردرگمی همراه با هدف کمی عذاب آوره..و خیلی چیزای دیگه که اگه تو بدونی فایده ای برام نداره وگرنه می گفتم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Sep 2008 13:55:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jikna&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>jikna</dc:creator>
<guid>http://jikna.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
