تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد - _منهای کوچولو _

کوچولو می‌نویسد

 

یه لحظه هایی از بهار هست که یه جوریم میکنه یه جوری که از تمام دوم شخص ها و سوم شخص های مفرد و جمع فاصله می گیرم و اول شخص می شم.نهایتن با یه موسیقی بلند که نمیشنوم وگرما وسرمایی که حس نمی کنم و رفت و آمدهایی که نمی بینم و گذر زمان که نیست..فکرهای جدید درقالب تکرار و یادم میافته که فصلشه تا یه بار دیگه هبوط بخونم وباز ساعتها وروزها و ماهها به این فکر کنم که علی از چه می ترسد؟علی از چه می نالد؟ و باز سر در نیارم و بیارم از اینکه چگونه از بهشت به کویر افتادیم؟و چی شد که کویر از جنگل زیبا تر می شه واسم و این وسط نیهیلیسم نیچه چه نقشی داره و جمله هایی که سالها پیشم حالم رو مثل الان می کرد..و هنوز هم همونم؟چه بی مزه که نتونستم تغییر معنی داری داشته باشم و برای سوالهام جواب پیدا کنم و فقط تعداد سوالهای بی جوابم زیاد و زیادتر شده..."خدا برای تنهاییش آدم را آفرید.محمد سلمان را یافت،اما علی تا پایان حیاتش تنها ماند.از میان خیل شیعیانش جز چاه های پیرامون مدینه کسی نداشت..."حالا که آفتاب دستم رو داغ می کنه انگار این داغی هم بی معنا می شه.الساندرو سافینا و Luna که روزهای سال کنکور هم همراهم بود و الانم نا خودآگاه یا خودآگاه دارم می رم با همین موسیقی...هنوز نتونستم درک کنم که چرا گفت "اهل زمین دو جورند یا عقل دارند و دین ندارند یا دین دارند و عقل ندارند!"...یادم اومد که می گفت:آنچنان که می فهمندمان هستیم، پس اگر از فهمیدن دیگران رها شدیم از هستن خویش گریخته ایم...اصلن این دیگران کی هستن و کی بودن و چرا هستن و چرا بودن..یادم اومد سطر سطر کتاب رو و روزهایی که( نمیدونم اسمش جوونیه یا نوجوونی یا حتا کودکی و من فقط جزو "زندگی" به حسابش میارم و بس!) با این سطرها برای خودم احساسهایی رو درست کردم و گیجی و بهار بود اون موقع و الان هم بهاره و هنوز  یادمه که نوشته بود "هرچه هست برای مصلحتی است،هرکه هست به خاطر منفعتی است..." و من هنوزم با "هرکه" و "هرچه" مشکل دارم (در پی منفعت و مصلحت؟؟؟ )و بعضی وقتا انقدر مشکل دارم که ترجیح می دم فراموشش کنم.مثل احمقهایی که از تنبلی و  کم فکری عادت دارن صورت مسئله رو پاک کنن وذهنشون خالیه از راه حل ها...شنوا،بیدار،بی تردید...یاد اون پسر چینی که توی کیش کنار ساحل از اینکه هیچ خدایی نیست حرف زد ودر جواب اینکه آسمان ودریا از کجا اومدن لبخند زد افتادم..یاد اون روزهایی که مثل الان سوال زیاد داشتم و کلافگی و بی جوابی. و مثل الان هیچ وقت سردرد نگرفتم ونشد که قرص آرام بخش بخورم.و نشد که آرام بشم.آ     رام بشم؟!.. اون روزها با خودم میگفتم چرا من هیچ وقت همکلاسی اسرائیلی نداشتم و چرا من هیچ وقت پاریس نبودم وچرا من هیچ وقت...و همون موقع ها یا شایدم یه کم بعد بود که فهمیدم "من"؟ و دیگه خبری از پاریس و هیچ و هیچ وقت نبود و خبرها همه از "من "شد...یادم نمیره اون ۴ روز تیر ماه اون سال رو توی اون اردوگاه و من در لباسی از دین و مقامی سردم دار و چه مغایر بودم با خودی که چند ساعت قبلش می دیدم و شاید می شناختم و گذشت و هنوز هم دوستم با اونایی که اونجا بودن وافتخارشون همیشه در "لباس" دین بودنه و هنوز هم با اینهمه تضادم اما باهاشون در آرامشم.یادم نمی ره اون حرفها و رفتارها.اجبارها و اصرارها.گشتم واشتراکها رو پیدا کردم ویادم رفت که انقدر زیاد داخل تضادها فرو نرم و الان هم هنوز نتونستم خودمو دقیقن بیرون بکشم  چون هنوز هم مظاهر تضاد خیلی جاهای همین شهر جلوی چشمه و نمی ذاره دور بشم از اونچه که..هنوز هم می دونم این! همین کاری که الان میکنی اون کاری نیست که واقعن میخوای، اما بدون ترس وبا فکر انجامش میدم! و ...آآآممم..نمیشه همه چیز رو گفت انگار..بهاره دیگه! میاد و همه چیز رو میاره.برای من، برای هر کسی که بخواد.همه گفتنی ها و همه ناگفتنی ها.همه چیز رو...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 22:22  توسط کوچولو  |