با هر زحمتی بود با کمک پلیسهای مهربون از دیارهای مختلف کارها در کمترین زمان ممکن انجام شد و پونه آزاد شد و الان توی جاش خوابیده...وقتی نمی تونستم توی پارکینگ با کمک فراوان پیداش کنم یه جوری شدم و وقتی آقا خپله بعد از یک ساعت پیداش کرد و وقتی سوارش شدم و وقتی با هم نفس کشیدیم تمام عصبانیتم از دستش از بین رفت و از بودنش خیلی خوشحال شدم...به هر حال کل این ماجرا هم حکمتی داشت که برام خیلی با ارزشه،خیلی.
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 22:30  توسط کوچولو
|
