هوا خیلی بده..دارم خفه می شم..حسی هم برای گشودن پنجره ندارم..شاید از بی اکسیژنی بمیرم...
جمعه شب با ی و آجو رفتیم ولگردی و البته بدون مهین!...و از بانوان در لباس دیدن کردیم که چه ترافیکی شده بود بخاطرمااااااا..هاهاها..بعدم اینکه فرشته با پلیس و دود و مشکلاتی که پلیس گوشزد کرد و انگار کلن با پلیسها ارتباط خوبی دارم..شاید از کودکی نشات گرفته باشه..بادکنک قلبی و هممون کمی تا قسمتی شکارچی شده بودیم و از صدای تق تق کفشها ملودی شهر بی باران ساخته می شد و بسکین رابینز و انگار زمستان بازمستان فرق دارد برای ما و و و....بوی برف میاد!
دارم از بی نفسی می میرم و لجم می گیره وقتی اس ام ها با هیچ زور و به هیچ قیمتی sent نمی شه و دلم می خواد کماچ رو ملامت کنم و خوبه که بردین واین نهایت احساس خوبه که زمان رو به من برسونی.. دیشب،من و jjjjjjjjjjj،صبح،چشمهای باد کرده،قبل و بعد برد و نویز روی موجهای کامی...از وجود یا عدم وجود ،راه سوم رو انتخاب کردم!
دلم ماکارونی در شرف اتاق دوبلاژ می خواد ونمی دونم چرا هنوز هم با پیدا کردن حرف ژ و پ توی کیبورد مشکل دارم...کلی باید بنویسم واسه کودکان ونمی دونم چرا دوست دارم با ترانه های این سی دی حرکات موزون داشته باشم...!!