یه آبان دیگه هم تموم شد و یه آذر دیگه اومد.ماهی که توی پاییز دوستش دارم و علت خاصی هم براش ندارم و همش یه احساس بی محتواست که وقتی می رسه پر محتوا می شه و این محتوا محوری کلن ماجراهای زیادی رو تازگیا واسم می سازه.جوجامیر زیاد زنگ می زنه و جالبه که فک کنن خیلی زرنگن و فک کنن که داری حرفاشونو باور می کنی اما خبر ندارن که حقیقت این نیست و من که با پونه همه چیز رو می شنویم و انگار باور کردیم و می خندیم به بچگی آدمهایی که فکر می کنن خیلی بزرگ شدن و از دنیای کوچولوها فاصله دارن اما خبر ندارن که هنوزم....بی خیال !فرصت اینکه روی دیگران وقت بذارم رو ندارم و دیگه به کسی عمیق نمی شم مگه اینکه دلم برای عمیق شدن تنگ بشه...یه عالمه آدیداس های خوب که دوست می دارم خریدم و مشکل من نیست و از برگردون زندگیه و گذر از روزها و بازگشت متفاوتشون و تو که فکر می کنی چون اسکیزوفرنی و راشیتیسم هر دوتاشون کلمه های سختی هستن،پس لابد یه معنی می دن و من باز مجبورم بخندم...به نظرم هر کسی دوستاشو مثل خودش انتخاب می کنه و حتا بعضی وقتا هم که مجبور می شی با یکی دوست بشی که مثل خودت نیست اما اگه خود خودت باشی اونم کم کم مثل خودت میشه نه مثل اونی که به ۳۲۰ فحش یاد می ده و واژه ها رو نجویده می فرسته بیرون و باز من مجبورم بخندم...خانم باشگاه یه محبتی داره که با هیکل و ادبیاتش نمی خونه و این جذابترش می کنه.از طرفی نمی دونم چرا برنامه جمعه عصر رو قبول کردم که حالا اینجوری دچار درد سر بشم...بازی امروز رو با سایپا از دست دادم ونمی دونم به دانشگاه آزاد هفته دیگه برسم یا نه..و پیدا کردن یه آدم که ۳ روز ازم کوچیکتره و از اون قشریه که الان زیاد بهشون نزدیکم و و و... این روزها یافته ها ،دیده ها و شنیده هام زیاد بود.اونقدر که گاهی دوست داشتم فرو برم توی یه لاک! اما به هر حال نشد...هنوزLost رو ندیدم ونمی دونم باید عاشق کدوم یکی از شخصیتهاش بشم اما دورادور همشون قابلیتش رو داشتن..هاهاها...دکتر تغذیه هم گفت که چاق شدی و هنوز فاصله داری کلی و من که نمی دونم چرا تفاوت هفته هام با هم فقط به همین چیزها خلاصه می شه و چند تا چیز جدید باید جوونه بزنه برام....ممم...
