بلخره امتحانا تمومید و حالا حداقل فکر اینکه امتحان دارم رو ندارم!
اینکه زیاد باختین و پنجم شدین در نوع خودش افتضاح بود اما به من چه؟؟هاهاها..در عجبم از رفتار فرفا که اینطوره و حرفهای ۳۲۰ توی پاییز و کسب تکلیف از مامانش!ادم بعضی وقتا وا می مونه از تناقض هایی که معلوم نیست ریشه در چی داره...دلم می خواد بریم اون سیرکه که من کارت تخفیف دارم و به YOYO خنده دارترین دلقک دنیا بخندیم!!
دوست دارم یه عالم کتاب بخونم و حداقل کتابهای نیمه تموم بالای تخت رو تموم کنم...تابستون زیاد نیست و مهمه که چجوری زیاد بشه..خیلی چیزا باید بخونم وخیلی چیزا هم باید بنویسم و حالا کارهای عملیم بماند..اما ادامه میدم ومی دونم که به همش می رسم،به موقع هم می رسم!
از پیشنهاد شرم آورش ناراحت نشدم واتفاقن برام قابل پیش بینی بود.اما مهمتر این بود که من نسبت به پارسال عوض شدم و این باعث شد که به خودم لبخند بزنم و یه دستاورد بی نظیر باشه برام....!
حالا که رفتنم به المپیک منتفی شد ( و البته خودم تصمیم گرفتم که نروم واین به معنی اینه که من به چیزی که میخواستم رسیدم و خودم نخواستم اونطور که قرار بود تموم بشه!) دارم برای المپیک بعدی تلاش می کنم و البته از یه طریق دیگه که خیلی بزرگه و البته یه کم منو می ترسونه..از اون ترسهایی که خوبه و نتیجه مثبت به دنبال داره!جالبه که انگیزم رو برای رسیدن از دست نمی دم و بعضی وقتا از فکرای توی سرم تعجب میکنم وخودم خندم میگیره و وااای چه هیجان انگیزه همه چیز!
امروز فهمیدم که هنوز دیوانگی حد و مرز نداره!
