وای از این همه امواج بدون وقفه که نمی دونم به کدومش تن بدم و کدوم رو فراموش کنم و کدوم رو ندید بگیرم...وااای...باز خیلی یه جوری شده منتها اینبار متفاوته و فقط چارچوبش با قبل یکیه! فکر کنم دقیقن سال قبل همین موقع ها بود که بعد از اون چت چند ساعته قلبم تا صبح می زد و توی چشمهام خبری از پلک نبود و مات و مبهوت سقف اتاق و پوستر مزخرف دوست دخترهام رو نگاه میکردم تا صبح شد و رفتم طبیعت و کله صبح تاب و بارون و تجدید حیات با التهاب مردن بدون خواستن! ...و دیشب هم یکی از اون شبها بود که قرار نبود اینطور بشه و قرار نبود آرامش دروغین انقدر زود برملا بشه و قرار نبود باز قلب تا همین الان و معلوم نیست تا کی یه لرزش مسخره و ناآرام داشته باشه و قرار نبود اونکه دکتر رو توی هواپیما دیده بود که خودشو گرفته فامیلتون نباشه و قرار نبود خوش بینی هام در مورد متولد تیر ماه نقش بر آب بشه و قرار نبود مهماندار ۲۶ ساله آشنا بشه و قرار نبود اون چیزی که می خواستی همیشه بگی و نمی گفتی این باشه و قرار نبود "به آهستگی" با اون دیدنی بشه و قرار نبود طبق خواسته شیطان عمل کنی و بگی خواست خدا بوده(!!) و قرار نبود انقدر عوض بشی و قرار نبود فراموش کنی اون چیزایی که نباید فراموش کنی و قرار نبود بگی اون چیزایی که نباید بگی و قرار نبود زیر قرارا بزنی وقرار نبود روح و روان رو آسیب بزنی و و قرار نبود دست و دل بلرزه که به ساعت ۰۶:۰۶نگاه کنه وقرار نبود همه اطمینان رو یکجا زیر سوال ببری و قرار نبود باز اذان صبح با اشک همراه بشه و قرار نبود انقدر خویشتن بیگانگی پیدا کنی و قرار نبود منت بخری و منت بذاری وقرار نبود لبخندای دروغی بسازی و قرار نبود قداست دوست داشتن رو کثیف کنی و کلی چیزای دیگه که قرار نبود...واز همه مهمتر قرار نبود دروغ بگی به هیچ قیمتی!
-----------------------------
هوا گرمه به شدت واین رمق رو ازم میگیره(و البته که خیلی چیزای دیگم توی این بی رمقی شریک اند!) و الان نمی دونم چجوری با اون حال اسف که خودمو رسوندم خونه نشستم و کوچولو می نویسم!طالبی و شربت آلبالوی مامان نجاتم داد و وقتی توی این حال و احوال مغزم یه راه حل خوب رو پیشنهاد کرد به خودم امیدوار شدم که هنوزم واسه خودم بی نظیرم!...اولین امتحان به سبک گذشته پیگیری شد ولی می خوام به خودم قول بدم که برای بقیه امتحانا درس بخونم...همینجوری الکی البته!
انقدر مغزم از همه چیز پاک شد که یادم رفت خوشحال باشم که کوچولو کلی جایزه برد وباز با یه کار بزرگ، کوچولو بود بین همه بزرگها اما کوچولو نبود!...آفرین کوچولو جونم!
به هرحال از خدا کلی ممنونم واون ستارهه که اونشب توی آسمون نبود اما به یادش بودم وباز از خدا ممنونم که گذاشت توی غم انگیزترین شرایط هم شکرگزارش باشم و این قدرت رو بهم داد که بی نظیره! این آخر خوشبختیه که با چشمی که یه نفر خیسش کرده واسه همون یه نفر دست به دعا برداری و وای که چقدر زندگی عجیبه و آدمها عجیبن..!
