تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد - طعم یخ

کوچولو می‌نویسد

جیکس وار و کوچولو...

 

وای صبح خواب موندم و عجیب خوابیدم و برام عجیب تر بود که کسی هم خبری نگرفت!!!!!..نیرویی ندارم که برانگیزدم به سوی صبح بودن و نمی دونم چیکار کنم...هاچ بگ هم خیلی قوی نشد برام جر مدتی کوتاه ه ه ه ...از صبح تا الان چند بار گفتم اه!..دیشب یه جوری بودم یه احساس دوری داشتم و به هر حال دلم هنوز آزرده است از خیلی چیزها...به ذهنم می زنه که دوست دارم زندگیم رو کاملن هم فیزیکی هم روحی بتغییرم اما می بینم هنوز یه چیزهایی هست که آرومم می کنه والبته که خیلی کم رنگه اما نمی خوام از دستش بدم..اااااا...یه خستگی کهنه و طولانی همراهم هست که شونه هام رو سنگین کرده و انگار پارادوکس وجودم مکانیکی شده...الان که به کبودی  کم رنگ روی دستم نگاه می کنم چیزی از لحظه های تیک تیک قطرات سرم یادم نمیاد..فقط تصمیم گرفتم و زدم و ط مرسی که زدی OK!!!..

درکی در کار نیست و تماسهای شبانه و انتظار برای سرماخوردگی؟؟!! تنها موج دوست داشتنیم این شده و البته اینم گاهی مستتر می شه..!!هنوز توی هدفت سردرگم هستم و نمی دونم ولی فهمیدم که صبور بودن نتیجه می ده!...می تونم به کفشهای  Felini دل خوش کنم و فکر کنم پیر شدم و توی خارج  دارم واسه نوه هام شکلات می خرم و مثل پیرهای کنسرت آلبا نسکافه بزنم...امروز با سارافون ۸۴ بودم و پر کشیدم به دوووست جوونمم و اگه خدا فرداهم منو بهش نرسونه نمی دونم که تا شب هنوز باشم یا نه!..پرم از انتهای بی مسئولیتی..انگار دارم باز گم می شم بین همه ولوله ها و بیرون از خودم یا درون موج موج موج محکم می زنه بی شعور!!...دلم واسه پناهگاه تنگ شده اما قدمهام خیلی وقته یاریم نمی کنه..زنده می مونیم؟؟!!؟؟!!

-----------------------------

امروز با استرابری و رز زحمتکش رفتیم خرید مثلن و خندیدم از سر خری!..و اونا خاله هام بودن و احساس خوبی داشتم که خاله دارم چون تا حالا با خالم خرید نرفتم و خاله هم ندارم سالهاست...ممم...خوبه که پلیس راهنمایی و رانندگی از موتورش پیاده بشه و بگه بفرما شما سوار شو و البته من نمی شم چون  استرابری و رز نمی ذارن!..هاهاها..یاد اونروز که با دوست جوونم به پلیس پارک وی سنگ شکلات تعارف کردیم و کلی پلیسهایی که هیچ کسی مثل ما سرکار نذاشتشون...یاد مهین هم افتادم و باز دلم..!!!!..هری پاتر واقعن چی به چیه توی این سرما و مقوای رنگی و شال گردن واسه کی؟؟...چند روزی بیشتر نمونده و من هر روز یاد نگاه ناوک انداز سابق افتادم و  و و..دنیا بزرگ و ممکنه!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:41  توسط کوچولو  |