امروز روز جالبی بود از چند نظر...اول اینکه اول صبح پسرعموی خوب و مهربون بهم خبر بد داد که البته شاید به ظاهر بد بود اما معمولن از خبرهای بد خیلی ناراحت نمی شم و می دونم که آخرش اونی می شه که من میخوام و واسم بهتره. فقط ممکنه راه رسیدن به هدف با اون راهی که توی ذهن منه تفاوت داشته باشه که خیلی هم مهم نیست..پس سعی کردم لبخند بزنم و چه جز این؟؟؟! بعد اینکه خیلی خوابم نمی اومد و این خوبه و نشون می ده که بدنم حالیشه که وقتی روز قبلش یه کم استراحت می کنم روز بعد احساس خستگی نکنه!!!!چون به نظرم کم کم داشت یادش می رفت که میشه در بین روز هم خوابید و این براش خوشایند بود که خوب خوبه دیگه..!دیگه اینکه با رفیق گرمابه گلستانش رفتیم آموزشگاه و بدک نبود و در راستای اتفاق اول یه جور مبارزه هم بود که به نفع من تموم شد!دیگه اینکه با میم.کاف تا امام خمینی(مسافرین حالا وقت انتخاب ادامه مسیرررره!!!) همراه بودم که خیلی خوب بود و بعد از دوست جووونممم تنها کسیه که تونستم باهاش تا یه حدودی خود باشم ونیازی به خیلی چیزا نیست واین خوبه و برام خوشاینده هر چند که یه چیزایی هم هست اما اینکه از بودنش انرژی می گیرم مهمه و البته در جست و جو هستم و جالبه برام و حزن مقدس هم جالبه که منو به فکر فرو برد و خوب البته فکر به حزن با لبخند همراه بود که اینم خوبه!
-----------------------------
وااای که از پیدا کردن اون ملودی قدیمی چقدر شاد شدم و یاد دریا افتادم و نه هیچ کسی و نه هیچ چیزی و یاد خودم که برام مهم شد ودلم تنگید وبهش اجازه ریزش ندادم و قدر و ارزش نهادم که گران بها بود..نمی دونم گاهی چطور می شه که یادم می ره کنار بیام یا راه حله توی ذهنم رو عملی کنم اما یه کم سخت میشه و تکرار همیشه هم روی آدم بی تاثیر نیست..فقط امیدوارم تکرار ها به ضررم تموم نشه و اونم بدونه که توقع یه کم رفتار متقابل داشتن توقع زیادی نیست،حداقل برای اون!!
