دوباره دم غروب باد خنک بهاری به صورتت تالااااپ برخورد می کنه و انگار هنوز آسمون در جریاد رفت و آمدهای نسیم هست..خوبه!این دلگرمی میاره...دلم پشت بوم خواست و راه رفتن توی آسمون..بدون کفش..بدون ترس..بدون هیچ...اما لذت راه رفتن روز زمین با فاصله قدی که انگار روز به روز کمتر می شه هم انکار ناپذیره و خوردن یک کیلو گوجه سبز و توشه راه شدن ۳۰۰ گرمش برای جاده های شمااال و یه حرفای ناخوشایند و چند تا چرای کوچولو و یه حرفی که ۵۰٪ از انگیزه سفرم رو شطرنجی کرد و دودلی برام آورد و یه نمی دونم بزرگ..!!!و خوب شد که موش نرم و مهربون اون موقع شب بیدار بود..شاید هیچ کدومش ارزش فکر کردن نداشته باشه و منم که تعیین می کنم چه فکری عملی بشه و تو..فکرها و تصمیم ها و آدمها که بیخود وبی جهت خودشونو پیچیده می کنن و ترجیح می دم خیلی ها رو اونجوری که دوست دارررررن ببینم و به روی خودم نیارم که خالی بندیهاشون رو فهمیدم و برام مهم نیست که فکر کنن چه ساده بودم و زود باور کردم!!! وشاید اینا باعث شد که تو روی پل هوایی بپرسی که آیا زرنگم؟؟!! و فال امروز که هویتی نداره و سوالی از سر چی که توی سرت میگذره و پنهان می کنی..خوبه رفتاری که توقع داریم رو اول خودمون انجام بدیم بعد توقع داشته باشیم...آره!من هنوز بیدارم...و هنوز از آرایش کردن با اون سبک و اندازه شماها بدم میاد و هنوز توی همه چیز سبک خودم رو دارم..جالبه که لاغر می شی اما عقربه ترازو حاضر نیست اینو بهت بگه و همون وزن قدیمی رو نشون میده...فکر قهرمانی دیر هنگام و تنهاییت و یه ترس کوچولو که لذت بخشه و دغدغه آفرینی و دلهره بی مراعات...تو نمی فهمی یا اون یا شایدم من!...توقعی ندارم از کسی!مثل همیشه زندگیم می رم جلو..می تونم و می رم و فقط قدمهای اول باید محکم باشه چون بعدش پاهام همش عادت میکنه که محکم باشه وباکی نیست!...دقیقن نمی دونم چطور اما نمی ذارم خطوط خاکستری کمرنگ قطور بشه...