دقیقن نمیشه گفت احساس خاص، اما خوب جالبه که گذرسالهای زندگیت نه سریع باشه و نه کند وپر ازاتفاق و هر سال،امروزش از همه روزاش برام مهمتره ودوست داشتنی تر و بهتر و خوشمزه تر و همه احساسهای خوب خودم مال امروزه واز امروز تا کل سال منشعب می شه و امروز رو همیشه فقط مال خود خودم میدونم!!! ۲۱ سال پیش امروز بود که خدا منو آورد به زمین و تا الان روی زمینم...!خوبه که همیشه و همه جا خدا آدمو راهی کنه اونوقت خیال آدم راحته واسه همیشه..اما بعضی وقتا که آدم یادش میره دقیقن همون وقتاییه که ناراحته وباز یادش میاد وباز راحته!کلن هر سال تولدم روز من و خداست..بین خودمونه..یعنی معمولن اکثر سالها کلی دور وبرم شلوغ بوده و خیلیها از چند روز قبل تا چند روز و بلکه چند ماه بعد سیل تبریک فشانی و کادو واینا دارن و همشونو دوست می دارم به شددددددددددددددددددددددددت.. اما امروز اونجوریه که مال خودم و خداست و هر سال کلی با هم میخندیم...دوست ندارم سالی بیاد که امروزش نتونم احساس خوب داشته باشم و همینو از خدا می خوام که کادو تولد امسالم این باشه که همیشه احساس خوب داشته باشم...واسم جالبه که هر سال چه آدمای جدیدی به اونایی که بهم تبریک می گن اضافه یا کم میشن و امسال هم هستن جدید ها و هستن قدیمی ها و به یاد اونایی که رفتن هم هستم!..از ۲ روز پیش که اولین کادومو گرفتم تا الان فک کنم ۶۲نفر بهم تبریک گفتن و این خیلی خوبه که بدونم به یادم بودن و توی امروزم شریک بودن..و مهمه که خودم به یادشون باشم!..به هر حال یه سال دیگه از زندگیم شروع شد و دوستش دارم و تازه خودم هم به خودم تبریک گفتم اما هنوز واسه خودم بجز یه لبخند،هیچ کادویی نخریدم!
-------------------------------------
امروز کله صبح پاشدم و تهرانی نوشتم و بعدم مترو و ارگ و بعدم تنهایی واسه اولین بار با مترو رفتم بهشت زهرا و البته اونجا به بقیه پیوستم...۴سال خیلی زود گذشت و انگار همین دیروز بود ۲۵ فروردین ۸۳!...دلم خیلی واسه عمو تنگیده شاید چون خیلی دوستش داشتم و همیشه هم خواهم داشت..!
بعدم اینکه شب قراره بریم عروسی و کلن دوست نداشتم برم!ترجیح می دم برم پناهگاه و بین گلها متولدیدنم رو جشن بگیرم اما نمی شه و فردا امیدوارم بتونم برم طبیعت گردی..توی هفته گذشته درد و اینا داشتم و معدم قهر کرد باهام و بعد دلم وبعد کتف هام و همه با هم قهر بودیم! و من غذا نمی خوردم ونمی تونستم و نمی خواستم و بلخره آخرش با وساطت دکتر خر(!)با یک سرم همه با هم تقریبن آشتی کردیم اما انگار هنوزم باهام یه کم قهرن که اصلن واسم مهم نیست و خودشون میدونن !
توی فکر دوچرخه هستم و به نظرم نشانه های ممکن شدنش عیانه و فکر کن که سفت بشه...هاهاها وااای ایول به خودم!!!!