رفتیم شمال و برگشتیم.همه سفرها ماجرای خودشو داره و به هرحال واسه آدم یه یادگاریهایی باقی می ذاره(البته تا زمانی که آلزایمر تشدید نشه!)اتفاقهای زیادی افتاده برام..از خوابهایی که واسم می بینن و خودم هم دیشب یکی دیدم تا واقعیتهای یکسان بدون مرز و مزه همه چیز خوبه..دووست جوونم...ممم..داشتم تقویم من پارسال رو ورق می زدم تا تاریخ تولدها رو انتقال بدم به تقویم امسال و دیدم ااااااااااااااا چه روزها و احساساتی بر من گذشته..خیلی از روزهای خالی رو یادم نیومد چی بوده و هیجان و یه جوری بودن برای شروع سال جدید بعد ازتعطیلات بهم مستولی شد..!باورم نمی شد که توی جاده،شماره غریبه روی گوشی نگاه ناوک انداز باشه که بعد از ۲سال یادی کنه و نمی دونم گاهی چرا حرفهام میپره و خوبه که احساسهام رو(خوب یا بد) هیچ وقت دفن نمی کنم بلکه توی زمان خودش با احترام نگه میدارم و شاید گاهی بهش سرکی بکشم...نمی دونم اما واقعیتم اینه که بعضی از بخشهای زندگی که خیلی هم دور نیست خیلی دور می زنه و یادی از خیلی چیزا ندارم،بااینکه بارها به یادشون افتادم..اینجور تماسها که زیاد هم برام اتفاق میافته معمولن مشکوکم میکنه به گذر زمان و کمرنگ شدن حقیقت...بعضیا زیادی با معرفتن و کلوز مثل هر سال چند هفته زودتر تولدمو تبریک گفت..به هر حال کار و استرس و آرامش و درس و سیال زایی و همه چیز شروع می شه و خوبه که همچنان جای استراحت دارم و راحتم از روز بدمزه ۱۴فروردین...نمی دونم اما سرمای شمال و دریای طوفانی نیمه شب یه جوری صدا آفرید و واقعن ایندفعه غمی نداشتم که به دریا بسپرم و فقط ازش خوبی خواستم...کاش یادم نره که چه کارایی دارم..امیدوارم بتونم همه رو تنهایی انجام بدم..شایدم خدا واسم کمک فرستاد،مثل همیشه...قرار نبود صبور نباشی اما واقعن بعضی چیزا بده دیگه و نمیدونم چرا برخوردش با ناراحتی من همیشه اینه و شاید اونم از دید خودش ردیفه...به هر حال فافر هم وارد ماجراهای زندگیم شد و نمیدونم تا کی با زندگیم میان جلو.. وقتی حتمن یکی از اون ۱۰ تا می شه پس احتمالن فافر هم همیشه میمونه و با ۳۲۰ همراهیم میکنن...خیلی خوشحال شدم که خودش اس ام داد شمارشو پاک کنم و منم روی چشم انجامیدم، آخ جووون!..یه چیز دیگم می خواستم بنویسم که یادم نمیاد..!!!!سیزده به در هم جایی نمی ریم و برخلاف سالهای قبل خبری از خونه مادرجون و جمع خانوادگی نیست...اما بلخره یه سری به سبزه و طبیعت می زنم دیگه!