تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد - سنجاب درون!

کوچولو می‌نویسد

جیکس وار و کوچولو...

امروز با ابنکه یه جایی از برنامه ریزیم نا امید شدم اما بلخره همشو همونطور که توی ذهنم بود انجام دادم و نمی دونم واسه چی انقدر واسه افتتاح مرکز خرید لاله تبلیغ کردن چون خیلی مزخرف بود  واقعن! البته خوب حال خودمو گرفتم که دیگه هی پافشاری نکنم که بریم بریم...بعدم اینکه فردا  با دوست جوونم  fashion designer بازی داریم و همین الان دیدم که اسم دختره روی کارت هست..وااای هاهاها!دیگه اینکه اولین روز کلاس بعد از این همه بی کلاسی خوب بود و تنها بودم وبین کلی بچه برنامه ریزی استاد کلی تحویلم گرفت!بلکه بخاطر رو کم کنی و کل کل با استاد شروع کنم به کتاب خوندن وگرنه که تنبلی از در و دیوار سرم می باره..بابخمه باز دوباره روی اعصاب منه ولی بهش گفتم که من همه چیز رو فراموش کردم.الان که هم اتاقی نیست موبایلشو دیدم و فکر نمی کردم همچین اس ام هایی واسش فرستاده باشه و فهمیدم که خیلی بیشتر از اونی که فکر می کردم بده و دوست دارم نبینمش!...کلی عطسه و اینا و کلی خوابم میاد الان اما دوست داشتم واقعن ۳۲۰ رو می کشتم اما دلم نمیاد!غیر قابل پیش بینی عمل می کنه و و و ووووو....یه لحظه احساس کردم اگه تمام گندم هایی که واسه عید خیس کردیم رو بخورم چی می شه اما بد بود و احساس کردم میشم نونوایی !الان با توجه به فرمایش ۳۲۰ مثل یه سنجاب یه کم دیگه آوردم و دارم می خورم..از بچگی عشقم این بود که از گندمهایی که واسه عید خیس میکنیم تا هنوز جوونه نزده و نرمه بخورم..وای مامان چقدر دعوام میکرد و الان نیست که دعوام کنه و منم اعتقادی به در دیزی و گربه و  اینا ندارم و حالشو می برم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 0:29  توسط کوچولو  |