تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد - سرمای بی همه چیز!

کوچولو می‌نویسد

جیکس وار و کوچولو...

 

وااای...اینکه یکی کله صبح که تو رفتی به ملت و کشور صبح به خیر بگی بهت بزنگه بعدم ناهار دعوت بشی به محل تربیت بدن(!) به نوبه خودش می تونه واست هیجان بیاره...یه دوست قدیمی رو بعد از مدتها دیدم و الان دخترش ۳/۵ ساله شده..هنوز با تمام وجود این حیطه رو دوست دارم و تنها موضوعیه که با اینکه کارم شد اما عشقم ازش نرفت(اووقق!چقدر رمانتیک مصنوعی می زنم!!هاهاها)..روز پرکار و البته خوبی رو داشتم و بالا و پایین رفتن ها و از اینور به اونور دویدنهات و سلام و علیک هات کلی بهم جریان داد...به هر حال از ریرا ممنونم که ناهارش رو باهام تقسیم کرد و از خدا معذرت می خوام که انقدر به اون راننده تاکسی بد و بیراه گفتم...در دل بد و بیراه خودش می آید...!!دارم دوباره عادت می کنم به ۵ ساعت خواب در شبانه روز و نگاه از بیرون ونمی دونم سیب و شیر تا کی می تونه زنده نگهم داره!!!

دلم درد گرفته .این مدت زیاد دل درد داشتم همشم واسه این بود که روی هم روی هم خوراکی خوردم..احساس می کنم سوزن پرگار هستی ام روی سرم قرار گرفته و بخاطر عشقم به دایره کشیدن، دردی روی سرم احساس نمی کنم...مزه سرما از نشتی دماغم میاد و البته دستهام تعریق می خوان بدون ادعای موهوم!

جیکسی که نماینده مجلس بودن امروز به سرش زد در حلول یک طلوع خشک با طعم بیسکوییت ایرانی بدون کرم!!

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 23:11  توسط کوچولو  |