به نظرم اخبار ورزشی از بازی منچستر مهمتره!اینو باید به چه زبونی بگم نمی دونم
...به هر حال خودش اخبار رو تا چند دقیقه دیگه بهم میگه اما اینکه من زودتر از اینکه اون بگه بدونم می تونه خیلی مهم باشه،می تونه!
تقصیر آقای شهر کتاب شد که اون صفحه از نیازمندیهای روزنامه رو دور مقوام پیچید و وقتی اومدم خونه ۱ساعت بهش فکریدم که چرا این صفحه باید به دستم برسه ونمی دونم خوب اما خدا بلخره می رسونه!..برف باز بارید واینبار استثناعن(املای درستش همینه ها!)خیلی خوشحال نشدم و به افتخار ناراحتی یه مانتو ویه پالتو خریدم و ۲ ساعت توی صف سیبا بودم و خرس قهوه ای منو تشخیص داد از دم خونه پدیده اینا و وسط سکوت و سفیدی برفا سیاهی زد و من فقط برگشتم و رفتم...هاهاها..دیروز از ۶:۳۰ تا ۱۳:۳۰ با همراهی موش نرم و مهربون توی صف بلیط جشنواره وایسادیم و یخ زدیممممم..اما بلخره بلیط گرفتیم و چای آلبالو گلستان یعنی چشیدن مزه زهر با اسانس طبیعی!..خندیدم به خستگی و صفی که بعد از ما بود وکلی دعوا هم کردیم و البته مهم این بود که من زودتر از اون ۲تا سرمه ای ها که زده بودن جلو،بلیط گرفتم و البته ۱۷ و۱۸ام رو نمی تونم برم اما از۱۹ام میرم و با این سانسهای خوشگلی که ما گرفتیم حتمن کلی خنده ها خواهیم کرد!!!![]()
به یادداشتهام توی این روزا توی دفتر پارچه ای در سالهای قبل یه نگاهی انداختم و دیدم پارسال حرفی واسه گفتن نداشتم و ۲ سال قبلشم خیلی متفاوت بوده و ۲سال قبلترشم که اصلن حیات یه جور دیگه بوده و این کلی واسم خنده آفرید که البته درونی بود و خدارو شکر که هنوز روی نوار تکرار زندگی نیفتادم!!!....دیشب از اظهار نظر ۳۲۰ فهمیدم که می شه رنگین کمون رو بد هم دید اما دلایل خوب دیدنش قانع کننده تر و بهتر تره!
