خیلی در جریان نیستم که هفته ها چجوری می گذره..خنده دار یا بدون خنده می گذره و خوب خدا هست هنوز هر چند که چهارشنبه اون هفته باز غلیان شد اما به هر حال هست دیگه چون امروز یه بارقه توی وجودم حس کردم که تا ته هفته می تونه نگهم داره..نمی دونم به چه مناسبت فردا با این نام نامگذاری شده اما...به هر حال اتفاقات زیادی می افته..کامی حالش خوب شده و زنده است و البته خیلی کم میام پیشش..مامانم با قدرت و سعه صدر واسه خواهر که می خواد مامان بشه لباس به وسعت دریاها می دوزه و دستام هنوز با مایع ظرفشویی خشک می شه و شاید بلخره یه روز نشه!! دکتر فیزیو تراپ(شایدم یه چیز دیگه توی همین مایه ها!) به واسطه سمتم جوابمو داد و یه بارم من زیر دست آرایشگر بودم که یکی زنگ زد اما به رسم همیشه نپچوندمش شاید چون هنوز دکتر نیستم شایدم چیز دیگه!...همیشه منتظر کماچ جدیدتم و کاش توی دبی بودم واسه چند ساعت تا خانمهای چینی کارشون رو انجام بدن..اوضاع با هات چاکلت و قهوه و شکلات می گذره و هنوز تو خوبی؟؟!!
+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 21:5  توسط کوچولو
|