تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد - کدوم دروغه؟!

کوچولو می‌نویسد

جیکس وار و کوچولو...

 

وادارش کردی که با روان نویس بنفش پر رنگ بنویسه و خیالی از نابودی به ذهنش نپرونه!..از اکوی صدایی که توی خونه پیچیده حس خوبی ندارم و هیلاری داف با احساس دیدم و همش موزیک توی گوشمه و یادممی ره که قرص بخورم که سرما خوردگی بره آسمون و ارتعاشهای انگشتام رو می بینم از بین بی وزنی سرما زدگی و داغی بی سر و سامان که به اپسیلون دمایی هم توجه نداره و مرموز و بی صدا به خودش و کارش ادامه می ده..بی توجه به من...اگه اعلام درست باشه و فردا هم تعطیل باشه،نه؟؟!!..اه ،به چه زبونی بگم از این انزوا خارج شــــــــو..راست می گه!..فکر نمی کرد اینم با اشک و غم همراه بشه..هنوز یادداشتهای مدرنی ازش داره که دروغ نیست و این اشکها هم دروغ نیست و کدون راست تره نمی دونه..حرفی ندارم واسه دلداری بهش بزنم..دلم می سوزه براش..بی تابه براش..دوست ندارم! اشکهای بی صدا و چشمهای پف کردشو دوست ندارم..دوست دارم همیشه همونجوری که قبلنا بود شاد باشه..نمی تونم.. تاب و توان دیدن این همه غم رو درش ندارم..دوستش دارم و نگرانشم..سالهاست که می شناسمش..دوستمه..خودمه..هیچ وقت انقدر بی تاب و غمزده نمی شد...هیچ وقت انقدر بد مرور نمی کرد..هیچ وقت تااین نهایت اتفاق بدمزه نمی چشید..راست هم میگه..یه جاهایی بهش حق می دم..اما چیکار کنم که هیچ کاری از دستم بر نمیاد...!ناااااتوانم در مقابلش..می تونم نگاهش کنم..اشکهاشو..ناراحتیهاشو..بی وزنی هاشو و رها نشدنش رو و فقط می تونم نگاهش کنم! روم نمی شه بهش امید بدم...چند بار این کارو بکنم..تا کی؟؟تا کجا؟؟دلش تاب نمیاره..مغزش توان نداره..می دونم که تواناست..می تونه، اما نداره..چیزی نداره که بتونش!..تنها نذارش..من هم نمی ذارم،لطفن!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 17:25  توسط کوچولو  |