روزها و هفته ها زود می گذره و وقتی میام بیرون و به خودم نگاه میکنم تنم مور مور می شه... شاید هایی هست که ازش فراری نیستم اما نمی خوام همراهم باشه و توی این بیرون اومدن ها زیاد این شاید ها رو می بینم واصرار می کنم......
-----------------------------------------
خوشحالم که امروز رفتم و کلی نوستالژی زنده کردم...خیابون زاگرس.پلاک هفت..موسسه ای که بخش بزرگی از خاطراتم اونجاست و هنوزم وقتی از پله هاش میرم بالا بوی خنک تابستون ۹سال پیش به صورتم می خوره و این کم پیش میاد که بویی به صورتم بخوره.......هنوز مشتاقم که اول کی میاد جلوم و چقدر دلتنگ روزهایی شدم که توی پله های کاخ سفید می دویدیم و توی تحریره طویلمون شیطونی می کردیم و آقای صلاحی چقدر اذیت می شد از دست مایی که امروز هر کدوممون طرفی هستیم و چقدر بی خبریم از هم.....یاد همه دوستای اونجا افتادم و همه سالها توی فاصله پله های طبقه اول از جلوی چشام رد شد....دلم تنگ بود و با وجود اینکه بوی عطرم آزارش داد اما هنوزم سبک میشم از حرف زدن باهاش و خوشحال از اینکه دلگرمیه واسم... یاد همه روزهایی که توی اتاقش جلوش نشستم و گریه کردم افتادم و حالا انگار مقاوم ترم... یاد اونروز افتادم که تحریره و فنی یکی شده بود و کوچیک. و من توی تحریره بزرگ قدیمی تنهایی گریه می کردم و باقی مونده وسایلهامو جمع و جور می کردم...همه گریه ها و خنده ها ، ناراحتی ها و مبارزه ها و تلاشهای تک تک اون روزها، امروز برام شیرینه...و چه خوبه که سوم خرداد هست و بهانه ای دارم برای طی کردن پله ها و اشتیاق برای اینکه بوی خنک تابستون سالها پیش بخوره توی صورتم......
--------------------------------------------
خیلی جیب دوست دارم...! اینکه مانتوم جیب داشته باشه برام خوشاینده..اینکه بتونم وقتی از پله های کذایی میام پایین دستهامو توی جیبم بذارم و مجبور نباشم برای تعادل هم که شده دستهامو تکون بدم یا به بندهای کوله ام بگیرم...دیروز برفراز پله های کذایی فهمیدم که خیلی جیب دوست دارم، خیلی خیلی جیب دوست دارم...یکی درونم گفت شاید جیب یه جور محافظه برام...اما جیب مایه شادی منه...به خودم که اومدم پایین پله ها دستهام توی جیب شلوارم بود و از نظر اینا این خیلی بده که یه خانم در اون حالت باشه...نمی دونم محکوم کردن این موضوع به قوانین اسلام بر می گرده یا عرف خود ساخته ای که یه عده ی محدود بهش اعتقاد دارن اما اشاعه نامحدودی داره....اجبارها داره روی دوشم سنگینی می کنه...من عاشق مانتوهای جیب دارم هستم...خیلی جیب دوست دارم...