تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد - اسطوره...

کوچولو می‌نویسد

جیکس وار و کوچولو...

 

کلی روی برفهای دست نحورده راه رفتم و سکوت بلعیدم و اجازه ورود هوای یخ رو به ریه هام دادم..دیشب فکر کردم که اینا برف نیست و اشکهای آسمونه که از سرما یخ زده اما آسمون جوابی نداد...نمی دونم !به خودش مربوطه..می تونه یخ بزنه یا نزنه..می تونه اشک باشه یا بارون و برف..می تونه..اما از اینکه هست خوشحالم..سرده اما اونقدر تب دارم که سرمایی احساس نمیکنم..وقتایی که سرماخوردگی دارم و دماغم نشتی داره و توی خونه کلاه می ذارم سرم  یه کم خنده دار می شم..و ازخودم خندم میگیره ویادم میره که انگار منم اشک یخ زده داشتم و همشونو آسمون ازم دزدید انگار...!بی معرفتی ازJ1 با وجود ساعتهای متوالی تا حد یه ذره مونده تا نهایت به قدرت خودش باقیست و نمی دونم اما فعلن خودمو با voicer شاد نشون می دم الکی و دوست داشتم ته دیگ عدس پلو بخورم اما همشو قبل از من خورده بودن ونبود که!...زمان از دستم خارج شده وبی تاریخی مزمن گرفتم!حال و حوصله دارم اما دل و دماغم تعطیله! انگار یه جاهای زندگی رو دارم رج می زنم شایدم همین که طراحی کنم کافی باشه اما دلم کلی پاستل و ورق کاهی می خواد..دلم نقاشی روی کاغذهای بیخودی می خواد...توی میدون تکیه زدن وبوی محرم نمیاد چرا؟!!..هنوز ساعت جلو می زنه از توقعاتم ..چند شب پیش ازش پرسیدم که از هرکسی و هر چیزی که گلایه دارم به تو میگم  اما نمی دونم وقتی از تو گلایه دارم به کی بگم؟! و گلایه ها موند توی دلم...لابد هیچ وقت نباید از تو گلایه داشت دیگه!وگرنه کسی بود...

--------------------------------

یک سال دیگه گذشت و 17 دی ماه امسال هم سرده!...اما یاد یکی از اسطوره های زندگیم همیشه توی قلبم گرمه...فردا سالگرد تختی است..سالگرد یه مرد بزرگ..یکی که اونقدربرام با ارزشه که عکسش سالهاست بالای تختمه ویادش هر روز توی ذهنم و...

یادش گرامی و روحش شاد..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 14:14  توسط کوچولو  |