وقتی یکی بهم میگه چرا جوش زدی از معدود لحظه هاییه که ته دلم خجالت میکشم..البته جوابم واضحه..می گم..وقتی عصبی می شم جوش میزنم..فقط کاش ازم نپرسن چرا عصبی شدی؟
کاری به نوع پرداخت وفیلمنامه و ضعفها و نقدهاتون ندارم...خیلی از سکانسها هنوز داره برام تکرار میشه..خودتو بذار توی اون موقعیت..بدون نگاه منطقی..بدون نگاه مردونه..بدون تعصب(که چقدر بده تعصب..هر تعصبی)..یادم میاد اون لحظه ای که موهاشو شونه می کرد ولالایی می خوند..اون جمله که میگه: غریبه نیست تورو دشمن،تورو دشمن همین دوسته..و پایان ندارد دوستی ها و دشمنی ها و دشمنی ها و دشمنی ها..تو دوستی کن! بقیه دشمنا رو بیخیال...
یه کتاب قدیمی و یکسری پرینت پیدا کردم..از چند سال پیش..از معنای اسطوره هام..چه خوبن این همه دوست..چه خوبن اونایی که دوستشون دارم و ندیده دوستم هستن..می دونم که هنوزم دوستمی..یادمه سال ۸۳ و کشف زندگی تو..کشف تو..اوریانا فالاچی..که من یه چیز دیگه بهت میگفتم..ایتالیای بزرگ که همیشه می دونم یه روز میرم اونجا و همه رویاها وبوی خوشی که تو ازش مینوشتی رو حس میکنم..جملت هنوز یادمه..ممم..همین بود!..زندگی چیزیه که باید خوب پرش کنی بدون اینکه لحظه ای رواز دست بدی..چقدر به حرفت گوش کردم..چقدر بزرگ بود اون روز که این جمله رو خوندم..برام مهم نیست که چیا دربارت میگن..من اون چیزایی که دنبالش بودمرو گرفتم ازت..اون خصوصیاتی که خارق العاده بود رو گرفته بودم ازت..چی می شه که همه همیشه فقط دین رو تنها وسیله ارزش گذاری می دونن..بعضی چشمها چه راحت بسته می شه و هروقت منفعت باشه باز می شه..مهم نیست..حرف اینجا زیاده..کتاب و یادداشتهام منو جاهای دیگه ای برد..یه جوونه وسط زمستون بود اون روزا..هنوزم دوستمی..یه دوست نزدیک..نزدیک..نزدیک...
سرماخوردگیم خیلی وقته خوب شده اما صدام هنوز گرفته است..استرابری که در خیلی از علوم سررشته داره ، میگه همه دردهای جسمی ریشه روانی داره..میگه صدات خوب نمیشه چون میخوای یه چیزی رو بگی ولی نمی گی..می گه باید بگی تا خوب شه...میگم نمیتونم..نمیدونم..چجوری بگم بهتره؟..آره! "من" دارم به چجوری بهتر بودن فکر می کنم..!!! اون همه جسارت و شجاعت و بی پروایی اینبار همه با هم دود شده رفته هوا انگار...کاش خودت می فهمیدی.."کاش"! من بگم "کاش"؟؟؟..خودم خندم میگیره..حافظ هم گفت صبر کن.یه کم ترسیدم..اگه نتونم صبر کنم...من از "نتونستن" بگم؟؟..انگار قراره همه نشده ها این دفعه واسم بشه..برای اولین بار دارم از اشتباه میترسم...هی به خودم میام..هی به خودم روحیه میدم..اما یه جورایی مطمئنم که خدا همه چیزو بهت می رسونه...همه چیزو..همه حرفامو..اما چرا صدام خوب نمی شه..هنوزم همینم!هنوزم میگم تنهایی خوب نیست امااینکه بتونی تنهایی خودتو دوست داشته باشی و از زندگی لذت ببری خیلی خوبه..اونوقته که میتونی با دیگران هم خوب باشی و لحظه های خوشمزه و نارنجی خلق کنی..زندگی منم همینجوری نارنجی شد دیگه..مممم...هنوزم اینا رو توی ذهنم می دونم و می دونم و اعتقادمه..وقتی قراره یکی بیاد میاد!!..اینو نشنیدم..حس کردم..اما الان چی شدم؟چی پیدا کردم که انقدر بی تاب شدم..چی دیدم که بلخره انگار شد..الان که نه!یه نیگا کردم دیدم خیلی وقته..خودم دیر فهمیدم انگار..انقدر که غرق زندگی نارنجی ناب خودم بودم..حدسم نمی زنی که تو؟؟..خدا هوامو داره..می دونم..من و اضطراب درونی؟من و حرف نزدن؟من وموندن؟من و هر لحظه به تمثیل شدن؟ من و ریمایندر ساعت ۱۲ ظهر؟ که چی؟ که همین..من و یه تجسم و فکرکه می دونم حقیقت پیدا میکنه اما کی وکجاشو نمیدونم وهمین دلم رو تکون تکون میده..مقاومت می کنم..مقاومت نه!..ملایمت میکنم با لحظه های این دوران..می دونم که خدا توی هر چیزی خیری گذاشته..می دونم..خودت بفهم لطفن! منم بهت میگم تا صدام درست بشه..اما اول تو بفهم..اگه فهمیدی بهم بگو.. (با لهجه همون زبون سخت که باید با جماعتش بگردی تایاد بگیری و با معلم و کلاس جواب نمی ده! )..بگو دیگه!..خدابهت می گه چی به چیه....فقط تو ام از رنگ نارنجی خوشرنگی که درش غرقی بیا بیرون..اونوقت می فهمی و می گی...تو بگو!..نمی خوام صدات بگیره..
