تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد - نبودن

کوچولو می‌نویسد

جیکس وار و کوچولو...

 

مسجد نور زیاد رفتم..همشم واسه آدمهای بزرگ بوده..آدمهایی که اونقدر برام ارزش داشتن که برم و احترامی بهشون بذارم به نظر خودم....چند ساعت پیش که اونجا بودم یاد خیلی ها افتادم..اون صندلی ها و اون راهروی طولانی با آجرهای ۳ سانتی..تا حالا خیلی ها روی اون ردیفی که روبروی باقی صندلیهاست نشستن و امروز هم همینطور بود..نمی دونم..اما خیلی بدم!..غمگینم و کلی فکر توی ذهنم وول می خوره...پرم از یه هیاهوی جنجالی که توی مغزم راه افتاده و چند روزه روحم رو به کوه و دشت برده منتها مثل این میمونه که توی یه دشت بزرگ باشی اما مجبور باشی توی یه اتاق ۳X۴، پشت در بسته بمونی و فقط از پنجره ای که ۶ تا میله به فاصله ۳ سانتی متر داره بیرون روتماشا کنی و ...نمی دونم اما دیدن اون همه آدم و اون دفتر که حرفهای آخر با آیدین بود...

چند روزه مثل الان تعلیق محضم!..تفاوتی با نبودن ندارم...!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 22:39  توسط کوچولو  |