دیشب رسیدیم.الان دارم از هند می نویسم...از صبح تا حالا کلی جاها رفتیم و الان بعد از کلی گم شدن و ۱ کیلومتر پیاده رفتن بلخره هتل رو پیدا کردیم و من اینجا از نزدیکی خط استوا کوچولو را می نویسم!
اینجا توی دهلی همه می تونن در هر لحظه و هر مکان غذا بخورن،بخوابن، قضای(شایدم غذای) حاجت کنن و خیلی چیزای دیگه که در هر زمان و مکان می شه انجام داد و نیازی به اجازه یا خجالت نیست!!!
کلی جاهای دیدینی دیدیم و واااای که چقده این معماری اینجا روح داره. وهمین باعث شد که بیشتر از هر وقتی یاد مهندس بیفتم و اینکه اگه بود چقده می تونست کمک کنه و مممم..باشه دیگه! فک کن که خاکستر مرده های مایه دار و معروف رو با هواپبما می ریزن روی شهر که بازم مثل اینا بوجود بیاد!!!!البته گویا نصف خاکستر گاندی رو هم ریختن ولی این اتفاق نیفتاد و دیگه کسی مثل گاندی متولد نشد که...
بدون موبایل روزهای خوبی هست و خواهد بود و الان دارم به خودم افتخار می کنم که تونستم روی کیبوردی که فونت فارسی نداره انقده خوب و سریع تایپ کنم و البته باقی اعمال شاقه هم بماند....
یک هفته فارق از همه چیز می خوام توی هوای کثیف اینجا نفس بکشم و درک کنم که به قول عمه(!) وقتی به سوییسی میاد ایران چه احساسی داره....!!!!
بازم می نویسم!اینجا هواش کثیفه و شهرش هم، ولی اینترنت رایگانه!
