تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد - دوشنبه!

کوچولو می‌نویسد

 

اول ترم چقد سر انتخاب واحد ناراحت بودم که دوشنبه ها مجبورم بخاطر یه کلاس این همه راه برم نشگاه.و حالا راه رو که دوست دارم.مهم این بود که بخاطر کلاس بعدش یه کم بدو بدوم سرعت م یگرفت.که اونم دوست دارم.ممم..فک کنم اصلن اشتباه گفتم و ناراحت نشدم!!! حالا !دوشنبه شده روز دانشجو و فردا اونایی که کلاس ندارن هم میرن نشگاه و جالبه که من که کلاس دارم نمیرم! بخاطر سفر چهارشنبه باید فردا و پس فردا و فردای پس فردا زیاد کار کنم و همین یعنی یه تقارن که بوجود میاد و خودت از بینش میبری.به هر حال روز دانشجو می باشد! نمی دونم باید بگم مبارکه همه دانشجوهای گذشته، حال و آینده باشه یا اینکه باید سکوت کنم و مبارکی رو فراموش کنم.احتمالن دومی بهتره!

بلخره سرما خوردنه جدی شد و به روی خودم آوردم ورفتم دکتر.هی به خانم دکتر اصرار کردم که آمپول بده تا زودتر خوب بشم اما یه تقویتی داد و گفت سرما خوردگیت ساده است!!! به این همه مریضی می گه ساده...بعدم که توی مطب دکتر ۱۰ دقیقه در مورد اینکه چرا دیگه با چوب بستنی گلو رو نگاه نمیکنه  و چوب بستنی پلاستیکی(!) داره بحث کردیم . به نظر من چوب بستنی بهتر بود چون واسم کلی خاطره کوچولوییه امو (وحتا الانمو)زنده می کرد.همیشه فکر میکردم اگه دهنمو باز کنم و بذارم آقای دکتر گلومو ببینه بعدش زودتر خوب می شم ومی تونم بستنی بخورم.این چوبا هم واسه اوناییه که خوب شدن وبستنی خوردن بعدم چوباشو آوردن دادن به دکتر! البته بعدش که خوب میشدم همیشه چوب بستنیمو می انداختم دور و یادم میرفت که دکتر کیه بابا.البته من بستنی قیفی دوست داشتم و دارم .شاید چون دوست نداشتم برگردم مطب دکتر! الانم که بستنی قیفی همچنان بی نظیره.البته خانم دکتر امروز ما معتقد بود چوب بستنی بهتره، چون جذب طبیعت می شه!!!!!این چوب بستنی پلاستیکی ها خوب نیستن چون جذب طبیعت نمیشن! منم بهش گفتم شما گزینه خوبی واسه ریاست سازمان محیط زیست هستین و بحث داشت میرفت به سمت اینکه اون حاضر نیست بیاد معاون رییس جمهور بشه و می خواست ادامه پیدا کنه و شاید به ساخت جاده تهران شمال که کلی درخت رو کشت هم کشیده بشه که مریض بعدی در زد که ما نیم ساعته منتظربم! خوب دکتر محرم اسراره.اگه درد دلشو در مورد محیط زیست به مریضش نگه به کی بگه؟! زمستونا  تعداد سرما خورده هابیشتره.باید یه بار تابستون سرما بخورم و برم با خانم دکتر کلی بحثهای غیر مریضی انجام بدم. خیلی دلم بستنی قیفی خواست.دوست جووونم تنها پایه ای بود که توی چله زمستون هم می اومد با هم میرفتیم بسکین رابینز و بستنی می خوردیم.قاشق آخر هم اون می خورد که بچش پسر بشه! اما الان دیگه کسی نیست.و بارها تنها بستنی خوردم.امروز  که مهمون زیاد اومد واسمون یکیشون که خیلی وقت بود ندیده بود منو ،گفت که چند هفته پیش منو دیده که تنهایی توی شاه نظری  راه می رفتم وبا خوشحالی بستنی می خوردم.سرماخوردگی امروزم رو هم نتیجه خوردن بستنی چند هفته پیش دونست!!!!!!!!!..کلن بیشتر دوست داشت آمار منو بده و جالب بود که نمیدونست این چیزا واسه من خنده داره و معنایی نداره...(چه معنی داره یه دختر تنها توی یه روز پاییزی سرد  توی خیابون بستنی بخوررره؟؟؟هاهاها )...مممم کاش یکی بیاد بریم بستنی بخوریم.به اولین کسی که این ژیشنهادو بده با سر جواب مثبت می دم! به شرتی که بابستنی شاد بشه و مثل من همیشه هیجان زده بشه از خوردن بستنی.در حین خوردن بستنی از خاطرات بستنی خوردنش در گذشته تعریف نکنه و فقط از لذت خوردن بستنی در اون لحظه لذت ببره.شادی بستنی خوردن مثل همه لحظه های دیگه زندگی خیلی خوبه.

راستی سین.میم.جونم ازدواج کرده و خیلی خوشحال شدم از خبرش.از اون ازدواجهای خوب که شاخ وبرگ دلچسبی داره.خیلی دوستش دارم و اولین کسی بود توی اون نشگاه که من زیاد دوستش داشتم و هر روز واسش کلی آرزوی موفقیت می کنم وانرژی خوب واسش فوووت می کنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 22:12  توسط کوچولو  |