خوب انگار یک ساعت زیر دوش بودن اثر خودشو داره می ذاره..مثل بعضی وقتا نرفتم در کانون خانواده شام بخورم و به خیالم که کباب ترکی میرداماد واسم کافی بود فقط هی آیتمو گوش دادم و قهوه تلخ خوردم به نیابت از طرف خودم.. اماالان دارم قرمه سبزی میخورم و مامان میگه "چرا تو مثل موش می مونی؟؟"...!!شوک عصر توی کذایی و تفاوتم با خودم و باخت آخر فصل و دود و پیاده روی تا بی نهایت..کلی یاد دووست جوونم افتادم..اصلن میرداماد یعنی موج خاطرات ما!!..بسکین با طعم جدید..به هر حال با صاحب طبلی خندیدیم وراه رفتیم و به خانم توی تاکسی که به چندتا پسر همزمان عشق و علاقه می فشاند و نمی تونستم هاهاها نخندم...واای واای الانم که یادم افتاد قاه قاه!!...امروز خوب بود یا بد فقط اینکه وقتی آقای روابط عمومی اونا رو در مور ماجرای تصادف گفت همش ناراحتم هر چند که از جمعه تا الان همش فکرکردم اما الان به این نتیجه رسیدم که شاید واقعن واسش بهتر بوده..اگه مثلن زنده می موند اما...نمی دونم فقط کلی بدون نگاه با خدا حرفیدم و انگار که آب، آرامش رو بهم برگردوند..اما سر حرفم باهات هستما!...
دلم یه تیکه ابر آسمون میخواد که گاز بگیرمش!..بعضی وقتا دوست دارم یه سر برم و زود برگردم یا حداقل انقدر از کتابا بخونم که خالی بشن! صدای قورباغه چوبی چه نر و چه مادشو دوست دارم و طنین آرامشه...درگیرم و از شنبه شروع می شه و هنوز برنامه امتحانمو ندارم!..۲تا تولد رو یادم رفت تبریک بگم و از طرفی هم اینکه نمی دونم چرا بعضی کارا رو انجام نمیدم..از اس ام های انگلیسیت احساس راه رفتن روی شله زرد رو دارم که با تهوع همراه باشه وندیده و نخونده پاک میکنم شرمنده!!!..یه جامدادی صورتی جلف از شهر کتاب خریدم و دلم خواست واسه خودم کادو کودکانه هم بخرم اما فعلن باید تنبیه بشم!...
