خواهر توی همون جایی گفت "بعله" که دوست جوونممم هم ۲ سال پیش گفت "بببببعله". فردای کنسرت آلبا...امیدوارم خوشبخت بشن واقعن...
بعد از ۴ سال به یه دوست زنگیدم و فهمیدم که پدرش فوت کرده و توی ختم پدرش بعد از ۴ سال دیدمش...باز مرگ وباز هم لباس سیاه.باز هم آدمهایی که نمی دونم چقدر توی حیاتشون کمک بودن.خوب بودن.آدم بودن.و حالا نیستن...و مرگ و فکر و لباس سیاه و چشم قرمز...اشکها میاد .اما برای چی؟ معلوم نیست. تحمل بعضی چیزا سخته اما همیشه سخت نمی مونه..بازم مرگ و فکر و من..
توقعی از کسی ندارم.دیگه باورم شده که "زیاد" نمی شه از کسی توقع داشت که کاری انجام بده برات. که کاری رو با هدف کمک و همراهی انجام بده. بدون اینکه بعدن بهت بگه "یادته" اون کارو انجام دادم برات.. نمی دونم چرا "زیاد" نیستن اونایی که واسه خودت قدم بر می دارن. اونایی که خوبن واسه خود خوبی نه چیز دیگه.اونایی که از بالا نگاه نمی کنن.اونایی که خودشون رو بهتر نمی دونن.اونایی که مدعی نیستن کارشون، راهشون و حرفهاشون بهترینه.اونایی که اصرار دارن تو با این روش به جایی نمی رسی...اونایی که دل آدمو گرم نمی کنن و با اینکه ادعای خورشید بودن و تابان بودن دارن اما یه تیکه یخن برات.اونایی که نمیترسوننت از زندگی و نفس کشیدن با فکر...دوست داری بگم "ولش کن بابا.تو ام چه فکرا می کنی.بیخیال" یا "ادامه بدم" ؟