تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد - خوابه

کوچولو می‌نویسد

 

هنوز من درگیر این خوابهای واقعی ام! خوابهایی که بخاطرش یادت می مونه گردنبند رو باز کنی و شال نارنجی رو سر کنی و انقدر نزدیکه.پس شاید خواب نیست.بیداریه.یه نوع بیداری که بالاتر از حد ماست.این دفعه خیلی خوب بود.یکی از شیرین ترین و دوست داشتنی ترین و ناشناخته ترین خوابها که از وقتی بیدار شدم همش توی ذهنمه و همیشه خواهد بود...

ماجرای خونه بخت رفتن خواهر داره قوت می گیره و من که هیچ وقت از این دنگ و فنگ ها خوشم نیومده و علاقه ای واسه حضور توی مراسم بریدن بعععععععله ه ه ه هم ندارم جدن.به هر حال از بعدش و کم شدن، استقبال می کنم ومهم نیست برام که اینا توی چه عوالمی هستن...دیروز و مناسبتهایی که همیشه می افته پنجشنبه و روز برنامه! و من همیشه برنامه دارم.انقدر این جمله رو از اطرافیان شنیدم دیگه عادی شده برام و جالبه که همیشه به نظر خیلی ها توی پنجشنبه ها خلاصه میشه...واای که خوابه چقدر خوشمزه بود..

بخاطر اون کار کتابهای ادبیات دبیرستان و پیش رو آوردم که البته واسه دوست جوونمه و دوباره نگاه انداختن به این درسا واسم کلی خاطره روشن کرد و سالهایی که گذشته و سالهایی که هستیم و میگذره اما خوابه خیلی خوشمزه بود..

هی یادمه که یه چیزی رو اینجا بنویسم بعد که میام اینجا یادم میره چی بوده و بعد که باز می رم از اینجا دوباره یادم میاد..مسخره است این فکرا و مسخره تر اینه که هیچ فکری نداشته باشی...خدایا مرسی بخاطر اون خواب.خیلی هدیه خوبی بود..

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 17:53  توسط کوچولو  |