تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

 

هر روز حرفهای زیادی میان و می رن....این میون یه سری از حرفهایی که میان، می مونن و نمی رن...همین حرفها تبدیل می شن به فکر...فکرهای باقی و جاری....فکرهای روزها و شبها....فکرهای قابل بحث و فکرهای مختص سکوت....

گاهی لبریز می شوم و سر ریز می شود از چشمهایم واین روزها که روزهای خوب زندگیست پر است از لبریزی های پی در پی وسر ریزی های وقت نشناس....

یه عالمه موضوع بود که فقط به درد گفتن توی اینجا میخورد.اما گذر زمان بیهودشون کرد دیگه...شاید اگه کامنت دوووست جووونم نبود، امروزم میومدم توی نت و صفحه پست مطلب جدید رو باز می کردم و چیزی نمی نوشتم...اما نوشتم!کمتر نوشتن اینجا دلیلی شد که دفترهای کوچولوم بیشتر پر بشن از لحظه هام........موهامو باز کوتاه ترین کردم و خواهر می گه مثل کیوی شدی و اینروزا یکی دیگه هم به جمع اونهایی که بهم میگن  ش  اضافه شده....رفتم خونه پونه اینا و خانمه با قرآن بهم یه چیزایی گفت و توی جمع کلی خانم بزرگ و خوب بودم....انگار خیلی قبلشم که  عروسی صاحب خاکهای ژله ای بود بعد هم هاله ازدواج کرد و قراره بره هلند و به عروسی سهیلا هم نرسیدم......کلی از خدا ممنونم که اون اتفاقی که می خواستم رو برام فرستاد و چهارشنبه یادم میاد که پارسال بعد از تونل رسالت جلوی ماشین پلیس پنچری گرفتم و دلگیر شدم از پذیرایی آخر مراسمی که من هیچ سهمی درش نداشتم.....موج های این روزها خیلی زیاد و در تضاد با هم دیگه است...روی تضادها دارم موج سواری می کنم و خوشحالم که با اینکه شنام خوب نیست و قایق حرفه ای ندارم اما غرق نمی شم.....هنوزم یه باد بهاری ناب، بعد از ۵ ساعت توی استودیو بودن می تونه خستگی همه چیز رو از دلم ببره.....

--------------------------------------------------------------

این اولین باری است که دارم توی این کارها شرکت میکنم....شاید چون هیچ وقت فضای این وبلاگ رو جوری طراحی نکردم که بازیهای وبلاگی بتونه واردش بشه. اما از اونجایی که همه چیز می تونه تغییر کنه منم تصمیم گرفتم که اینبار وبلاگستانی بشم و شرکت کنم.

خوابگرد  پیشنهاد داده که کتاب منتخب سال ۸۷ را از نگاه خودم انتخاب کنم....به نظرم پوریا بد نگفته که :

"دروغ چرا؟ بنده همه‌ی کتاب‌ها را نخوانده‌ام خب. نه پولش (و وقتش) را داشتم که بخرم و بخوانم، نه کسی پولی داد که آن همه کتاب را بخوانم (و در کسوت داوری نظرم را اعلام کنم.). و اگر کسی این پول را داده بود، الان من نشسته بودم آن‌ورتر و داشتم پولم را می‌شمردم و فحشم را می‌خوردم (چون پولش را گرفته بودم عیبی نداشت! حتا "آینه" هم نمی‌گفتم!) و کاری به این نظرسنجی‌ها نداشتم.
دروغ چرا؟ نه من، که هیچ‌کدام از داورها هم همه‌ی این کتاب‌ها را نخوانده‌اند....."
  منم باهاش موافقم... شاید از طرفی حجم عظیم مطالعاتی من توی سال گذشته به کتابهای درسی اختصاص داشته و خواهد داشت... خوندن و خوردن کتابهای درسی ارتباطات و جامعه شناسی، خیلی وقتی برای موندن توی خط رمان خونی نمی ذاره و از طرفی الان که به خودم اومدم دیدم که خیلی وقته بیشتر رمانهای توی دستم ترجمه اند!...اما خوب دلیلی برای مخالفت برای شرکت در این نظر سنجی نمی بینم و با تمام انتقاداتی هم که وارد بوده اما من منتقد این قبیل کارها نیستم و جور دیگری نگاه می کنم و  ترجیح میدم بحث جدیدی نگشایم.انتخابی بیشتر از اینها نداشتم:

۱-من گنجشک نیستم- مصطفی مستور

۲-برف و سمفونی ابری - پیمان اسماعیلی

۳-احتمالا گم شده‌ام- سارا سالار

شما هم اگر دوست داشتید شرکت کنید.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 16:14  توسط کوچولو  | 

 

بااسترابری حرف می زنم وازش می خوام که قول بده سفر رو جور می کنه....می گه باشه . اما معلومه که باشه گفتنش کمرنگه و البته این ربطی به کم سو شدن چشم امید من نداره......اینکه می گم ۲ هفته بعد از عید، یا حتا کلن از اولین روز بعد از عید تا امروز انقدر اتفاقات و کارهام زیاد بوده که انگار ۵،۶ ماه گذشته ، حقیقت داره و البته این همه کار و تلاش با روحیات من سازگاره ولی دلم یه کم بی هویتی می خواد و از پسوند و پیشوندها گریزونم.......البته همه اینا به معنی اینه که روزها خوب می گذره و شبها با دهها امید به صبح می رسه.....

یه کوچولو اومده توی دنیا که مانلی نامیدنش و البته پانیذ تهدید کرده بود که اگه اسمش رو نذارن پانته آ، خودشو با گوشت کوب می کشه! که بلخره کوتاه اومد و شناسنامه مانلی صادر شد.... قبول کردن مسئولیت پرورش یه آدم دیگه غیر از خود آدم، خیلی سخت و پیچیدست و بجز شهامت خیلی چیزای دیگم می خواد که هنوز مطمئن نیستم همه پدر مادرها اینو می دونن و بچه دار میشن، یا بچه دار می شن و بعدش می گن حالا ببینیم چی پیش میاد.....به هر حال پدر و مادر بودن دوتا نقش خیلی بزرگه که به نظر من باید قبل از وارد شدن به این نقشها خوووووب فکر کرد.......برام جالبن آدمهایی که دم بوفه آقای مهربانی وقتی می خوان سفارش بدن می گن"غذای آماده چی داری؟"... در اینکه بوفه آقای مهربانی همه غذاهاش کیفیت نصفه و نیمه داره شکی نیست اما اینکه خودمون چقدر واسه خودمون کیفیت قائلیم واسم جالبه! حتا مهم نیست چی قراره بخوره و انقدر مهم نیست که چند دقیقه واسه خودش صبر کنه...ژامبون، بلغاری، هات داگ، کالباس قارچ و مرغ، هرچی آماده است بده بیاد تا از دست خودم، از دست گرسنگی خودم راحت شم.....٬! به هر حال خوبه که هنوز به این مرحله از زندگی نرسیدم!

۲تا از دونه های دستبند ۲۳تایی رو رد می کنم و از ۲۱ شروع میکنم...خاطره جاری رو ابدی می کنم و واقعن منتظرم که ابدی بشه....تصویر زندگی همیشگی با تکرار ۲۱باره اون لذت بخشه و به این فکر نمی کنم که چقدر از تاریخ آغازش گذشته....مهم اینه که چقدر به اون یکی تاریخش مونده....به هر حال دووست جووونم میگه ۳ماه اول ۲۳سالگی عجیب غریبه و بعدش همه چیز مثل قبل می شه اما من هیچ وقت نمی خوام به این فک کنم!.....اما دیشب من و دووووست جووونم به اتفاق نظر همیشگی رسیدیم که "نمک" دوای تمام دردهاست...هر دردی با نمک و مشتقات نمک درمون می شه و استثنا هم نداره......!

راستی هی دلم می خواست بیام اینجا و بگم یکی از آرزوهایی که از بچگی داشتم  برآورده شد و این بود که دوستام واسه تولدم سورپرایزم کردن....  میم.ب.جون، فازی، بیتا، فیروزه و ریحانه و صفا با کلی دوستای جدید واسم تولد گرفتن و کلی شاد شدم از نور نارنجی ای که برام بوجود آوردن.......

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 23:28  توسط کوچولو  | 

 

 

کاش" یکی بود، یکی نبود" اول قصه ها نبود....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 0:49  توسط کوچولو  |