تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

 

صبح که چشمم رو باز می کنم می دونم که امروز روز منه! روز خود خود من....خدا امروز روبه نام من زد وامسال بلخره رسید... یه سالی که از بچگی برام عجیب بوده ، قراره شروع بشه و امروز مثل هر سال،  بهترین روز  سال منه.......هر چند هر روز رو مال خودم می دونم اما امروز به اسم من سند خورده و خوبه که هنوز احساس عجیب و خوشمزمو نسبت به روز تولدم دارم......امروز آغاز ۲۳ سالگیمه و منم و یه دنیای پیش رو......ممنونم از همه دوستام که هستن. بهم لطف دارن و از دور و نزدیک و به هر طریقی بهم یادآوری میکنن که امروز مال خودمه و همراهانی هم دارم.....خوشحالم.....آرزوهامو توی ذهنم مرور می کنم وبا فکر کردن به راههای رسیدن بهشون لبخند ممتدی برای خودم میسازم......امسال یه کادو تولد مشخص از خدا خواستم و می دونم که از هر چی بگذره از کادو تولد من نمی گذره.....هر چند که خودشم می دونه آخرش می گم خدایا منو از اون چیزی که می خوام محافظت کن...اما این سفارش دادنه یه جورایی یه نور نارنجی واسم می سازه.....۲۳ساگی من روایت خودشو توی ذهنم داره و واقعیتش قراره از فردا شروع بشه.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 22:8  توسط کوچولو  | 

 

 

این روزا  مثل خیلی وقتا زیاد به این موضوع فکر می کنم که کاش یه جوری بود که زمان خوابمون دست خودمون بود...نون خامه ای سابق می گه یعنی مثلن خوبه مثل تراکتور باشیم که خوابش نمیگیره؟!!!....اما من می گم نه!....فقط کاش بی خوابی باعث نمی شد که  در اوج اشتیاق واسه بیداری و تلاش واسه زندگی، مجبور باشیم بلخره۵-۶ ساعتم که شده بخوابیم....البته خوابیدن هم بخشی از زندگیه و اتفاقن من خیلی خوابیدن رو دوست دارم و از دیدن یا ندیدن خوابهای ترسناک و بی سر و ته جورواجور و دلهره انگیز و یا شادی آفرین همیشه لذت میبرم...وحتا از خواابهایی که هیچ تصویری رو به همراهنداره هم خوشم میاد.....اینکه قبل از خواب با خودم فکر کنم که دوست دارم امشب چه خوابی ببینم رو هم دوست دارم...اما بعضی وقتا هست که مثل الانا دوست دارم  نیازی به خواب نداشته باشم. حتا واسه یک دقیقه!!......به هر حال شاید سفارشش رو  به خدا دادم که یه فکری به حال ما بکنه.....البته می دونم که تعجب نمی کنه از خواستم چون من چیزای عجیب تر از اینام تا حالا ازش خواستم وانقده مهربونیاش به من زیاده که همیشه در حد توان من برآوردشون کرده....به هر حال امیدوارم  یه روزی علم به جایی برسه که بشه بیخوابی رو از سر اونایی که بیخوابی دارن به دیگران که نمی خوان بخوابن انتقال داد!........مادر جون همین الان گفت  نگران نباش وقتی پیر شدی انقده بی خوابی می گیری که آرزو کنی و از خدا بخوای بهت یه ۱۰ ساعت خواب مداوم بده.......نون خامه ای سابق هم می گه مادر جون پس یه کم مثل مامان بزرگا به کوچولو بگو که" ایشالا پیر بشی جووون"........نون خامه ای سابق تازه پیش دبستانیه، نمی دونه اینجوریام نیست!!!!!

بر خلاف مخالفت دووست جوونم  با میم.ب. جون رفتیم کچل شدیم!..انگار کلی از خستگی ها و غمها و ناراحتی ها به سر موهام چسبیده بود و با چیدنشون از بین رفتن......ممممممم.........حالا دیگه نمی تونم زلف بر باد بدم اما در عوض راحت ترم و رها تر........

یه آهنگی شندیم با پونه که اینجاهاش واسه من پر معنا تر بود:

چقد سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه خوندن جدا باشی/ ....چقد سخته که رفتن راه آخر شه نتونی راهی اش باشی/ .....چقد سخته که عشقت روبروت باشه نتونی هم صداش باشی/ ....چقد سخته کلامت ساده پر پر شه  نتونی ناجی اش باشی/ ...چقد سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده/ / / /

البته بین اینا یه چیزای دیگم می گه که یه کم قافیه انگیز تر بشه ها!! اما در کل منی که به سختی ها اعتقادی ندارم درک این چیزا خارج از حوزه عقلانیمه ولی چون ترانش رو هی به طور غیر ارادی می خونم گفتم بنویسمش یه جا بلکه از کلام  بره  و راحت شه مخم.....! 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 21:40  توسط کوچولو  | 

 

صبح یادم افتاد که موضوع تحقیقم جوریه که باید قبل از هر چیز همه بخشهای شکاف فرهنگی رو زیر و رو کنم و یه جوری هم زیر رو کنم که چیزی از قلم نیفته و واسه پایان نامه هم همینو بدم.. اینکه مسئله خودم رو کار میکنم  خوشاینده...طرح تحقیق و ادبیات تحقیق رو باید تا ۲۱ ام تموم کنم وتازه یادم افتاد که باید توی پروژه استاد که قراره مقاله بشه هم همکاری کنم و  سرمایه احتماعی بود زیر بناش.خودم داوطلب شدم و خوبه البته! از کلاسهایی که استادش همراهه خوشم میاد و از اینکه از چیزی دریغ نمی کنم هم خوشحال می شم..و باید از یه جایی شروع کنم و امسال یه نورایی می بینم که برام خوب معنیه و امیدوارم میکنه و امیدوارم که همینجوری بمونم و حال و حوصلم نپره فعلن.... .

استانبول.دوبی.پاریس.کرمان..مسکو.اصفهان.مالزی.بوشهر.تایلند.خرم آباد.کیش.شیراز.کبک.واشنگتن.آمستردام.رامسر.آمل.مشهد.بندر!.همدان.مرسین.نائین.بابلسر.محلات.قشم.آگرا. دهلی. سنگاپور.لبنان.محمد آباد...امسال در همه این جاها دوستایی بودن که تعطیلات نوروز رو بگذرونن و من که کلش رو تهرون بودم سعی کردم با همشون همراه بشم...سفر خیلی خوبه...حتا فکرشم خوبه..

 جملات طلایی  چکیده حرفهامون بود و بعدم که ترانه باهام همراه شد و بوی بهار می رسد/مژده که یار می رسد... که فازی جون!بهم عیدی دادش و کلی چیزای جورواجور که این روزها رو با اینکه زود شب می شه و همش به استراحت و خواب می گذره  خوشرنگتر می کنه....سینما هم رفتم زیاد و با میم.ب.جون کافه هم رفتیم و خوبه که با تمام اجتماع گریزی های درونم توی این دوران اما هنوز هستن کسایی که می تونیم همو تحمل کنیم...میم.ب جون برام فال سال هم گرفته بود که اول کتاب" دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد" آناگاوالدا نوشته...فاله این بود: من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم/ صدبار توبه کردم و دیگر نمی کنم...و برای ما که امسال هیچ فالی نگرفتیم و استرابری هم دیگه برامون از این چیزا نمیگه، خوشاینده.... با موش نرم ومهربون و دخترخاله کلی از اشتراکات گفتیم و عکس مدل افغانی انداختیم و هوای خوب شبانه و من و تنهایی و سرعت بالای نظر و دود همراه با آنچه می باید این روزهاست...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 0:35  توسط کوچولو  | 

 

دیگه بهار واقعن اومد...همه جا سبزه و صبحها که خورشید می خواد بیدارمون کنه همه درختها و پرنده ها حال و حوصله زندگیشون زیاده...اگه ما هم بیدار باشیم می تونیم ازشون حال و حوصله زیادی واسه زندگی بگیریم..اونوقته که می شه نفس عمیییییییییق کشید و از یه اتفاق تکراری به نظر کوچولو  یه شادی بزرگ شاخت...بهار رو دوست دارم.نه مثل فصل های دیگه.چون هر فصلی دوست داشتنیه اما مدلش فرق داره...شاید واسه من که متولد بهارم این فصل یه  جورایی دوست داشتنی تره..به هر حال عیده و تعطیلی خوش می گذره و اینکه هی کارهایی که باید انجام بدم رو توی ذهنم مرور میکنم و باز مثل هر سال عید، تاریخ روزها از دستم در میره و باید فکر کنم تا یادم بیاد امروز چندمه و چند شنبه است و این مدلی خیلی خوبه و من واتاق جدیدم که با نو شدن سال با هم دوست شدیم و هنوز یه کم  با هم غریبه ایم و البته دوستیم ها! و کلی فکرهای جورواجور و البته اون حالتی که به قول پدرم آدم فقط به یه موضوع فکر می کنه و مخش راحته یه کم و خیلی چیزا که هرکی داره واسه خودش....یه سال جدید..آخرین سال دهه هشتاده امسال! امیدوارم سال خوبی بشه برای هممون و هممون به اون تعریفی که از خوبی داریم دست پیدا کنیم....ممممم....!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 23:20  توسط کوچولو  |