این روزا مثل خیلی وقتا زیاد به این موضوع فکر می کنم که کاش یه جوری بود که زمان خوابمون دست خودمون بود...نون خامه ای سابق می گه یعنی مثلن خوبه مثل تراکتور باشیم که خوابش نمیگیره؟!!!....اما من می گم نه!....فقط کاش بی خوابی باعث نمی شد که در اوج اشتیاق واسه بیداری و تلاش واسه زندگی، مجبور باشیم بلخره۵-۶ ساعتم که شده بخوابیم....البته خوابیدن هم بخشی از زندگیه و اتفاقن من خیلی خوابیدن رو دوست دارم و از دیدن یا ندیدن خوابهای ترسناک و بی سر و ته جورواجور و دلهره انگیز و یا شادی آفرین همیشه لذت میبرم...وحتا از خواابهایی که هیچ تصویری رو به همراهنداره هم خوشم میاد.....اینکه قبل از خواب با خودم فکر کنم که دوست دارم امشب چه خوابی ببینم رو هم دوست دارم...اما بعضی وقتا هست که مثل الانا دوست دارم نیازی به خواب نداشته باشم. حتا واسه یک دقیقه!!......به هر حال شاید سفارشش رو به خدا دادم که یه فکری به حال ما بکنه.....البته می دونم که تعجب نمی کنه از خواستم چون من چیزای عجیب تر از اینام تا حالا ازش خواستم وانقده مهربونیاش به من زیاده که همیشه در حد توان من برآوردشون کرده....به هر حال امیدوارم یه روزی علم به جایی برسه که بشه بیخوابی رو از سر اونایی که بیخوابی دارن به دیگران که نمی خوان بخوابن انتقال داد!........مادر جون همین الان گفت نگران نباش وقتی پیر شدی انقده بی خوابی می گیری که آرزو کنی و از خدا بخوای بهت یه ۱۰ ساعت خواب مداوم بده.......نون خامه ای سابق هم می گه مادر جون پس یه کم مثل مامان بزرگا به کوچولو بگو که" ایشالا پیر بشی جووون"........نون خامه ای سابق تازه پیش دبستانیه، نمی دونه اینجوریام نیست!!!!!
بر خلاف مخالفت دووست جوونم با میم.ب. جون رفتیم کچل شدیم!..انگار کلی از خستگی ها و غمها و ناراحتی ها به سر موهام چسبیده بود و با چیدنشون از بین رفتن......ممممممم.........حالا دیگه نمی تونم زلف بر باد بدم اما در عوض راحت ترم و رها تر........
یه آهنگی شندیم با پونه که اینجاهاش واسه من پر معنا تر بود:
چقد سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه خوندن جدا باشی/ ....چقد سخته که رفتن راه آخر شه نتونی راهی اش باشی/ .....چقد سخته که عشقت روبروت باشه نتونی هم صداش باشی/ ....چقد سخته کلامت ساده پر پر شه نتونی ناجی اش باشی/ ...چقد سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده/ / / /
البته بین اینا یه چیزای دیگم می گه که یه کم قافیه انگیز تر بشه ها!! اما در کل منی که به سختی ها اعتقادی ندارم درک این چیزا خارج از حوزه عقلانیمه ولی چون ترانش رو هی به طور غیر ارادی می خونم گفتم بنویسمش یه جا بلکه از کلام بره و راحت شه مخم.....!