تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

 

اتوبان مدرس مسیر جنوب به شمال..دوست مهربون روی بیلبورد که سوار فلفل شده و این آرزوی پرواز رو توی دلم زنده میکنه.. خونه عسل اینا و خنده ورقص وتا خرخره خوردن و دود وفیلم با گوشی ۱۲مگاپیکسلی مخصوص گدا گشنه ها  وتهوع مفرط و یه عالمه هیولا که  از توی وجودش عربده میکشیدن و من با حشره کش  از پسشون بر اومدم و بعدش صبح و صبحانه و یاد خاطرات شب قبل و یه عالمه کار ودلتنگی واسه  دور شدن یکی از آدمهای خاص زندگی و کیک شکلاتی نیشکر واسه سورپرایز  تولد  نعنا و زود جیم زدن از تولد و دچار یه حس غریب بودن و گشنگی توی ترافیک و حسرت غذای طبخ شده توسط نعنا و آقاشون تا دم صبح روز بعد ...راستی دیگه همه خودمونی شدن بد! یارو از توی ماشین با نمره "سماجا" تیکه میندازه و دل و قلوه فشانی می کنه...یه ذره خجالت مجالت هم نداریم که نداریم که نداریم..عادت کن حالا !..یه دوست خوب که یه راه خوب واسش پیدا می شه..مثل خودش که یهو همون موقعی که منتظرش نبودم پیدا شد... گله یکی از دوستا رو که توی درس در مقابل من که براش خیلی کارا کرده بودم خساست به خرج داد  به یکی دیگه از دوستام کردم..فک کردم خالی شدم ولی الان می گم اگه نمی گفتم بهتر بود...آخه زیادن از این آدما..!

---------------------------------------

از فردا امتحانام شروع می شه دیگه...به به..این دوره از امتحانا برای اولین بار توی عمرم قبل از امتحان دارم تلاش و آرزو می کنم که نمره هام خوب بشه..همیشه بدم اومده از اینکه واسه نمره درس بخونم و هیچ وقت اینکارو نکردم ولی این ترمهای آخر باید اینجوری بشم، که بدم نیست البته....یادم نمی ره که استاد توی جلسه آخر بلخره دوووم نیاورد و حرف زد.. گفت  فرقی نداره چه تابلویی بالای سرتون نگه داشتین...مهم اینه که  به اون تابلویی که بالای سرتون توی دستاتون نگه داشتین اعتقاد داشته باشید..از ته دل..با علم وآگاهی و قدرت...همونجا بود که مطمئن شدم بهتره فعلن تابلوئه رو بیارم پایین تر..تا وقتی مطمئن نیستم.. تا وقتی ایمان و اعتقاده بالا  نرفته، فعلن بیخیال تابلو ام!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 0:51  توسط کوچولو  | 

 

انگار اوایل اسفنده..شایدیم نه! آخه هنوز فصل خرمالوهاست اما بویی از پاییز نمیاد..دلم کویر می خواد..دلم مرنجاب می خواد..یا یه کویری که تا حالا نرفتم..سکوت و شنهای روان..آفتاب و بادهای عجیب و غریب کویر..یه زمانی هی سفر یه روزه می رفتیم اما الان نمی ریم چرا؟؟..یکی منو ببره سفر یه روزه..یکی با من بیاد سفر یه روزه..یه گروه جدید منو پیدا کنه لطفن!

از همه اونایی که یادآوری می کنن درس بخونم ممنونم!...امروز م.ب.جون خبر خوبی داد بهم و البته مخابرات هم خبر خوبی داد که موبایلم یه طرفه شده و خیلی خوبه که چندین ماهه اعتیادم رو به موبایل ترک کردم و الان این خبر مخابرات واسم خوبه.یعنی فرقی هم نمی کنه..بابا برام چندتا پرتغال یخ آورده و می گه تو که شیر رو سرد می خوری و چایی تم صبر می کنی تا خنک بشه و بعد می خوری، حتمن پرتغال یخ خیلی خوشحالت می کنه!!! البته میوه ها همشون همیشه شادی آورن واسم و این یه مورد رو باباهه خوب اومد!

---------------------------------------

سر ماجراهای خواهر دارم هی سکوت می کنم..یه سکوت که دوستش ندارم اما راه دیگه ای هم جز سکوت پیدا نمی کنم..یه وقتایی واقعن نمی دونم برخوردم نسبت به حرفهای مامان چی باشه و می دونم که توقع داره یه چیزی ازم بشنوه..یه موافقت..یه تاییدیه واسه حرفاش..اما من هیچ احساسی به این اوضاع ندارم و واقعن فک می کنم هیچ رقمه به من ربطی نداره..اما مامان سکوت منو دوست نداره..نمی گه، ولی می فهمم..می فهمم که از بی تفاوتی منی که همیشه توی این شرایط ها کلی بهش تاییدیه می دادم ، ناراحت میشه...اون میگه تنهاست ..خواهر هم می گه تنهاست..باباجون بابا هم میگه تنهاست(خودم یواشکی نوشته هاشو خوندم!)، مامان حسین هم میگه تنهاست.. بره هم میگه تنهاست.. منم که اینم..جالبه..همه کنار همیم اما تنهاییم!..اگه با هم باشیم دیگه هیچ کدوم تنها نیستیم...سخت نیست..باید یکی تلاش کنه..یکی جون داشته باشه تا فاصله ها رو طی کنه و به بقیه برسه..... وقتی بچه بودم هی مامان های بقیه رو می دیدم که دعوا می کنن و گریه میکنن اما مامان من هیچ وقت گریه نمی کرد..بابام هم همینطور..فک می کردم مامان های خوب هیچ وقت گریه نمیکنن..فک میکردم منم الان که بچه ام زیاد گریه میکنم..بعدن که بزرگ شدم و مامان شدم دیگه گریه نمی کنم...یاد گرفته بودم که نیاید جلوی دیگران گریه کنی..اما الان انگار همه گریه های مامان جمع شده..انگارهمشون از اون موقع که من بچه بودم  تا الاناجمع شده و الانا همه با هم داره میاد..نمی دونم! شاید اون موقع که من بچه بودم هم گریه میکرده..اما من نمیدیدم....چقدر بده که توی دل آدم پر از گریه باشه..دوست ندارم اینجوری باشی اما بازم جز سکوت نمی تونم کاری کنم...باز هممون تنها می مونیم..تنها گریه می کنیم و تنها واسه هم نگرانیم و دل می سوزونیم و دعا می کنیم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 14:26  توسط کوچولو  | 

 

وقتی یکی بهم میگه چرا جوش زدی از  معدود لحظه هاییه که ته دلم خجالت میکشم..البته جوابم واضحه..می گم..وقتی عصبی می شم جوش میزنم..فقط کاش ازم نپرسن چرا عصبی شدی؟

کاری به نوع پرداخت وفیلمنامه و ضعفها و نقدهاتون ندارم...خیلی از سکانسها هنوز داره برام تکرار میشه..خودتو بذار توی اون موقعیت..بدون نگاه منطقی..بدون نگاه مردونه..بدون تعصب(که چقدر بده تعصب..هر تعصبی)..یادم میاد اون لحظه ای که موهاشو شونه می کرد ولالایی می خوند..اون جمله که میگه: غریبه نیست تورو دشمن،تورو دشمن همین دوسته..و پایان ندارد دوستی ها و دشمنی ها و دشمنی ها و دشمنی ها..تو دوستی کن! بقیه دشمنا رو بیخیال...

یه کتاب قدیمی و یکسری پرینت پیدا کردم..از چند سال پیش..از معنای اسطوره هام..چه خوبن این همه دوست..چه خوبن اونایی که دوستشون دارم و ندیده دوستم هستن..می دونم که هنوزم دوستمی..یادمه سال ۸۳ و کشف زندگی تو..کشف تو..اوریانا فالاچی..که من یه چیز دیگه بهت میگفتم..ایتالیای بزرگ که همیشه می دونم یه روز میرم اونجا و همه رویاها وبوی خوشی که تو ازش مینوشتی رو حس میکنم..جملت هنوز یادمه..ممم..همین بود!..زندگی چیزیه که باید خوب پرش کنی بدون اینکه لحظه ای رواز دست بدی..چقدر به حرفت گوش کردم..چقدر بزرگ بود اون روز که این جمله رو خوندم..برام مهم نیست که چیا دربارت میگن..من اون چیزایی که دنبالش بودمرو گرفتم ازت..اون خصوصیاتی که خارق العاده بود رو گرفته بودم ازت..چی می شه که همه همیشه فقط دین رو تنها وسیله ارزش گذاری می دونن..بعضی چشمها چه راحت بسته می شه و هروقت منفعت باشه باز می شه..مهم نیست..حرف اینجا زیاده..کتاب و یادداشتهام منو جاهای دیگه ای برد..یه جوونه وسط زمستون بود اون روزا..هنوزم دوستمی..یه دوست نزدیک..نزدیک..نزدیک...

سرماخوردگیم خیلی وقته خوب شده اما صدام هنوز گرفته است..استرابری که در خیلی از علوم سررشته داره ، میگه همه دردهای جسمی ریشه روانی داره..میگه صدات خوب نمیشه چون میخوای یه چیزی رو بگی ولی نمی گی..می گه باید بگی تا خوب شه...میگم نمیتونم..نمیدونم..چجوری بگم بهتره؟..آره! "من" دارم به چجوری بهتر بودن فکر می کنم..!!! اون همه جسارت و شجاعت و بی پروایی اینبار همه با هم دود شده رفته هوا انگار...کاش خودت می فهمیدی.."کاش"! من بگم "کاش"؟؟؟..خودم خندم میگیره..حافظ هم گفت صبر کن.یه کم ترسیدم..اگه نتونم صبر کنم...من از "نتونستن" بگم؟؟..انگار قراره همه نشده ها این دفعه واسم بشه..برای اولین بار  دارم از اشتباه میترسم...هی به خودم میام..هی به خودم روحیه میدم..اما یه جورایی مطمئنم که خدا همه چیزو بهت می رسونه...همه چیزو..همه حرفامو..اما چرا صدام خوب نمی شه..هنوزم همینم!هنوزم میگم تنهایی خوب نیست امااینکه بتونی تنهایی خودتو دوست داشته باشی و از زندگی لذت ببری خیلی خوبه..اونوقته که میتونی با دیگران هم خوب باشی و لحظه های خوشمزه و نارنجی خلق کنی..زندگی منم همینجوری نارنجی شد دیگه..مممم...هنوزم اینا رو توی ذهنم می دونم و می دونم و اعتقادمه..وقتی قراره یکی بیاد میاد!!..اینو نشنیدم..حس کردم..اما الان چی شدم؟چی پیدا کردم که انقدر بی تاب شدم..چی دیدم که بلخره انگار شد..الان که نه!یه نیگا کردم دیدم خیلی وقته..خودم دیر فهمیدم انگار..انقدر که غرق زندگی نارنجی ناب خودم بودم..حدسم نمی زنی که تو؟؟..خدا هوامو داره..می دونم..من و اضطراب درونی؟من و حرف نزدن؟من وموندن؟من و هر لحظه به تمثیل شدن؟ من و ریمایندر ساعت ۱۲ ظهر؟ که چی؟ که همین..من و یه تجسم و فکرکه می دونم حقیقت پیدا میکنه اما کی وکجاشو نمیدونم وهمین دلم رو تکون تکون میده..مقاومت می کنم..مقاومت نه!..ملایمت میکنم با لحظه های این دوران..می دونم که خدا توی هر چیزی خیری گذاشته..می دونم..خودت بفهم لطفن! منم بهت میگم تا صدام درست بشه..اما اول تو بفهم..اگه فهمیدی بهم بگو.. (با لهجه همون زبون سخت که باید با جماعتش بگردی تایاد بگیری و با معلم و کلاس جواب نمی ده! )..بگو دیگه!..خدابهت می گه چی به چیه....فقط تو ام از رنگ نارنجی خوشرنگی که درش غرقی  بیا بیرون..اونوقت می فهمی و می گی...تو بگو!..نمی خوام صدات بگیره..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 2:22  توسط کوچولو  |