تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

 

تجربه های این روزها مثل همه روزهای گذشته  خیلی زیاده.تجربه های گرون و نزدیک ودست یافتنی.تجربه هایی که بعضیاش با یه تغییرات کوچیک تکرار می شه...نگاهها و حرفهای بارداری که حتا گاهی سالها هم باردار می مونه برام.شایدم واسه همیشه بمونه. آدمها سایه می شن و سایه ها کمرنگ وپر رنگ و حتا کوتاه و بلند.اما سایه بعضیا همیشه بلنده.حتا سر ظهر. از اونجا که رد می شم چراغ چک روشن می شه و یادم می افته موتور انژکتوری یعنی این! و یادم می افته که کیا همراه من بودن توی این مسیر و بازگشت به گذشته . گذشته دور.خیلی دور..کاش اس ام نمی زدی که"هوا دو نفره هم که باشد، باز جمعیتی در من است که آسوده ام نمی گذارد...". دلم گرفت یه کم.اون اضطراب و نگرانی موج زد یهو و یه موج طولانی که تا الان هست هنوز...پاسپورت و عکسش؟حتا اگه ریشه موهات هم معلوم باشه شرمندتم! هدفت از خروج چیه؟چرا می ری؟کجا می ری؟کی می ری؟با کیا می ری؟...هنوز درگیر اینن که چی می پوشی آقا؟با شلوارک میای دم در با دوستات حرف می زنی؟ ماشین هم داری؟اونم یه ماشین خارجکی؟نکنه دوست دختر هم داری؟وای وای وای...هرچقدر هم که  invisible  بشی باز معلومه هستی.چراغ روشن دلیلی بر بودن یا نبودن نیست!..کلی کتاب که همه رو دوست دارم.مثل نارنگی.که اونروز وقتی مثل همیشه بعد از تموم شدنش پوستش رو توی دستام فشار دادم و دستام روبو کردم و بوی مرکبات و زندگی رو به ریه هام فرستادم و تو تعجب می کردی...نمی فهمیدی؟شایدم خودتو به نفهمی می زدی؟! اصلن این تو کی هست؟ ...دستمال کاغذی های رژی، پوستهای نارنگی، قرقره های خالی، کلی نخ اضافه، گلوله های رنگارنگ کاموا، کتابهای 55بارخونده شده یا  اصلن خونده نشده، کارهای نیمه تموم، فکری افتاد به سرم که نمی دونم تمومش کنم و بیخیال بشم یا ادامه بدم و برسم به موضوعش!...پس اسفند کی می رسه که اینجا اونجا بشه!ها؟؟!! توی  خیابونای شیب دار و خوش اسم جلفا که خیلی دوستشون دارم.وقتی کتابهای پسرک جوون که اسباب کشی داشت از کارتن ریخت بیرون و شوکه شد که حالا چیکار کنه، وقتی وایسادم و بدون اظهار نظر فقط بهش کمک کردم که حالا  که بعد از مدتها یه پسر توی این سن وسال و با این همه کتاب دیدم  کمک کنم،اونم فکر نکرد و فقط از کمکم استقبال کرد.بدون هیچ دیالوگی کتابها رو دیدم.هیچ کدوم رو نخونده بودم.بین اون همه کتاب تخصصی و کامپیوتری و مهندسی، فرانسه و آلمانی،جنگل واژگون رو دیدم و بوف کور رو.این دوتا رو خونده بودم.بارها و بارها.به روی خودم نیاوردم.واسه من که کلامم همیشه جاریه یه کم سکوت خوب بود .کتابها دیگه از وسط خیابون جمع شده بود و توی کارتن بود.رفتم.نه کلامی.نه نگاهی.کلاس "مجاهیت" dort دقیقه دیگه شروع می شد!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 1:55  توسط کوچولو  | 

 

رنگ آبی آسمانی زیاد توی دایره واژه های رنگی زندگیم نبوده و نیست.اما آبان همیشه منو یاد آبی آسمانی می اندازه.آبی آسمانی ای که امسال زیاد ازش خبری نیست...تولدهایی که به ذهنم میاد و تبریکش روانه می شه و هدیه اش می مونه تا دو سه هفته و بلکه هم بیشتر ، بعد...از یادداشتهای روی صفحه موبایل که  روزها باقی می مونه و پاک نمی شه چون عملی نشده زیاد دل خوشی ندارم...اما با تموم خیلی چیزا هنوزم می شه وقتی هوای یخی که هویت نداره و با اینکه توی پاییزه اما نه به هوای پاییز شبیه و نه به زمستون. هوای یخی که وقتی وارد ریه ام می شه منو یاد گلو درد و خوردن بسکین ۳اسکوپ توی زمستون میاندازه... مثل مامان بزرگا که پر از یاد و خاطره ان! انگار ۵۲ساله که هستم.دقیقن همین عدد...!

کلاس پشت کلاس.درس پشت درس.خستگی پشت خستگی.خواب موندن پشت خواب موندن.کتابهای گنده خریدن پشت هم. زبان پشت زبان.کار پشت کار.احساس پشت احساس.بی احساسی پشت هم.همه اینا سر سوزنه در مقابل اونا!چه خوبه که جمعه ها رو هنوز از دست ندادم و هنوز دوستی هست انگار ولی دووست جووونم که نیست.ولی هست!دوستای دوره راهنمایی که توی این اوضاع کم دوستی بهترین دوستها میشن واسم و حالا که می بینمت دیگه از دیدنت توی خواب راحت شدم!

دیگه خنده داره که بهش می گن حواست باشه ساعت ۹ خونه باش....حالا مهم نیست که چرا همه سانس ساعت ۱۰ رو می رن سینما،تو ۹خونه باش!...

مریضی های پشت هم پونه دیگه کلافه کننده شده...باز به  اون ساعتها نیاز دارم که همه رو نگه می داره و فقط تو می تونی حرکت کنی.اگه اون ساعته رو داشتم این دفعه که همه رو نگه داشتم خودم هم وای می ایستادم!...

 خبرهای خوش از میم.ب.جون باعث شد که فیل درون بیدار بشه و از اون تلالو ها بتابه به صورتم!..ممممم...کاش زودتر شمارت معلوم بشه.باور کن کلافه شدم دیگه...!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 0:9  توسط کوچولو  | 

 

یادم اومد توی پست قبل چی یادم رفته بود....

اول آبان تولد کوچولو می نویسد بود و این یعنی ۵سال کوچولو می نویسد تموم شد ورفت توی ۶ ساااااااااااال

کوچولو  می نویسد تولد مبارک...

توی این ۵سال حرفهای زیادی اینجا نوشته شد و نوشته های زیادی گفته شد..هم تو قالب قبلی و هم همینجا که هستم... نمی دونم تا کی ولی کوچولو همچنان و حالا حالا ها تصمیم دارد که بنویسد...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 20:36  توسط کوچولو  | 

 

یه مهمونی با کلی خنده و جالبه که هنوزم بعد از گذشت اینهمه سال از اون یافته، ولی تغییری در اصلش بوجود نیومده و هنوزم وقتی فک می کنی می گه نمی گه و وقتی فک میکنی نمی گه می گه!....موش مهربون و دختر خاله کلی ازم تعریف کردن ویه کم از اون نظر به خودم امیدوار شدم...اما انگار دیگه زیادی اروپایی شدم و یقیه اینجوری نیستن!هاهاها..خرس مهربون هم هنوز خره واز یار دبستانی خوش آمدی داشته! بعدم اینکه کلن خوب بود.همچین فضایی رو لازم داشتم.یه مهمونی که با روزای عادی فرق داره...

-----------------------------------------

برای اولین بار توی بیداری خواب موندم! خیلی حس جالبی بود و باسرعت برق و باد خودمو به برنامه رسوندم وهنوزم نمیدونم چطور این پدیده ی توی بیداری خواب موندن اتفاق می افته اما بدک هم نبود...وااای فراموش نمی کنم پنجشنبه این هفته ساعت ۵:۰۶دقیقه رو!

مممم بازم نشد برم انقلاب .از ترس بارون وبی ماشینیش با پونه رفتم زبان و روز زوجه امروز و این می شه که این شد! ترم داره تموم می شه من هنوز کتاب ندارم! حال و حوصله خانم جامعه شناسی جنگ که جز چیزای کتاب چیزی بهمون نمیگه  رو ندارم فردا و کاش می شد بازم بپیچونم!

شاید اون برخورد بد بود اما اگه ۱۰۰بار هم بر گردم به عقب بازم همین کار رو انجام می دم...به هر حال دل شکستن هنر نمی باشد! و منم باید پیروی کنم واینا.البته همچنین شما!...یه چیزایی بود که می خواستم حتمن اینجا بنویسم اما یادم نیست الان!

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 19:17  توسط کوچولو  | 

 

یه مزه سرد از روزهایی بدون هرگونه بو و مزه.که میگذره پر هیاهو...یه لحظه بین این هیاهو وایسا! ببین تو می خوای آخرش که چی؟ تو که اون هدفو داری پس اینا  چیه؟..بی خیال بابا تو به صورتک پاییزی که از اوایل تابستون همراهته نگاه کن.ببین چقدر خوشحاله که فصلش شده...یاد بگیر.روی برگهای خشک راه برو و یاد روزهای مدرسه که نه!یاد همین روزها رو بساز.... یاد بساز.بی خیال زنده کردن یادها.همین امروز می مونه واسه  بعدنا که گذشته شد زنده می شه دیگه..زمان و مکان خودش مشخص می شه تو فقط بیافرین!

دوست جوونم و فیلم و عکسی از فرنگ که منو یاد شبهای روی جدول های میرداماد می اندازه و حیف این سرعت اینترنت و من که بازم اگه کسی در مورد دووست جوووونم بخواد لب تر کنه غیرتی می شم....مممم..تهنایی به امید در اومدن از تهنایی خیلی لذت بخش می گذره...بخاطرت که شمعها رو روشن می کنم با اون اعمال معین کلی گل توی دلم جوونه می زنه....مممم.مسخره!چه احمقانه و اینا.

یه سفر تنهایی با یه دوری نسبتن پایدار از همه چیز به درد می خوره.به درد همه چیز می خوره.سفر، پیدا شو!

---------------------------------

آدم های مختلف اطرافم رومی بینم.موقعیتشون.چیزی که از زندگیشون می دونم.شرایطی که برداشت منه.شاید خیلی هاش از گفته های خودشون باشه.شایدم نزدیکتر.خودمو می ذارم جای اونا.فکر میکنم  که اگه "من" بودم.چی؟حالا این برنامه این چند روز گذشته بود.جای دیگران "من"بودن.خیلی جالب بود.واقعی و قابل بحث.خیلی این جمله رو  شنیدم که "خودتو بذار جای من..." اما چی شد که این روزا تصمیم گرفتم این کارو کنم نمی دونم.اما تجربه جالبی بود و چیزای زیادی یاد گرفتم.دستگیریم زیاد بود...از سر شلوغی وقتی یه ساعتی پیدا میکنم که بتونم دراز بکشم با این فکرا ،با نگاه به  دهها عکسی که روی دیوار اتاقه و خیلی از ادمها و لحظه ها  و رویدادها رو به یادم میاره، تجربه های بزرگی بدست میارم که شاید در نظر اول خیلی هم مهم نباشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:0  توسط کوچولو  |