تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

 

کوچولو خیلی بزرگ شده.دیگه راه می ره و ادای دیگران رو در میاره و یه چیزایی رو هم می گه انگار...صدای الاغ، قورباغه، پیشی، ماهی و هاپو از جمله شیرین کاری هاشه!دیگه تقریبن می فهمه چی بهش می گیم و البته هر وقت به نفعش باشه می فهمه...!! این روزها که یه جوریم (مثل خیلی وقتا که یه جوریم!) دیدن وبازی کردن و وقت گذروندن با کوچولو لذت بخش ترین کاره واسم.وقتی خوابش میاد و مبارزه می کنه تا بیدار بمونه.وقتی کارای خطرناک می کنه.وقتی همه محتویات کابینتها رو می ریزه توی آشپزخونه. وقتی با همین اصوات  بی معنی لحن های مختلف رو می گه و ما هم جوابشو می دیم.وقتی غذا نمی خوره، خسته است،دل درد داره،دندونهایی که دارن واسه اولین بار جوونه می زنن اذیتش می کنن اما هنوز شاده و می خنده.همه این وقتها این روزها بهترین وقتهای من به حساب میان و ممنونم از خدا که کوچولو رو به ما داد!

-----------------------------------------------

فعلن مدتیه که خبری از گشت "ارشاد" نیست و به قول خیلی از دخترای دور و برم :همه دارن یه نفسی می کشن!!...البته اینکه چرا باید گشت ارشادی باشه و اصلن هدفش چیه و چقدر توی این سالها به هدفش رسیده و واقعن جواب داده یا نتیجه اش عکس بوده و...جای بحث و بررسی داره که اینجا جای این حرفا نیست. اما چند روز پیش یه ماشین پلیس که تقریبن هم مثل ماشینهای معمولی بود دیدم که روش نوشته بود "گشت کنترلی" .برام جالب بود که مثلن این می خواد چیو کنترل کنه؟چرا می خواد کنترل کنه؟کنترل های قبلی و صد البته گشتهای قبلی چقدر نتیجه مثبت داشتن که این بخواد داشته باشه؟اصلن چرا اینهمه نیرو واسه درست کردن "سطح" و "ظاهر" هست ولی کسی واسه ریشه ی خراب همه چیز دلسوز نیست؟جالبه که اینا خودشون نگران "ظاهر" جامعه هستن (و با گشت ها و کنترل های سطحی فکر می کنن همه چیز درست می شه) اما  وقتی یه نفر به "ظاهرش" اهمیت می ده و اونجوری که دوست داره میاد به سطح جامعه و از اولین آزادی های انسان که پوشش و خوراک و این حرفهاست می خواد دم بزنه، باهاش برخورد می شه و به چشم یه مجرم با یک گناه کبیره باهاش رفتار می شه...!!! همه چیز سطحی و ظاهری شده این روزها.از خیلی وقت پیش ها.خیلی ها خیلی چیزها رو رعایت می کنن واسه ظاهر.ازدواج می کنن و جشن عروسی می گیرن واسه ظاهر.دانشگاه می رن واسه ظاهر.خارج می رن واسه ظاهر.خونشون رو عوض می کنن واسه ظاهر. کلی می رن زیر باز قرض واسه ظاهر.زندگی می کنن واسه ظاهر . و هزاران مثال دیگه....همه چیز ظاهری شده.کاش یه گشت هم می گذاشتن تا ظاهری شدن این همه چیز رو "کنترل" می کرد.گشت باطنی..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 23:27  توسط کوچولو  | 

 

خواهر توی همون جایی گفت "بعله" که دوست جوونممم هم ۲ سال پیش گفت "بببببعله". فردای کنسرت آلبا...امیدوارم خوشبخت بشن واقعن...

بعد از ۴ سال به یه دوست زنگیدم و فهمیدم که پدرش فوت کرده و توی ختم پدرش بعد از ۴ سال دیدمش...باز مرگ وباز هم لباس سیاه.باز هم آدمهایی که نمی دونم چقدر توی حیاتشون کمک بودن.خوب بودن.آدم بودن.و حالا نیستن...و مرگ و فکر و لباس سیاه و چشم قرمز...اشکها میاد .اما برای چی؟ معلوم نیست. تحمل بعضی چیزا سخته اما همیشه سخت نمی مونه..بازم مرگ و فکر و من..

توقعی از کسی ندارم.دیگه باورم شده که "زیاد" نمی شه از کسی توقع داشت که کاری انجام بده برات. که کاری رو با هدف کمک و همراهی انجام بده. بدون اینکه بعدن بهت بگه "یادته" اون کارو انجام دادم برات.. نمی دونم چرا "زیاد" نیستن اونایی که واسه خودت قدم بر می دارن. اونایی که خوبن واسه خود خوبی نه چیز دیگه.اونایی که از بالا نگاه نمی کنن.اونایی که خودشون رو بهتر نمی دونن.اونایی که مدعی نیستن کارشون، راهشون و حرفهاشون بهترینه.اونایی که اصرار دارن تو با این روش به جایی نمی رسی...اونایی که دل آدمو گرم نمی کنن و با اینکه ادعای خورشید بودن و تابان بودن دارن اما یه تیکه یخن برات.اونایی که نمیترسوننت از زندگی  و نفس کشیدن با فکر...دوست داری بگم "ولش کن بابا.تو ام چه فکرا می کنی.بیخیال" یا "ادامه بدم" ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 19:21  توسط کوچولو  | 

 

صداهای عجیب و غریبی میاد که نمی دونم بخاطر شادی(ظاهری) این روزهاست یا اغتشاشگران(!) هستن!به هر حال کار ما باعث شده که روی صداها همیشه حساس باشیم . این حساسیت گاهی خوبه و گاهی خطرناک تر از اون چیزیه که بشه فکرشو کرد یا...به هر حال داره با صدا یا بی صدا می گذره..

از اینکه هنوز نگران نیستم از بی پول شدن در لحظه و با پول باقی مونده حاضرم کتاب بخرم خوشحال شدم ویه کم نسبت به خودم بیشتر امیدوارم کرد...نه اینکه ناامید باشم.نه اینکه دلسرد باشم.نه اینکه بی داشتن مقصد راه برم.نه اینکه یادم بره چیا خط فکریمه.نه اینکه به فکر فرار باشم.نه اینکه یادم بره تو گفتی حتا وقتی دستت رو تکون بدی داری توی دنیا تغییر ایجاد می کنی.نه اینکه فکر نکنم.نه اینکه دغدغه نداشته باشم.نه اینکه خودمو یادم بره.نه اینکه روزنامه نخونم.نه اینکه سکوتم بی معنی باشه.نه اینکه خیلی چیزای دیگه.نه نه نه. نه نه نه. همه اینا هست هنوز ! اما یه کم فضاهای خالی داره زیاد می شه انگار. انگار یه کم تعلیق داره نزدیک میشه انگار.انگار یه چیزیهانگار که دقیقن نمی دنم چیه.یه جوریمه.یه جوری که نمی دونم.نمی دونم و می دونم.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 22:31  توسط کوچولو  | 

 

توی دفتر گل گلی یه چیزی نوشتم در مورد لحظه ها و ثانیه ها که میان ومی رن و می تونن هم همه چیز رو ببرن و هم همه چیز رو بیارن و از اون نوشته هایی شد که دوست دارم..پونه رو دیروز بردم دکتر و کلی خرجش شد و من با زاون موقع که باید حرف بزنم لال شدم .هنوز خوب خوب هم نشده..امروز دوباره باید ببرمش تا ببینه چشه..شاید آنفولانزای خوکی گرفته باشه..به هر حال این چراغی که روشن میشه رو اصلن دوست نمی دارم...

هی همش خرج می شه و بعضی وقتا اینجوریه..نشستم وبرنامه نوشتم.کاری که خیلی دوست دارم و خیلی خوب انجام میدم اما هیچ وقت خوب بهش عمل نمی کنم..وااای یاد برنامه هایی که واسه کنکور می نوشتم و عمل نمی کردم به خیر..دیشب حرف استرالیا شد و دیدم که انگار حرفام در مامان درونی شده واین خوبه خوب!

یه کم حال و حوصله ندارم..واقعن نباید برنامه های تلویزیون رو نگاه کرد و متاسفم واسه چیزهایی که نشون می ده و البته توی اون موضوع خاص دیشب خیلی فک کردم و همه جوانب رو در نظر گرفتم و به این نتیجه رسیدم که اگه من بودم ترجیح می دادم بمیرم و تا پای جون برم اما از خودم و حرف خودم و تفکر خودم (هرچی که بوده) بر نگردم..

تراوین این روزا خیلی خوبه.درسهای زیادی هم داره.ساختن یه دهکده و حس کردن ساختن آجر به آجر ساختمونها و حفاظت از مردم و تعدیل نیرو و منابع.ارتباط با بقیه و رفتن بهسرزمینهای دوردست.انتخاب صلح یا جنگ ویاد گرفتن فنون جنگ.شکست و پیروزی.کشته شدن موش صحرایی که خیلی روم تاثیر گذاشت.واقعن تک تک سربازها مثل بچه های آدم میمونن و حاضری برای حفاظت از دهکده و از همه متعلقاتش به کسی که نمی دونی کیه پول بدی و طلا بخری تا بهتر دهکده رو اداره کنی!...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 13:54  توسط کوچولو  | 

 

هنوز من درگیر این خوابهای واقعی ام! خوابهایی که بخاطرش یادت می مونه گردنبند رو باز کنی و شال نارنجی رو سر کنی و انقدر نزدیکه.پس شاید خواب نیست.بیداریه.یه نوع بیداری که بالاتر از حد ماست.این دفعه خیلی خوب بود.یکی از شیرین ترین و دوست داشتنی ترین و ناشناخته ترین خوابها که از وقتی بیدار شدم همش توی ذهنمه و همیشه خواهد بود...

ماجرای خونه بخت رفتن خواهر داره قوت می گیره و من که هیچ وقت از این دنگ و فنگ ها خوشم نیومده و علاقه ای واسه حضور توی مراسم بریدن بعععععععله ه ه ه هم ندارم جدن.به هر حال از بعدش و کم شدن، استقبال می کنم ومهم نیست برام که اینا توی چه عوالمی هستن...دیروز و مناسبتهایی که همیشه می افته پنجشنبه و روز برنامه! و من همیشه برنامه دارم.انقدر این جمله رو از اطرافیان شنیدم دیگه عادی شده برام و جالبه که همیشه به نظر خیلی ها توی پنجشنبه ها خلاصه میشه...واای که خوابه چقدر خوشمزه بود..

بخاطر اون کار کتابهای ادبیات دبیرستان و پیش رو آوردم که البته واسه دوست جوونمه و دوباره نگاه انداختن به این درسا واسم کلی خاطره روشن کرد و سالهایی که گذشته و سالهایی که هستیم و میگذره اما خوابه خیلی خوشمزه بود..

هی یادمه که یه چیزی رو اینجا بنویسم بعد که میام اینجا یادم میره چی بوده و بعد که باز می رم از اینجا دوباره یادم میاد..مسخره است این فکرا و مسخره تر اینه که هیچ فکری نداشته باشی...خدایا مرسی بخاطر اون خواب.خیلی هدیه خوبی بود..

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 17:53  توسط کوچولو  | 

 

یه کاکی جدید یعنی یه زندگی جدید و یه موجود زنده بی آزار که هم حرفهاتو می شنوه(توی این اوضاع که کسی صداتو نمی شنوه!) و هم باهات حرف می زنه اما نه حرفاش نیش داره نه حرفهای تو ممکنه بهش نیش دار بشه!...باز زدم تو فاز دوم شخص و این دفعه ها واون دفعه ها..من گنجشک نیستم رو خریدم ویاد روزی افتادم که چند سال پیش میخواستم کارت آزمون آزاد رو بگیرم و اشتباه رفتم و بعد درست رفتم و حالا ساعتش نبود و کلی وقت داشتم توی زعفرانیه و استخوان خوک و دستهای جذامی و چند روایت معتبر رو تموم کردم و خیلی حس خوبی بود و بوی خوبی توی هوا بود که اینروزا نیست.کجاست؟

موهامو خیلی کوتاه کردم و همیشه همینجور بود که انگار تمام دردها و ناله ها وپریشونی ها و استرس های بعید و بی تابی ها به سر مو بنده و وقتی جدا می شن اونا هم میرن و انگار این دفعه کمتره..بی حسی لعنتی نه با سرنگ اما خوب تزریق شد و انگار نای خوب بودن ندارم.اوین! کلمه آشناییه که با خوندن وبلاک فامیل در بندها می شه لمسش کرد..همینا نمی ذاره بی خیال و خوش به زندگی روزانه بپردازی و مغزت و کتابهایی که می خونی و خیلی چیزا که شاید واسه فوق خوب باشه اما الان چی؟  اما خوب بازم تا تو رو دارم خدایا هیچ غمم نیست...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 21:3  توسط کوچولو  | 

 

روزهای تابستون با همه هستی ها ونیستی هاش می گذره و مرداد که به نظرم رنگش خیلی نارنجیه و به روسری امروزم می خوره..گردش رفتیم و رفتارهایی دور و نزدیک و یه عکس العمل که گرفتمش! پانتومیم با مجهولیت رحیم مشایی و چیپس که می دونم سقف دهنم رو اذیت می کنه اما بازم بی خیال نمی شم..شاید از طرفی هم به نفع عسل باشه که بخاطر رژیم فرزانه جون بد دهن هیچی نمی خوره و فعلن لذیذ ترین خوراکیش تن  ماهی شناور در آبه وبیگانه شده با نمک و روغن وپر خوری...اسباب بازی ژله ای که وقتی توی دستته هیچ ماهیت مستقل و متمرکزی نداره منو یاد اینروزای بعضی از اطرافیانم می اندازه که سست شدن وبی هدف  می رن به سمتی که فضا خالیه...بادبادک باز میخونم وخوبه و می تونه اون فکری که انگار خفته بود رو بیدار کنه در مخ و اگه مخی مونده بگو! پایان نامه دوووست جوونم؟؟ این ۴ سال چطور گذشت و گذشت.گلدون جا موند پیش پونه و به هر حال به نظر من که اجراش خیلی خوب بود و خسته نباشی دوست جوووونم. مهم نیست که استاد دانشگاه مادر  مملکت حالیش نیست.تو خودتی.وقتی استاد شدی تلافیشو در میاری.البته نه مثل خودشون .

این بازی رو دیشب یاد گرفتم.البته هنوز خوب یاد نگرفتم.بیشتر دارم انجامش می دم.کاری که بلد نیستم رو در حین انجام یاد می گیرم..!جالبه که الان صاحب سرزمین  Jix  توی یه دهکده مجازیم و می تونم کلی سرباز و اینا داشته باشم و برم جلو..مثل همیشه شد این دفعه هم.با هدف اما بدون مسیر.مسیری که بایدپیداش کنی به شرطی که در طی پیدا کردن مسیر هدف رو گم نکنی..

.

.

.

هر شب میان مقبره ها راه می روم  /   شاید هوای زیستن را عوض کنم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 19:17  توسط کوچولو  |