غوغای سیاه با دل هایی سبز و ذهنهایی آشفته به رنگ نیستی...
بعد از یه عالمه وقت باز هم بسکین و میرداماد و بیرون بودن بهم چسبید...دوست جوووونممممم و من ویه عالمه مولکول های حیات...پارکبانو و بلال و خلال دندون خارجی و مستر نیکو با طعم کتلت و دود و چمنهایی که می شه بی اجازه روشون دراز کشید وسبز شد..حرفهایی که از خیلی هاش بی خبر بودم و غمگین شدم از اینکه اینها بود و من نمی دونستم و خوشحال از اینکه میدونم و من تنها نیستیم و چقدر سالها گذشته و بدک هم نیست که چشمهاتو بکشیم یا زلف بر باد بدی و سوغاتی از آب گذشته و طعم خوب و خیلی چیزا که خیلیاش رو نمی شه گفت یا توی گفتار و نوشتار نمی گنجه..به هر حال من و دوست جووونممممم و یک روز ابری خرداد...
چند روز قطع ارتباط وبی خبری و بی کاری وبی همکاری و بی موبایلی وبی اینترنتی وبی تلویزیونی و خلاصه چند روز مرخصی از همه چیز و اشتغال به زندگی در هزاران کیلومتر فاصله لازم بود...اونجا یک ساعت ونیم وقت اضافه می آری و ایجاست که قدر ثانیه ها مشخص می شه...صدای اذان اونجا هم میومد اما فرق صدای موذن زاده با همه همکاراش اونجا واست معلوم می شه..تراموا ومترو با ژتون وسگهایی که آماده باشن!واسه کی نمی دونم؟ آفتاب می تونه به پوستت و موهات نورافشانی کنه و کسی تورو بخاطر لباست زیر سوال نمی بره..دریا هر جا که باشه از روی کشتی یه رنگه وعروس دریایی هم اگه از دریابیاد بیرون دیگه چیزی برای عرضه نداره...از روی آسمون باز همه چیز کوچولو می شه و این فکر کردن به کوچولو بودنمون همیشه می تونه خوب باشه و مفید..خرید و شکلات ودغدغه بی دغدغه با جوجه کباب ونمک وخلال دندون شاید هم از اون غذاهای پر پیاز بتونی بخوری اگه...آثار باستانی و موزه و مسجد وساختمون وحیف که ما هم داریم اما کسی چه بیند و چه داند!خلاصه که مرسی خدا جون.یه چشمک از زمین...
بعد از چند روز که وارد این شهر میشی میبینی که رنگ سبز انکار ناشدنی تر شده وهنوز هم همه هستن و اتفاقات و رویدادها به سرعت بهت مخابره میشه و خبرها ازت گرفته میشه وجریانات گذشته توضیح داده میشه واین هم فامیلی بودن که اینروزا برای ما....بگذریم! پونه هم از خیلی وقت پیش سبز شده و کلن توجه به این رنگ و وضع امروز جامعه خیلی جالب و ریزه! همه تحت تاثیرن.دیروز بچه های ۱۰-۱۲ ساله دستبند سبز به دست مطمئن بودن که مامان باباهاشون به موسوی رای می دن و توی اون ساختمون سبز همه لبخند می زدن (حتا به زور!) به ساندیسش می ارزید ودلتنگی برای خیابانهای غریب که امروز با صدای شعار دسته های جوونها پر شده و همه منتظرن تا هیجان خودشون از خیلی چیزا به بهانه یک چیز بروز بدن و.... .
خانم سفیر سابق آمریکا می گفت:"تعصب چیز بدیه.نباید به چیزی تعصب داشت.به هیچ چیز. " فک کنم همون موقعها بود که چمدونها توی بارون اونجا خیس شدن..
اون سی دی ها و اون ترانه هایی که بعضیاشون به حال وهوای این روزا نمی خوره و خیلی کلی یا تاریخ گذشته ست...
احساس دل انگیز و شادی ندارم و یه کم ناراضی ام انگار از این سفر که در پیشه و البته اون بی فکریه هم همچنان ادامه داره خوب...
همه حرف خودشونو می زنن و امروز گرما رو واقعن احساس کردم و ممنونم از پونه که با منه!
خوابهای آشفته و اینکه تا چند دقیقه بعد از بیداری در زمان ومکان معلقم واین کار هر لحظه به ظاهر آزادی است که بوی تابستان هم می دهد با اجازتون...
یکی دیگه هم تموم شد و باز واحد شمارش آدمها واسم بی معنی شد! راحته وقتی عادت کنی. من امتحان کردم....over and over....اما هنوزم از دور سخت به نظر میاد...
راستی بلخره اون حرفها رو زدم و اون تصمیم و اون سفر دور و خسته کننده اما زود و لازم و حالا جاده هراز هم واسم بدون طعم شد و حس بی حس و باز هم رنجیدگی از دروغ و چند چهرگی و خوب می تونم مثل ستاره دریایی دست و پا بسازم و جای دوست جوووونمممم خالی... بخاطر تولد یه دوست بزرگ به خاطرات سالها قبل رفتم و اون خیابون و اون موسسه و اون پله ها که تا بخوای به طبقه اولش و میز منشی برسم همیشه کلی فکر می کردم و گاهی استرس داشتم و گاهی پر بودم از آرامش مطلق وخنکا و بوی همیشگی فضای اونجا منو برد به روزهایی که خیلی تلاش می کردم و هدفهام برام خیلی پر رنگ بود و حالا که می رم می بینم اون پله ها هنوز تغییر نکرده و من به همه چیزایی که یه زمانی هدفم بود ومی خواستم، رسیدم و این برام آرامش بخشه...
سعی نمی کنم به چند و چون ماجرای اون و وقایع این روزا فک کنم و اصراری برای ساخت استراتژی ندارم و نمی دونم این درسته یا یه ضعفهایی داره اما همینه فعلن...اینکه نه ناراحت باشی،نه دلخور باشی،نه خوشحال باشی،نه عصبانی باشی،نه فکری داشته باشی،نه به نقشه های بهتر فکر کنی،نه در تکاپو باشی،نه در تلاطم باشی،نه به اینکه فکری نداری فکر کنی،نه نه نه و همه اینا وخیلی چیزای دیگه که همیشه هست و این می شه یه نوع تعلیق یا حرکتی بدون حرکت.
خوب،کاش اون شب بیدار بودی و فردا نمی فهمیدی که من از بیداریت سوال کردم اونوقت شاید الان خیلی چیزا برام فرق داشت.به هر حال.خوبه.
همیشه اتفاقات جدید و غیر قابل پیش بینی یا حتا قابل پیش بینی زیاده و همین اتفاقا زندگیمو می سازه و پیش می بره...
یه مسافرت و پرواز به جزیره داشتم با نعنا و استرابری و کلی خوب بود! خنده،استراحت، تاخیر و فرودگاه زدگی و نشستن روز خط عبور بار با کاپیتان در حد ذهن،دخترها و پسرهای کاربنی،دود، خانه داری،ذغال تراولتم!،خرید،دریاااااااااا،شب و ساحل تا نیمه شب،جوجه تیغی پرنده،آقایی که به خانم محترم گفت شماله ه ه ، پرواز با جوجه کبابهای مونده و اطلاعات پرواز،مهماندار و پسر پیش دانشگاهی و راهنمایی واسه زندگی آینده،جییییییییییییززززززززززززززززززززز،یخ در بهشت و دخترهای اصفهانی که آفتاب می گیرن،من و تنهایی وستاره ها و دریا و شنها و آرامش رسیدنی که شاید بقیه رو یه کم دلخور کرد اما واسه من آرامش محض بود،معاونت و اطلاعات،فیلم و ژل اسلو،بستنی با طعم نوشابه و جومونگ تهوع زا، دیر اومدن چمدون نعنا، آقای نیوا که کارشو بلد بود، حاج آقا که به اقتضای شرایط می شد بچم! ،دعوا سر بنتون، .......،خانمهای معلم که سن وسالی داشتن اما می شد روشون سرمایه گذاری کرد،خرید و خانه اسپاگتی،دیدار با A.F ، آهنگهایی که بر عکسش خیلی بده، مدل بستن روسری از اونجوریا،عزاداری شون،خواب راحت و روزهای بدون تاریخ، فرق شنا با شنا،ها ها ها ،....۲۵۰۰تومان!،غرق شدن، و واااااای و کلی چیزای دیگه که بخاطر همش از خدا ممنونم..
--------------------------------
منتظر نمی مونم و تدبیری برای ارتباط با J-S-B ندارم و ترجیح می دم پیش برم بدون پیش بینی...باید برنامه ورزش روزانه رو ادامه بدم و استفاده کنم از اینروزها وقراره چند روز دیگه در سالگرد یه پول خرج کردن حسابی دوباره یه عالم پول خرج بشه وچی بشه دقیقن نمی دونم..این روزا زیاد به دوست جووووونممممم فک می کنم و حتا خوابشم زیاد می بینم و امیدوارم خوب باشه و....کمبود انرژی و ضعف استراری آدمو نا آرام میکنه!
