تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

 

مممم..مثل هر سال امروز دوباره متولد شدم و امسال شمع هام مثل همدیگه ست!بعد از ۱۱ سالگی این دومین باره که این اتفاق برام می افته. و تموم شدن ۲۲ سالگی امروز رخ داد..اون موقع ها که کوچولوتر بودم فک می کردم ۲۲ ساله که بشم دیگه خیلی بزرگم!!!! اما الان که ۲۲ سالم تموم شده می بینم که هنوزم کوچولوام ولذت می برم از کوچولو بودن و ۲۲ساله بودن.نمیدونم که۳۳ سالگی و ۴۴سالگی و ۵۵ سالگی وحتا۶۶ سالگی(که خیلی دوست دارم همشونو) هم هنوز خوبه که کوچولو باشم یا نه؟!! اما میدونم که یه کوچولو هیچ وقت بزرگ نمی شه و...به هر حال امسال هم روز خودم رو دوست داشتم وکلی هم سورپرایزیدم و توی کذایی برام کیک توت فرنگی خریدن وخوشحالم که هنوز کلی دوست دارم که به یادم هستن وامسال هم دوستای جدیدی به دوستام اضافه شد و چند نفر هم کم شدن ویه عده هم هستن که سالهاست هستن...از همشون ممنونم وپیامهای تک تکشون برام یه دنیای گنده شادی آورد...این روز رو خیلی دوست دارم و خودخواهی عجیبی توی این روز دارم کههر سال تکرار میشه و هر سال طعم جدیدی داره که برام لذت بخشه...خدا جونم ممنونم بخاطر این روز که برام هست واین همه خوبی که همیشه برام می فرستی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 20:21  توسط کوچولو  | 

 

یه لحظه هایی از بهار هست که یه جوریم میکنه یه جوری که از تمام دوم شخص ها و سوم شخص های مفرد و جمع فاصله می گیرم و اول شخص می شم.نهایتن با یه موسیقی بلند که نمیشنوم وگرما وسرمایی که حس نمی کنم و رفت و آمدهایی که نمی بینم و گذر زمان که نیست..فکرهای جدید درقالب تکرار و یادم میافته که فصلشه تا یه بار دیگه هبوط بخونم وباز ساعتها وروزها و ماهها به این فکر کنم که علی از چه می ترسد؟علی از چه می نالد؟ و باز سر در نیارم و بیارم از اینکه چگونه از بهشت به کویر افتادیم؟و چی شد که کویر از جنگل زیبا تر می شه واسم و این وسط نیهیلیسم نیچه چه نقشی داره و جمله هایی که سالها پیشم حالم رو مثل الان می کرد..و هنوز هم همونم؟چه بی مزه که نتونستم تغییر معنی داری داشته باشم و برای سوالهام جواب پیدا کنم و فقط تعداد سوالهای بی جوابم زیاد و زیادتر شده..."خدا برای تنهاییش آدم را آفرید.محمد سلمان را یافت،اما علی تا پایان حیاتش تنها ماند.از میان خیل شیعیانش جز چاه های پیرامون مدینه کسی نداشت..."حالا که آفتاب دستم رو داغ می کنه انگار این داغی هم بی معنا می شه.الساندرو سافینا و Luna که روزهای سال کنکور هم همراهم بود و الانم نا خودآگاه یا خودآگاه دارم می رم با همین موسیقی...هنوز نتونستم درک کنم که چرا گفت "اهل زمین دو جورند یا عقل دارند و دین ندارند یا دین دارند و عقل ندارند!"...یادم اومد که می گفت:آنچنان که می فهمندمان هستیم، پس اگر از فهمیدن دیگران رها شدیم از هستن خویش گریخته ایم...اصلن این دیگران کی هستن و کی بودن و چرا هستن و چرا بودن..یادم اومد سطر سطر کتاب رو و روزهایی که( نمیدونم اسمش جوونیه یا نوجوونی یا حتا کودکی و من فقط جزو "زندگی" به حسابش میارم و بس!) با این سطرها برای خودم احساسهایی رو درست کردم و گیجی و بهار بود اون موقع و الان هم بهاره و هنوز  یادمه که نوشته بود "هرچه هست برای مصلحتی است،هرکه هست به خاطر منفعتی است..." و من هنوزم با "هرکه" و "هرچه" مشکل دارم (در پی منفعت و مصلحت؟؟؟ )و بعضی وقتا انقدر مشکل دارم که ترجیح می دم فراموشش کنم.مثل احمقهایی که از تنبلی و  کم فکری عادت دارن صورت مسئله رو پاک کنن وذهنشون خالیه از راه حل ها...شنوا،بیدار،بی تردید...یاد اون پسر چینی که توی کیش کنار ساحل از اینکه هیچ خدایی نیست حرف زد ودر جواب اینکه آسمان ودریا از کجا اومدن لبخند زد افتادم..یاد اون روزهایی که مثل الان سوال زیاد داشتم و کلافگی و بی جوابی. و مثل الان هیچ وقت سردرد نگرفتم ونشد که قرص آرام بخش بخورم.و نشد که آرام بشم.آ     رام بشم؟!.. اون روزها با خودم میگفتم چرا من هیچ وقت همکلاسی اسرائیلی نداشتم و چرا من هیچ وقت پاریس نبودم وچرا من هیچ وقت...و همون موقع ها یا شایدم یه کم بعد بود که فهمیدم "من"؟ و دیگه خبری از پاریس و هیچ و هیچ وقت نبود و خبرها همه از "من "شد...یادم نمیره اون ۴ روز تیر ماه اون سال رو توی اون اردوگاه و من در لباسی از دین و مقامی سردم دار و چه مغایر بودم با خودی که چند ساعت قبلش می دیدم و شاید می شناختم و گذشت و هنوز هم دوستم با اونایی که اونجا بودن وافتخارشون همیشه در "لباس" دین بودنه و هنوز هم با اینهمه تضادم اما باهاشون در آرامشم.یادم نمی ره اون حرفها و رفتارها.اجبارها و اصرارها.گشتم واشتراکها رو پیدا کردم ویادم رفت که انقدر زیاد داخل تضادها فرو نرم و الان هم هنوز نتونستم خودمو دقیقن بیرون بکشم  چون هنوز هم مظاهر تضاد خیلی جاهای همین شهر جلوی چشمه و نمی ذاره دور بشم از اونچه که..هنوز هم می دونم این! همین کاری که الان میکنی اون کاری نیست که واقعن میخوای، اما بدون ترس وبا فکر انجامش میدم! و ...آآآممم..نمیشه همه چیز رو گفت انگار..بهاره دیگه! میاد و همه چیز رو میاره.برای من، برای هر کسی که بخواد.همه گفتنی ها و همه ناگفتنی ها.همه چیز رو...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 22:22  توسط کوچولو  | 

 

بین اون همه برف، توی اون همه کولاک،توی اون زمستون بهاری واینبار انگشتام یخ نزد و روی برفها پرواز نصفه نیمه ای داشتم و فشار هوا ونفس نفس زدن ها با مادرم و اینکه اونجا نمی شه برنج پخت و عرق نعنا هم نداریم وبهتره نقطه بازی کنیم و از اون بازیها که توی نیاوران میفروشه و تکرار این موضوع که زبان آری و خوبه که توبدونی همه چیز رو حتا یه ذره... و بیاد بیاریم که میشه با ماشین برف کوب(شایدم برف روب!) بریم تا قله و بدون اینکه اسکی بلد باشیم تا نیمه راه رو بیایم وعضو تیم ملی تیر اندازی با کمان و به نظرم مادرم توی بی خوابی مثل رفیق گرمابه گلستان ش میشه و خوب به هر حال مدلیه!A.J  و باقی ماجرا و صاحب طبلی که یه جاهایی خداییش میره روی اعصاب و بی فکری توی اون همه برف و توی اون همه کولاک و توی اون زمستون بهاری....آخرشم اینکه سیگارت (یا به قول صاحب طبلی گیگارت)بزنیم سران بترسن..بترسن؟..بترسن!...

۲۴ ساعت با استرابری اینا بودم و یادم رفت سوغاتی شمال رو بدم و حالا فردا می دم دیگه! تکرار طعم هات چاکلت با دود طلایی و فال و سلامعلیکم م م م! یه چیزایی رو با چشمم میبینم که یادم نمی مونه و یه چیزایی روهیچ وقت با چشمام ندیدم وهمیشه یادمه و حالا واقعن نمیدونم چرا اون تصاویر همیشه توی اون شرایط احساسی تکرار میشه و شاید اگه یه کم آفتاب بگیرم این تصاویر هم حذف بشه...

وقتی حرکت و سکون هزاران بچه قورباغه توی برکه می تونه لبخند رو روی لبت بیاره پس بیخود اعصاب خودتو از صدای مامان قورباغه ناراحت نکن وبه سنگهات دل ببند وهنوز دوست بدار معنی رو.حتمن همه این کادوها رو  یه روز به صاحباشون می دی و نگرانی نداره اتفاقی که با زمان ممکن میشه...کلی فیلم دیدم این روزا و کلی از خیابونها و سرعت لذت بردم اما هرچی گشتم، هر چی رفتم، نرسیدم.

با صدای ترمز و نسیم بهاری با بوی درخت گردو به ذهنم رسید که باید همیشه آزاد باشم و تنها و در راه و دل بستن و همراه بودن با کسی شاید هیچ وقت بهم نسازه..من و کوله!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 21:38  توسط کوچولو  | 

 

مممممم..بهار اومد و الان اولین بارون بهاری رو روی صورتم حس کردم و خوشحالم از سرسبزی و بویی که توی هوا هست...بهار رو خیلی دوست دارم وخوشحالم که توی بهار بدنیا اومدم وخوشحال ترم که الان هم توی بهارم ممممم...

با اومدن سال جدید دلم یاد خیلی چیزا افتاد وخیلی چیزا هم یادم نیومد وبهتر!هر سال که میاد همینه وهر سال متفاوته اما یه رگه های مشترکی هم داره...هر سال یکی و هنوز یکی توی دو تا عید تکرار نشده و نمی دونم اما خوبه به به به..الان همه چیز خوبه...

یه کم مهمون اومده و امروز کلی بادوقلوها که حالا  خیلی بزرگ و فهمیده شدن بازی کردم و عمل کردن دماغ پت و دماغ نگین و کلی خنده و برام هنوز خیلی مهمه که با کوچولوها همسو بشم و بهتر ا ز همصحبتی با بزرگهاست و اون حرفهای تکراری و سوالهایی که ۱۰۰۰۰۵بار در مورد درس و کار و غیره ازم پرسیدن و جوابهای تکراری من!....اونقدر اس ام تبریک اومد واسم که نگو! منم بعضی ها رو به سبک خودم جواب می دادم وهنوز افتخار میکنم که اهل فوروارد نیستم!..این روزا کوچولو کله شلغمی خونمونه وکلی حرکات و اصوات جدید یاد گرفته که هم جالبه هم بعضی وقتا دیگه زیااااااااااااااادی جالبه...استرابری بهم عیدی خوب داد و من که امسال تا دقیقه ۹۰ سرکار بودم و فرصت نکردم واسه همه عیدی بخرم اما نمی ذارم اونایی که دوست دارم بدون  عیدی برن خونشون...دیگه اینکه آهان! اما بیخیال.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 22:48  توسط کوچولو  |