تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

 

فکر کنم ۵،۶باری هست که پست مطلب جدید و باز کردم و چیزی ننوشتم و نشده بنویسم و بستم!! حالا یا بخاطر خاطراتم از کلمه بوده یا هر چی، نشده!اما انگار الان شده..

 این موضوع که چجوری ممکنه من این همه روز به این روش ادامه بدم و برام هیجان هم داشته باشه برام جالبه اما از این فکرا دوری می کنم و به نظرم اگه نباشه بهتره...فکر تولید ۱۴ساعت واسه عید و شروع ترم جدید و چندتا چیز دیگه هم هست که ترجیح می دم به اینا هم فک نکنم و اینکه آلرژی بهاری شروع شده و این معنی اومدن بهار رو می ده که خیلی خیلی خیلی واسم خوبه و شاید پونه(یا به قول  ط مونااا!) هم بتونه جوونه بزنه و اینکه کلی کادو تولد پشت ماشین هست که نمی دونم چی بشن...

امروز قرار بود برم پیش نسترن و مهسا و رفیق آدم فروش سابق و بعد از سالها همو ببینیم  و روزهای دبیرستان رو یادبیاریم که نسترن نشد بیاد و منم که قید همه چیز حتا پریسا جون رو زدم و نرفتم و شاید دوست هم نداشتم که برم..به هرحال همیشه یه چیزایی هست که می تونی نبینی اما باشه...دود دیگه مایه ای نداره برام و امروز انقدر شکلات تلخ خوردم که دارم به یه بیماری ناشناخته مبدل می شم و نمی دونم از تو بود یا خودم اما داره شروع می شه...

باور کن یادم نمی ره که ساعت ۶ بیدارت کنم تا ورزش کنی...هنوز۱۳ دقیقه وقت دارم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 17:47  توسط کوچولو  | 

 

بدترین خبری بود که می تونستم بشنوم....هنوز باور نمی کنم..هنوز رفتن آقای صابری ، آقای صلاحی و آقای گلستانی رو هم باور نکردم..چطور می تونم رفتن منوچهر احترامی رو باور کنم!... خیلی سخته برام و خیلی بدمزه شد روح وزندگیم....

خیلی چیزها ازش یاد گرفتم،خیلی...خیلی بهش مدیونم..یکی از همون اسطورهامه که تعدادشون به انگشتان یک دست هم نمیرسه...شاید فقط می تونم بگم روحش شاد .روح بزرگ و بی ادعاش..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 11:51  توسط کوچولو 

 

دوست ندارم هوا سرد بشه و ترجیح می دم گرماش فزونی بیابه!...یه بی حوصلگی مزمن دارم که به حرف نزدگی منتهی می شه و دنبال یه لاک می گردم که تا اومدن بهار خودمو توش بگنجونم....

جشنواره هم تموم شد و امسال حتا یک فیلم هم ندیدم و بلیطها هم پیدا نشد و با اینکه موش نرم و مهربون یکسری بلیط هدیه گرفت اما به اونم نرسیدم و روزهای بدون سینمایی رو گذروندم  که توی این اوضاع بی وزنی خیلی بروزی هم نداره و فقط می گذره...از دود بدم اومد و خام دورش انداختم! اون اس ام ها و این حرفها و غرق شدنی که نمیدونم چرا داره پیش می ره و جلوداری براش نیافتم هنوز و امیدوارم فقط که تکراری در کار نباشه چون کلن بدم میاد از تکرار دامن گیر و بلکه هم شلوارک گیر!

خیلی دوست داشتم پیدا کنم!فقط یکی.فقط یک نمونه.اما هیچ نبود و فهمیدم که خیلی وقته فقط روی پاهای خودمم و دستا و پاهام دیگه فقط باااااا هم م م م هماهنگ شدن و خیلی وقته با کسی هماهنگ نیستن...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 0:13  توسط کوچولو  | 

 

یه ثبت جدیدی اتفاق افتاد ویه جایی پیدا شد که باید حتمن برم.۱۰۰کیلومتر با شهر J-S-B فاصله داره و از اونجاهاییه که می شه توش جزیره ای لذت برد و  از اونایی که خوبه..حالا یه روز که رفتم زیاد ازش می تعرفم....

یه کم انگار داره یه تغییراتی توی آب و هوا رخ می ده وبه شدت به دنبال بوی بهارم ومی خوام امسال اولین نفری باشم که احساسش می کنم...خواهر موش نرم و مهربونم(مشتی جونم!) فردا شب می ره و دلم براش تنگ میشه و اینا و البته یه روزم من و موش نرم و مهربونم می ریم و باز دل و اینا...قرار بود با مادرم بریم پیش آقای آدیداس اما مادرم همه پولاشو خرج کرده و منم که ....از طرفی باز یکی  درگیر زخمهای زندگی و اینا شده و روح و آهسته و در انزوا و اینا! الان یه مدت گیر دادم به "اینا" هی همه چیز اینا بارون شده...این روزا بستی زیاد می خورم و می دونم که بلیطهای جشنواره پیدا می شه و هاهاها که بزرگترین افتخار زندگی یکی این باشه که با رتبه خوب دانشگاه شهید بهشتی قبول شده و ترجیح می دم بمیرم اما این بزرگترین یا کوچکترین افتخار زندگیم نباشه...!!!! امروز که دوباره لاست می دیدم رسیدم به تکرار شماره ها از نظر هوگو بعد به یه چیزایی رسیدم و یه جریانایی رو خیال بافی کردم که برام هیجان آفرید و چند لحظه ای خوب بود...

پنجشنبه تا برم به برنامه یه ترکیب خوب از ماه و اون ستاره هه که مال خودمه و دوستش دارم دیدم که هر جا می رفتم با من بود و اینم  خوب بود و باز دلم خواست ابر بخورم و لبخند  بزنم به پرش مواج خیالی و اصیل که فکرش بهتر از لمسشه!

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 21:51  توسط کوچولو  | 

 

سر ماجرای کیش خیلی احمقانه درگیر یه کشمکش شدم و خیلی بد بود ونمی دونم بعدن چجوری دوباره با استرابری خوب خواهم شد ولی امیدوارم هرچه زودتر این اتفاق بیفته چون دوستش دارم و دوست ندارم ناراحت باشیم از هم....بعدم اینکه بین همه این ضد حال های اخیر، امروز در کمال بهاری بودن رفتم موهامو افریقایی مایل به ایرانی بافتم و  کلی چیزای خوب ار ونک خریدم وهمیشه اوضاع آخر فصل که همه جا حراجه برام شعفناکه و آقای وینکی بعد از جمعه امروزم از دور وبیرون بهم لبخند زد که به نظرم بدون لبخند قیافش بهتره اما هنوزم مطمئنم که احساسها راه به همه جا دارن....مممم آهان! بعد چون قاطی بودم و تنهایی داشتم و راضی بودم به خودم با پونه رفتم بسکین  وبدترین بسکین و رنگین کمان زندگیم بود  و اس ام هم به دووووست جوووونم نرسید و کلن خیلی بد بود و فهمیدم که به زور نمی شه خاطره ها رو تکرار یا حتا  زنده  کرد و در عجبم بسی!

J-S-B یه نقش جدیده که می تونه توی این مدت همزبانی کنه و یاد اون حرف یکی از همکلاسی هام که نمی دونم کی بود افتادم که رابطه صدا و قیافه یه رابطه معکوس می باشد و نمی دونم آیا؟...فردا با موش نرم و مهربون می خوایم از کله صبح بریم توی صف جشنواره و امروز که خیلی سرد بود امیدوارم فردا نباشه!

می خواستم یه کم از اون چیزایی که صادق هدایت بهتر از هر کسی می دونه چیه و روح رو آهسته و در انزوا و اینام رو بگم اما ترجیح دادم توی دفتر قهوه ای بنویسم و اینجا اونجوری نشه..هرچند که شاید توی دفتر قهوه ای هم ننویسم و فراموشی بشه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 23:7  توسط کوچولو  |