تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

 

این شعر عرفان نظرآهاری رو خیلی دوست دارم.خیلی از شعراشو دوست دارم اما اینو خیلی خیلی دوست دارم.و شاید توی این روزا بیشتر...حالا!...دوست داشتم اینجا بنویسم.همین!

با تو ام، باتو،خدا

یک کمی معجزه کن

  چند تا دوست برایم بفرست

 پاکتی از کلمه

جعبه ای از لبخند

نامه ای هم بفرست

کوچه های دل من

باز خلوت شده است

قبل از این که برسم

دوستی را بردند

یک نفر گفت به من

باز دیر آمده ای

دوست قسمت شده است

با توام،باتو،خدا

یک دل قلابی

یک دل خیلی بد

چقدر می ارزد

من که هر جا رفتم

جار زدم:

شده این قلب حراج

بدوید

یک دل مجانی

قیمتش یک لبخند

به همین ارزانی

هیچ وقت اما

هیچ کس قلب مرا قرض نکرد

هیچ کس دل نخرید

با توام،باتو،خدا

پس بیا، این دل من، مال خودت

من که دیگر رفتم اما

ببر این دل را

دنبال خودت

.......... .

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 23:50  توسط کوچولو  | 

 

فعلن مسخره تر از این نمی شه که خانم نشگاه (که شغل بسی شریفی هم داره )بهت بگه که شلواری که کنارش راه راه و بلکه هم فقط راه داره نپوش وگرنه کمیته انضباطی می شی!!!!علتی هم نداره و هاهاهاها...تو فقط می تونی تعجب کنی و با یه نگاه به خودت که سرتا پا مشکی هستی و فقط یه نوار باریک سبز کنار شلوارته نگاه کنی و نه به حال هیچ کسی اما یه کم افسوس بخوری و البته دیگه هم اون شلوار رو نپوشی چون حوصله بحث صد باره با خانم نشگاه رو نداری و بهتره بیسکوییتی که توی دهنت نگهداشتی رو با اجازه استاد بخوری و از منظره زیبای آرایش کردن بی وقفه دخترا توی w.c نشگاه لذت ببری!!

دیگه ایندفعه انقدر بلند داد زدم که بابا آخر شب که تنها بودم اومد گفت اگه چیزی شده که به من  مربوطه بهم بگو و منم گفتم چیزی نشده اما همه چیز به شما مربوطه!و البته که در عمل همه چیز معنی نداره اما گفتم و حداقل اینکه خیالش راحت شد و مجبور نیست بخاطر منم حرص بخوره!..تا حالا صندوق امانات فرودگاه رو تجربه نکرده بودم و خیلی خوب بود و نگاه به جای اولمون و لباس سبزهایی که اصرار داشتن توی اون لباس هم چشم چرونی کنن و انگار شماررره دادن توی این روزها مثل قدیم ترها خیلی زیاد شده باز...

چند تا کتاب با هم توی دست دارم که هیچ کدوم ربطی به هم ندارن و به من دارن!و  از نیمه کاره بودنشون ناراحتم.دیگه واقعن زمان کم  می آرم و البته باید بدوم و شاید فعلن بدنم آماده این همه دویدن نیست و خیلی خوشحالم که پارک فقط جمعه ها عمومی می شه و حالت تهوع توی کل هفته ادامه نداره و انگار شماررره دادن توی این روزها مثل قدیم ترها خیلی زیاد شده باز...

دیروز رفتم خونه راهب و کلی خوب بود و دوستش می دارم و باهاش موافقم که دوست صمیمی بشیم!فعلن که همه دوستای صمیمیم که کم هم هستن خیلی وقته ازم دورن..شاید این بتونه..از همشون دلگیرم اما همشون رو دوست دارم.فک کنم اونا هم همین احساسو به من دارن و البته فقط فکر می کنم!!!

توی آذر کلی تولد زیاده!! اولیشو یادم رفت و جلوی پدرم خیلی ضایع شدم اما دیگه بعدش هی هر روز دارم تبریک می گم و کادو هم که خوب بعضیا می خوان و دفترچه بانک هم گم شده و خرج جای پس انداز رو به همین راحتی می گیره و یه کم هم گلوم درد می کنه که به پیشنهاد قدیمای دوووست جوووونممم دارم هر روز آب نمک قرقره میکنم و خوبتره!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 20:45  توسط کوچولو  | 

 

نی نی کم کم رشد می کنه و من از این رشد کردنه خیلی چیزا عایدم شده تا امروز! یه بار اینو به مامانش(خواهر سابقم!) گفتم و همونطور که داشت با هزار زحمت می خوابوندش  قیافش جوری شد که انگار دوست داشت با این اظهار نظر منو خفه کنه و منم از اون به بعد دیگه اینو به کسی نگفتم تا الان!

رفتم محسنی و خانم بوسینی بهم آدرس پالتو فروشی های ۷ تیر  و امیرخان دوقدم اون ورتر رو داد و شاید همه این محبتهاش بخاطر این بود که مانتوی۱۷۵ تومنی فروشگاهشون تنم بود و وارد شدم !خوب به هر حال به ضررم که نبود پس دستش درد نکنه..پونه هی چشمک می زنه و البته بی صدا و در خفقان  شاه نظری!!! دلم نیومد تنهایی بسکین بخورم و به یاد یه عالمه خاطره یه لحظه خواست اشک توی چشمام بپره که یاد مرد عنکبونی خر افتادم و خندم گرفت و گذشتم از بسکین و اومدم و چه خوب که بتهون از اون جا جمع شد وگرنه دیوونه می شدم از محسنی بدون بسکین و بتهون و دوست جوووووونم ممممم..

ثبت نام رو انجام دادم با تمام نه ها وپیچ و خم هایی که واسم پیش اومد اما دوست دارم خیلی امیدوار باشم!!تا سه شنبه همه چیز مشخص می شه.... وااای که چقدر امروز خوراکی خوردم...نمایشگاه مطبوعات هم جز دیدن چند تا دوست قدیمی و کلی سلام علیک با آدمهایی که دوست داشتم و نداشتم چیز خاص دیگه ای برام نداشت...یه کار رو تحویل دادم وبلافاصله یه پیشنهاد یه جور دیگه بهم شد و بعد از مدتها صحبتهای اون روز ط بهم خیلی چسبید...فکر کنم بیشتر از یک ساله که پناهگاه نرفتم!

خیلی چیزا عوض شده.امروز وقتی از سید خندان رد شدم یاد یه روزایی افتادم که با لباس مدرسه همونجا منتظر بودم و استرس داشتم که زنگ الان میخوره و من تازه سید خندانم!و امروز...هر سال زندگیم خیلی خیلی پر بوده و این واسم  خوشمزه است که هیچ لحظه خالی ای نداشتم و هر سال با سال قبل فرق داشته و از فراز و فرودهایی که گذروندم وخواهم گذروند لذت میبرم...

ماهیچه های دوقلو خیلی ساز مخالف می زنن و جیبی که خیلی می ارزید اما چون باز نمی شد مجبور شد بمیره! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 20:59  توسط کوچولو  | 

 

یه آبان دیگه هم تموم شد و  یه آذر دیگه اومد.ماهی که توی پاییز دوستش دارم و علت خاصی هم براش ندارم و همش یه احساس بی محتواست که وقتی می رسه پر محتوا می شه و این محتوا محوری کلن ماجراهای زیادی رو تازگیا واسم می سازه.جوجامیر زیاد زنگ می زنه و جالبه که فک کنن خیلی زرنگن و فک کنن که داری حرفاشونو باور می کنی اما خبر ندارن که حقیقت این نیست و من که با پونه همه چیز رو می شنویم و انگار باور کردیم و می خندیم به بچگی آدمهایی که فکر می کنن خیلی بزرگ شدن و از دنیای کوچولوها فاصله دارن اما خبر ندارن که هنوزم....بی خیال !فرصت اینکه روی دیگران وقت بذارم رو ندارم و دیگه به کسی عمیق نمی شم مگه اینکه دلم برای عمیق شدن تنگ بشه...یه عالمه آدیداس های خوب که دوست می دارم خریدم و مشکل  من نیست و از برگردون زندگیه و گذر از روزها و بازگشت متفاوتشون و تو که فکر می کنی چون اسکیزوفرنی و راشیتیسم هر دوتاشون کلمه های سختی هستن،پس لابد یه معنی می دن و من باز مجبورم بخندم...به نظرم هر کسی دوستاشو مثل خودش انتخاب می کنه و حتا بعضی وقتا هم که مجبور می شی با یکی دوست بشی که مثل خودت نیست اما اگه خود خودت باشی اونم کم کم مثل خودت میشه نه مثل اونی که به ۳۲۰ فحش یاد می ده و واژه ها رو نجویده می فرسته بیرون و باز من مجبورم بخندم...خانم باشگاه یه محبتی داره که با هیکل و  ادبیاتش نمی خونه و این جذابترش می کنه.از طرفی نمی دونم چرا برنامه جمعه عصر رو قبول کردم که حالا اینجوری دچار درد سر بشم...بازی امروز رو با سایپا از دست دادم ونمی دونم به دانشگاه آزاد هفته دیگه برسم یا نه..و پیدا کردن یه آدم که ۳ روز ازم کوچیکتره و از اون قشریه که الان زیاد بهشون نزدیکم و  و  و... این روزها یافته ها ،دیده ها و شنیده هام زیاد بود.اونقدر که گاهی دوست داشتم فرو برم توی یه لاک! اما به هر حال نشد...هنوزLost  رو ندیدم ونمی دونم باید عاشق کدوم یکی از شخصیتهاش بشم اما دورادور همشون  قابلیتش رو داشتن..هاهاها...دکتر تغذیه هم گفت که چاق شدی و هنوز فاصله داری کلی و من که نمی دونم چرا تفاوت هفته هام با هم فقط به همین چیزها خلاصه می شه و چند تا چیز جدید باید جوونه بزنه برام....ممم...

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 12:51  توسط کوچولو  |