تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

جیکس وار و کوچولو...

 

دستام زیاد خشک می شه و عادات پاییزی و بلکه هم همیشگی که خیلی بده  میاد سراغم.عاداتی که این دوست هم ازش نوشته و اگه خواستین می تونین اینجا بخونین چون من ازش چیزی نمی گم!...خیلی خوشحال شدم که دیدم شهرکتاب کتابی جدید از سلینجر داره و هفته ای یه بار که آدمو نمی کشه ،منو یاد اون روزهایی توی یه سال که نمی دونم کی بود  انداخت که دلتنگیهای نقاش خیابان...رو می خوندم و دلم تنگ شد برای اون پاییزها و زمستونها و دلتنگیم اونقدر زیاده که شاید بعد از ظهر سرگردون بشم وشاید حتا تنهابرم سینما...دوست جوووونم بازم پاسخی نداد و شاید زیادی تنها موندنم واسه اینه که به  خودم که چند وقته تنهاش گذاشتم بیشتر نزدیک بشم و اگه واقعن اینجوری باشه پس خیلی خوبه و واقعن یا غیر واقعن بودنشم خودم تعیین می کنم !!!از لذت ثانیه ها و اینکه یه بچه ۸ ساله هم میتونه به ادبیات خرده بگیره خوشحالم و نمی دونم سرمای هوا میتونه دستهامو گرم کنه یا نه..منتظر نمی مونم وخودمو می رسونم.تصمیمی برای چشم انتظار بودن برای هیچی ندارم.باید سرعت قدم ها رو بیشتر کنم و البته به فکر قدرتش هم باشم...شاید فروشگاه جام جم و اون نونوایی که واسم خیلی دوست داشتنیه هم دیگه نتونه بهم قدرت بده و البته که باید بتونه.. .شاید خیلی چیزا ازم دور باشه و خیلی ها نتونن باشن اما من به سمت همه  چیز می رم و خبری از کسی نباشه بهتره...

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:28  توسط کوچولو  | 

 

نی نی امروز نیم سالش شد و این رویداد واسه خانواده ما مهمه!نی نی حالا خیلی بزرگ شده اونقدر که کادوی من بهش نخورد و حالا مطمدنم که هیچ وقت نظرهام واسه اندازه بودن لباس به بچه ها درست نیست و  البته احتمالن در آینده می شه اما  تا الان که همیشه گند زدم!!!واکسن زده و بی تابه و باز توی اون بی تابی هم خندش می گیره و می خنده و این اوج زیبایی واسه یه آدمه که فقط نیم سالشه! پس حتمن می شه توی کلی درد و ناراحتی هم از ته دل خندید و شاد بود ! اینو امروز نی نی بهم یاد داد..

هوا زیاد سرد شده و این سردی منو یاد همه اونایی که لحظات سردی باهاشون داشتم می ندازه وبرام عجیب بود که مثل یه چرخ برگشتم به ۴،۵ سال پیش و آدمهای اون روزا که هر کدوم به طرفی گم شده بودن و دوباره پیدا شدن..جوجه تیغی  اومد ومن همه حقایق ۶سال پیش رو اس امی بهش گفتم و ندیدمش هنوز و نگاه ناوک انداز که همه چیز رو در موردش فراموش کردم و واقعت اینه که فقط چهرش به خاطرم بود و همین!

پونه سر دردشت جلوی آژانس بدجوری جوش آورد و من انگار که" رقصم گرفته بود  و واقعن  آنجا کسی نبود غیر از من وخیال و تنهایی... و این نونهای کنجد دار و ورزش شدید و فکر و خیال و دوری از همه ونزدیکی و جواب نمی دی وقتی حالش نیست  یا هست و مرور کارها و نه عملی کردن و وقت می پره و ساعتها دیگه به باتری نیاز ندارن و می بلعی..نمی دونم دلم می خواد اون ساعت رو داشتم..!!همه یک لحظه ساکت.من می خوام با نی نی بازی کنم بعدم به همه چیز بخندیم و بعد غذا بخوریم و بخوابیم توی گهواره..همه ساکت لطفن!دلم واسه کتابهایی که نمی خونم نمی سوزه واسه خودم می سوزه و خیلی چیزا که اونم سوختنی نیست...توی خارج خیلی چیزا غیر قابل شمارشه و اینجا همه چیز قابل شمارشه  حتا نون!..نمی دونم مامان چرالباس زمستونی ها رو نمیاره...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 20:35  توسط کوچولو  | 

 

تصمیم رو عملی کردم واین دو سه روزه خیلی خوبترم و باید خوبتر ترم بشم و تقسیم بندیم مثل آقای لوازم تحریر محل افشین اینا شده که پاک کن هارو به دو دسته کوچک وبزرگ تقسیم نمی کنه(!) و می گه:پاک کن کوچک و پاک کن کوچکتر! به هر حال من می رم جلو وحیات رو می چشم و طریقه طبخ دست خودمه!...یه اتفاق دیگه ازخودم که با رفتن پیش اون دکتره حالا باید چیزهای مشخصی بخورم و گفت حداقل ۴ کیلو کم داری و این جالبه که بتونم برخلاف عاداتم حرکت کنم وخودم انگار یه کم مهمتر شدم و حالا هر چی بشه معلومه که خوب می شه واز اون راهی که مرداد باید میافتادم توش نشانه هایی داره بروز می کنه که واسم لبخند آفرین وصد البته استرس زاست...کلی پیاده و بدون پونه رفتم  و در آخربتهوونی در کار نبود و خالی و خاموش بود وحالا من و نوتهایی که باید تنهایی بدنبالشان بگردم و شاید خودم هم روزی نوت آفریدم! و دوست جوونم هم نبود تا پیاده روی تکمیل شود و خاطرات اون روزها هم ۶ دقیقه ای مروز شد...

دیروز توی انقلاب کلی اسپورتیزه شدم(!) و مجموعه انقلاب یکی از جاهاییه که خیلی دوستش می دارم.والبته زیادم نرفتم اما دوست دارم.آرارات و آزادی هم همین حس رو با دز کمتر بهم تزریق می کنه.بعدم که به دعوت ناگهانی استرابری رفتم محل خونه دوست رز زحمتکش تولد و کلی خندیدم و خوراکی خوردم و در جمعی بودم که ملاک تقسیم بندی آدمهاش دو دسته بود:۱-نوار و فیلم.۲-اسناد و مدارک! البته من جزو هیچکدوم نبودم اما تصوراتم که عملی نشده منو ساخت  وکلن خوب بود و از این پایگی و خستگی ناپذیری راضیم.قبلشم که شریعتی و دلگیری عصر جمعه در یخچال و ۱۳ تومنی که پونه روی دستم گذاشت ومهم نیست،چون ارزش اون دسته گل واسم بیشتر بود...!۳۲۰ تشکر می کنه از تماس و یاداورب بودنش و آهنگ "آهای آهای آهای خانم خوشگله، اونی که زیر پات گذاشتی دله.."هم بود که تفاوت را احساس کنید!بعدم اینکه مرسی از خدا و آسمون که امروز هوا ابریه و تا ۱۲ تونستم بخوابم و با اینکه دکتره گفته باید ۱۱ ساعت در ۲۴ ساعت لالا باشی اما عمرن از ۸ ساعت بیشتر نمی شه..

اول آبان تولد "کوچولو می نویسد" بود و بعدم که از آذر پارسا ل اون کوچولو به این کوچولو تغییر شکل و لباس یافت و انگار همین دیروز بود که کوچولو می نویسد متولد شد و حالا که ۴ سالش تموم شده و رفته توی ۵ سال یه گذر عمر زیاد، خیلی سریع اتفاق افتاده ویه بچه ۴ساله همیشه فکر می کنه دیگه بزرگ شده اما کوچولو هیچ وقت بزرگ نمی شه...کوچولوها زندگی رو بیشتر دوست دارن و آدمها و دنیا رو خوشتر می گذرونن وشادن وسرمست و از فرصتی که واسه زندگی دارن و از لحظه لحظه ها بیشتر لذت میبرن و می دونن که باید خیلی چیزایاد بگیرن وخیلی جا دارن تا بزرگ بشن و خیلی چیزای دیگه که نمی شه گفت و فقط کوچولوها می دونن و تا کوچولو نباشی نمی فهمی...به هر حال تولدشه ومنم بهش میگم  کوچولو دوستت می دارم و تولدت مبارک!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 14:47  توسط کوچولو  |