امروز روز خوبتری بود...البته نشد الان زنگ بزنم و تصمیمی که زیر دوش گرفتم رو عملی کنم اما مهم تصمیمش بود که گرفتم و انگار همین خیلی سبکم کرده..امروز صحبت با اول شخص خیلی برام خوب بود و برای اولین بار توی زندگیم با یه نفر یه جورایی درد دل کردم که خوب هم بود...صبح که رفتم نشگاه سر کلاس اول یادم افتاد که گوشیم رو پیش پونه جا گذاشتم..می تونستم با صرف ۷مین وقت برم بیارمش اما نرفتم و تا عصرکه برم پیش پونه بدون گوشی بودم و خیلی خوب بود و خیلی خیلی خوب بود! یه جورایی یاد یه کم قبل تر هام کردم.یاد اون موقع ها که دوست جووونم مجرد بود یاد میرداماد یاد بتهوون یاد خیلی از دوستام که خبری ازشون ندارم و خاطرات زیادی باهاشون دارم یاد بستنی با طعم گناه و امروز واقعن دلم بتهوون خواست و باید همه کاستهاش که باید رو سی دی بخرم و یه کم یاد خودم افتادم که انگار توی این مدتها که نمیدونم چند ماه بود محویده بود و دلم تنگ شد واسه همه ی اشکها و لبخندها و کویر خواستم با یاد سپیدی و نشستن به تماشای آبهای سپید و باراد گوش دادن و فعل و فاعل نشناختن و گسیختگی تا حد جنون بعد از یاران اوشن۱۱!...شب تنهایی رفتم سه زن رو دیدم.جمعه هم تنهایی رفتم "یرما" رو دیدم و تئاتر خوبی بود و من هم درخشیدم در میان خنکای پاییز.. اون ساعت توی پارک دانشجو منو به خیلی سالها قبل و یه تئاتر برد وامسال متفاوت بود و قدم زدن اون حول و حوالی رو دوست دارم و حیف که قدمهام به حدفاصل میدون تا چهارراه نرسید...!
حیلی کار دارم،خیلی!
