تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

جیکس وار و کوچولو...

 

امروز روز خوبتری بود...البته نشد الان زنگ بزنم و تصمیمی که زیر دوش گرفتم رو عملی کنم اما مهم تصمیمش بود که گرفتم و انگار همین خیلی سبکم کرده..امروز صحبت با اول شخص خیلی برام خوب بود و برای اولین بار توی زندگیم با یه نفر یه جورایی درد دل کردم که خوب هم بود...صبح که رفتم نشگاه سر کلاس اول یادم افتاد که گوشیم رو پیش پونه جا گذاشتم..می تونستم با صرف ۷مین وقت برم بیارمش اما نرفتم و تا عصرکه برم پیش پونه بدون گوشی بودم و خیلی خوب بود و خیلی خیلی خوب بود! یه جورایی یاد یه کم قبل تر هام کردم.یاد اون موقع ها که دوست جووونم مجرد بود یاد میرداماد یاد بتهوون یاد خیلی از دوستام که خبری ازشون ندارم و خاطرات زیادی باهاشون دارم یاد بستنی با طعم گناه  و امروز واقعن دلم بتهوون خواست و باید همه کاستهاش که باید رو سی دی بخرم و یه کم یاد خودم افتادم که انگار توی این مدتها که نمیدونم چند ماه بود محویده بود و دلم تنگ شد واسه همه ی اشکها و لبخندها و کویر خواستم با یاد سپیدی و نشستن به تماشای آبهای سپید و باراد گوش دادن و فعل و فاعل نشناختن و گسیختگی تا حد جنون بعد از یاران اوشن۱۱!...شب تنهایی رفتم سه زن رو دیدم.جمعه هم تنهایی رفتم "یرما" رو دیدم و  تئاتر خوبی بود و من هم درخشیدم در میان خنکای پاییز.. اون ساعت توی پارک دانشجو منو به خیلی سالها قبل و یه تئاتر برد وامسال متفاوت بود و قدم زدن اون حول و حوالی رو دوست دارم و حیف که قدمهام به حدفاصل میدون تا چهارراه نرسید...!

حیلی کار دارم،خیلی!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 0:0  توسط کوچولو  | 

 

یه زمانی یه دوستی که الان استاد بزرگ شطرنج شده بهم میگفت که تو حرکتهات خیلی خوبه و خیلی زود بهترین راهها رو برای رسیدن به پیروزی و خواسته ات پیدا می کنی.راههایی که کمتر به ذهن بقیه می رسه.واسههمین عقب نمی مونی.می گفت آموزش به امثال تو خیلی راحته و دوست داشتنی .اما یه مشکل داری...اونم اینه که گاهی مهره ها رو درست نمی چینی و با اینکه به نظر من می دونی جای هر مهره کجاست اما نمی دونم چرا تغییرش می دی و همین باعث می شه که شاید آخر بازی از اون بازی خوشت نیاد..!هر چند که خلاقیتت توی پیدا کردن مسیر بازی خیلی عالی وبی نظیر بوده!...بعد از اون موقع دیگه کمتر به این جمله ها فکر کرده بودم تا یه اتفاقهایی توی این اواخر منو یاد این حرفای اون دوست انداخت و دیدم آره انگار راست می گفت..اما هنوز همونجوریم که!..نمی دونم شاید دوست دارم همیشه اونجور که مدل خودمه مهره ها رو بچینم و اونجور که خودم فک می کنم درسته، حرکتها رو طرح ریزی کنم..و در پایان هر چیزی که شد و هر نتیجه ای که بدست اومد از این "خود" بودنه و "خودی" حرکت کردنه لذت ببرم...فقط بدیش اینه که هیچ وقت نمی تونم شطرنج بازی کنم، چون نوع چیدن مهره هاشو دوست ندارم و شطرنج "خودم" رو می خوام!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 13:7  توسط کوچولو  | 

 

یه چند ساعتی نمی دونم پارازیتها کجا رفت و خلاصه بعد از ماهها یه Best of دیدم و از شانسم هم معین بود و خلاصه دیگه..یه آهنگایی که منو به کلی قبل ها برد که بیشتر از توضیحات تقویم عقب بود وبه نزدیکی ها وخلاصه این تاثیر بیکران موسیقی بر من خیلی عمیقه..واسه همین یه جوری شدم..اما تا این یه جوری شدنه خواست قوت بگیره یهودیدم نی نی اینا پشت آیفون هستن و مامان نی نی(بیچاره قبلن خواهر منم بود!!) نی نی رو گذاشت و کلی هم سفارش کرد انگار که ما نمیدونیم! الان نی نی داره شیر میخوره تا انرژی واسه شیطونی داشته باشه..راستی !۳ روز پیش یه نفر به خاندان (وازه مسخره ایه به نظرم!) ما اضافه شد که که فامیلیش مثل منه و بچه  عمو و زن عمو وبرادر ۲تااز دختر عموهامه!..امروز با مامان وپونه رفتیم بیمارستان تا ببینیمش و اینا و من که هنوز معنی بعضی از حرفها رو نمی فهمم وبرام سواله که یعنی چی..جالبه که هنوز برای خیلی ها مهم اینه که بچشون دختر باشه یا پسر و وقتی توی ۴۵سالگی برای چهارمین بار حامله شدن از همه میخوان که براشون دعاکنن که بچشون دختر بشه یا بر عکس!!..نمی دونم .نمی تونم بفهمم بعضی چیزارو که  واقعن یعنی چی؟؟نمی دونم چرا بعضی ها خودشون رو در مقابل فرزندی که میارن دنیا و به واسطه اونا پا روی  زمین میذاره بی ...  می دونن؟! هضم این چیزا و شنیدن این حرفا واین خوشحالیهای الکی و دلخوشیهای بی فایده و پوچ واسم سخت..نمی دونم اما جالبه که همه در کنار هم هستیم و روی یک زمین هستیم و در فاصله یک قدمی هم ایستادیم اما هر کدوم یه دنیا داریم به وسعت هزاران دنیای دیگه...اتفاقن  چند روز پیش یه مسایجه هم سر همین مسئله دنیاها و ادمها با ۳۲۰ داشتم که براش متاسفم و در مقابل می تونم به خودم لبخند بزنم...اما اتفاق جالب دیگه این بود که جلوی در بیمارستان بهت چادر می دادن!!!!تا بدون چادر نری توی بیمااااارستان ن ن ...!نمی دونم علت این کار چیه و اینکه کارت شناسایی منم گرفت و اینکه شمارم رو هم گرفت و اینکه خیلی چیزایی که اینروزا آزارم می ده و فکرم رو بیخود شلوغ می کنه و یه احساس بد رو هر روز بیشتر قوت میده و  و  و...

--------------------------------

الان فهمیدم که دیگه اونقدر برام با ارزش نیست که ازش چیزی بنویسم...

بوی پاییز میاد و روزهایی که باید مدرسه می رفتم!هنوز صدای برگها رو زیر پام حس نکردم و نشنیدم...شاید چون ماههاست یه پیاده روی طولانی نداشتم...دلم قدم زدن و محو شدن می خواد..

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 18:25  توسط کوچولو  | 

 

فک می کنم یه سلام به همه بدهکارم و البته یه خداحافظی هم به خیلی ها بدهکارم که،اینم بمونه!

نمی دونم اما دیگه از این "یه جوری" بودنه دارم خسته می شم و از این حال و هوا بدم میاد.یعنی من آدمش نیستم..! امروز صبح رفتم نی نی رو آوردم خونه و موج نشاط خورد توی صورتم و کلی با هم حرفیدیم و ارزش اینو داشت که از خوابم بزنم و این نیم وجبی خیلی برام با ارزشه! بعدم که با دوست ۳۲۰ و نرگس(دیگه حال و حوصله اینکه واسه همه اسم بذارم رو ندارم!دیگه این کار برام روال نیست!چرا هم نداره!) رفتیم بیرون  وناهار جوان خوردیم و بعدم کنعان دیدیم که به نظرم بدک نبود و کلن از دیدن روایت زندگی از هر نوعش خوشم میاد و دنبال نقد و بررسی واظهار نظر نیستم اما اینکه توی جشنواره از دستش دادم برام مهم بود که الان دیدم وخیلی هم مهم نبود..!!!! گشتیم و خندیدیم تا جایی که دربی رو ندیدم و البته انقدر واسم اس ام کرکری اومد که در جریان لحظه لحظه اش بودم.......بودم اما شاد نبودم حتا وقتی بر می گشتم با پونه درد و دل هم کردیم و اضافات هم داشت..نمی دونم شاید اونا هم اینو فهمیدن و این خیلی بده برای من که همیشه شاد بودم و می خندیدم و کلی انرژی مثبت بودم.مثل جهنمه.یعنی خود جهنمه...بعد از اون شب دیگه حرفی نبود و سکوت بود تا عصر که بخاطر خودم سکوت رو شکستم و نوشتم و چون جوابی نبود پس هنوز سکوته...و نمی دونم به چه چیزایی فکر کنم و متنفرم از درد دل وهمدردی دیگران و نباید بذارم!...کوچولو هنوز کوچولو می باشد و هنوز دلخوشم به خودم.فقط به خودم وحتا اینم برام سنگینه..نمیخوام بیام اینجا هی ناراحتی بنویسم چون کوچولوها ناراحت نمی شن و اگرم بشن این مدلی نمی شن..این برخلاف قوانین کوچولو ییته!اما ...

نشد دووست جوونممم رو ببینم..خیلی دلم براش تنگیده..چند نفر دیگم هستن که دلم براشون خیلی تنگیده..از این استرس بدم میاد و از این فرار از تفکر بدم میاد و باید سرم رو بشورم!

--------------------------

وقتی نی نی می خنده انگار همه دنیا می خندن.وقتی سعی می کنه بلند بشه ونمی تونه یا قل قل می چرخه، همش برام هیجان انگیزه..وقتی ویز ویز یواش یواش توی گوشش از چیزای خوب می گم یا از خودم براش می گم و از دنیای بیرون و اون بی صدا و متعجب و با دقت فقط گوش می کنه خیلی ذوق می کنم..نی نی خیلی خوبه..خیلی می فهمه..خیلی بیشتر از خیلی از آدم بزرگا می فهمه ..و وقتی انگشتم رو محکم می گیره انگار توی بهشتم و اون شب که توی بغلم به اون حالت خوابش برد از خدا بخاطر بودنش کلی تشکر کردم و نی نی  خیلی زندگیه و خیلی حیاتی!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 21:57  توسط کوچولو  | 

 

خیلی از این احساسها و اقدامات اخیر راضی نیستم اما ته دلم ارومه و خودمو کشیدم کنار و فقط دارم می رم جلو..دیروز یادم افتاد همیشه فقط از یه دسته از آدمها بدم می اومده. آدمهایی که لبخندم رو ازم گرفتن ..به خودم اومدم و دیدم نه!تو نه..تو ام گرفتی و من اینبار چقدر فراموشکار و گذشتم..یهو تعجبم گل کرد...این چند روزه با این آهنگه خیلی حال می کنم  و وقتی دیدم مهدیجیتال داشتش خیلی خوشحال شدم و البته بلوتوث  نمی خواست باهام همراهی کنه و مجبور شد و حالا بااین آرومم و یه حس رهایی دارم و کلن یه جورایی انگار احساس آزادی بدون بیم دارم ..نمی دونم چی شد و چی می شه و تصمیمی هم برای موشکافی ندارم..فقط می رم جلو با جریانی که خود خدا رهبریشو به عهده گرفت..ممم..دلم واسه اولین بار  برای نشگاه تنگید!..ترمینال جنوب و شرق رو توی کارنامه بدرقم داشتم اما دیشب ترمینال غرب رو هم برای اولین بار تجربه کردم..هر پاتر و خاطرات پارسال و پاهام که بی تاب شد برای دیدار و گاز و دنده ۵ تا خود پارکینگ و راضی بودم...پسری که روی دستاش پر از جای چاقو بود و منو یاد کیشی انداخت که الان توی اتریش داره زندگی می گذرونه و وااای از شهریور و مهر که هر سال واسه من پر از شروع و پایانه و پر از اومدنها و رفتنهای آدمها به زندگیم...دیر اومدنهای هر شب و تنها روزه گرفتن و راحت تر گذشتن..دود مشترک بعد از ماهها..انگار ذهنم داره جوونه می زنه..انگار یه چیزایی رو گم کرده بودم و دارم پیدا می کنم..شایدم دارم یه چیزایی رو گم می کنم تا یه چیزای جدیدی رو پیدا کنم..

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 16:58  توسط کوچولو  |