تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

جیکس وار و کوچولو...

آخرین جمعه تابستون و تکرار یک خاطره نه خیلی زود اما رسید.. پارسال این موقع رو و یادمه که تا ۳ صبح چه اتفاقاتی افتاد و برای اولین بار ۹صفحه اس ام نوشتیم و چه غوغا و شور و هیجان وخیلی چیزای دیگه وتابستونم تکمیل شده بود و یه احساس که حقیقی شده بود و الان که نوشته های اون موقع هام توی دفترچه پارچه ای رو خوندم یه چیزایی فهمیدم و از خودم و هوش و آینده نگریم خوشم اومد ویادمه پارسال چه فکرهایی داشتم و به الان هم نگاه کردم و یک سال زمان کمی نیست و شاید واقعن خیلی چیزا خیلی سخته و خیلی خوبه که واسه روزای سخت آماده باشی و لذت ببری در اوج سختی بی کران وبی معنا...تیک تیک تیک..قدر اینا رو بدون ونذار هدر بره چون اینا مقدسه..تمام حرکات و ارتعاشات حقیقی شد و رفت و آمدها و دیدن ها و بوییدن ها و لبخندها و نوازشها و چشیدن ها و پروازها و بال شکستنها و نامردی ها و مهربونی ها و در آغوش کشیدن ها و فریب دادن ها و به بازی گرفتن ها و دروغ ها و باز دروغ ها و باز هم دروغ ها... و شک و تردید و اشک ها ولبخندها به معنای واقعی کلمه و نگاه کن به فراسوی خیالت که حقیقت یافت و دست روزگار و موج اختیار و لذت انتخاب و پرواز بدون بال و اندوه بیکران و دل شکستن ها و یکی راضی شد و اون یکی با بی خیالی راهی شد و خودش رو گم کرد و نفهمیدن ها و فهمیدن ها وبه روی خود نیاوردن و مهربونی و دعوا و حرفهای بی معنی و حرفهای زشت و ناسزا یا سزا! و حرفهای تکرار نشدنی و حرفهای بعید و دروغ ها و باز دروغ ها و باز هم دروغ ها...و باز پایان و آغاز طولانی و بی رحمی و سرسپردگی و صفت روا داشتن و بی صفت بودن و دست و پا یافتن و عوض شدن ماهیت و شاید نمود ماهیت و حرکت و سکون مخلوط با هم و از دریا چه می ماند جز موج و یک خاطره؟ و دو متر و ۲ سانتی متر و عقل و شعور و باد که با خود همه چیز را نبرد و ازاصل افتادن و او بود و من کجایم و تلاش و دروغ ها و باز دروغ ها و باز هم دروغ ها...و روحی که آشنا نیست و من عصیان می کنم پس هستم؟؟؟؟!! و شهرت و گمراهی و فراموشی خود و خودفراموشی و دیگران فراموشی و به گردن خدا انداختن تمام پستی های آدمی و ندیدن خدا و پنهان کردن روح شیطانی تا سر حد جنون و ستیز بی معنی و  دروغ ها و باز دروغ ها و باز هم دروغ ها...و طعم تنهایی همیشگی و روزه داری تنهایی و فریاد تنهایی و گوشه همت زیر تابلو سبزه کنار چمنها داد و فریاد تنهایی و  انگار درد و دل هم بلدم و نوشتن ترانه تکراری و رایت سی دی ای که تو بردی به امید مرگ غمها و باز غم آفریدی و حماقت و نامردی و دروغ ها و باز دروغ ها و باز هم دروغ ها...و هیجان زندگی و تکاپوی پر مزه اش حتا اگر تلخ است و بی مزه و حتا اگر... و نمی دانی چه می شود آنچه باید بشود و تو می شوی و او نمی شود و همه می شوند و همه می شویم و نمی شویم! و فراموش کن و فراموشی را به خاطر بسپار...

-----------------------

حالم خوبه .غروب خورشید نزدیکه اما فقط خبری از خورشید نیست !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 17:55  توسط کوچولو  | 

 

تاریخ اینو می گه که نزدیک یه ماهه اینجا نیومدم .هیچ وبلاگی نخوندم و خودم رو ننوشتم! شاید خیلی وقته خودم نیستم..نمی دونم چند وقته اما این فاصله ها رو احساس می کنم..معلق بودم این مدت و پام به زمین نرسید حتا اگه گرمی آفتاب ظهر مرداد  از آسفالتها به پام می رسید..نمیدونم اما معنی مغز استخون برام عیان شد و بااینکه به دریا هم رسیدم اما نتونستم باهاش حرف بزنم و توی این مدت از واقعی شدن خیالات محالم اونقدر که باید هیجان زده نشدم وبی تفاوت هم نبودم اما زیاد نبودم! اوج گرفتم و فرود هم بود و  از موبایل بیزار و بی تفاوت به میس کالها و اس ام ها وزنگها...حتا با مامان که اون ور دنیاست هم ۱۰ روزه حرف نزدم و نشنیدم وندیدم..نمی دونم هم نمی گم چون می دونم و دم ندارم که بزنم..هر روز و هر سال متفاوت می گذره و خبری از تکرار نیست و نمیدونم این خوبه یا بده..وای چقدر باید از خدا بخوام..کاش بتونم برای همیشه این کارو بکنم  اما فهمیدم که هنوز شکنندم و نمیدونم چند روز پیش صبح بود که تا از خواب بیدار شدم برای اولین بار توی تمام زندگیم به خودم گفتم که نمی دونم  باید چیکار کنم و الان که فکر می کنم صدای قلبم بلند می شه و سردرگمی و تنهایی همیشگی بیشتر و انگار  قدرت بدنم از مغزم به قلبم میره..  نمیدونم  چرا رفیق گرمابه گلستانش وقتی دیروز اون اس ام رو دادیه جوری شدم وهمونم بد بود و چرا هیچ وقت کسی توقع این حالات رو ازم نداره و شاید بهتر هم هست ها اما این مدتها دارم آزار می بینم واین تنهایی شلوغ آسیب رسانه!!..  جواب کسی رونمی دم و انگار دارم زیر هاله ای از تور روزگار می گذرونم و نمی دونم خوبه یا بده که کسی اینارو نمی فهمه و نمی دونه که در درونم چه دنیا و درگیریها وستیز و آرامشی است و چه می گذره توی ثانیه ثانیه هام و فقط می خوام که به خودم  نزدیکتر بشم و این سردرگمی همراه با هدف کمی عذاب آوره..و خیلی چیزای دیگه که اگه تو بدونی فایده ای برام نداره وگرنه می گفتم...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 17:25  توسط کوچولو  |