تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

جیکس وار و کوچولو...

 

چند بار به زبونم آومد که بهش بگم خدا از آدمهایی که ضعف و زبونی خودشون رو می خوان با خداپرستی جبران کنند بیزاره..اما در تکاپو بین ارجحیت  آدم بر فرشته دست و پا زدم و دم نزدم و از اون سال  چندبار خواستم فریاد بزنم که خدا از آدمهای خشکه مقدس و یک بعدی بدش میاد اگر اینطور نیست چرا با وجود این همه فرشته ی دائم در رکوع و سجود،آدم خطاکار رو خلق کرد ؟...خودش هم می دونه که "خدا عارف عاشق می خواد نه مشتری بهشت"..و احمقانه است که دنیا رو به بهانه بهشت اینطور  بگذرونی.. با تو من در هر شکوفه می شکفم ،آره! اما قبلش باید شکفتن رو یاد بگیرم و معنی "تو" رو تفسیر کنم...وای از این گیرو داری که همیشه توش تنهام و فراموشی هم کمکی نمی کنه و هنوز یک همراه که درک کنه این ها رو یا حداق برام دم بیخود و بیهوده نزنه نیافتم! شایدم ندیدم و رد شدم و یافتنم یافتنی نبوده...!! دلتنگ هوایی لبریز از  عطر خوش و ناب دوست داشتن هنوز می دوم و شاید تمام این دم و بازدم ها بدون هدف به پایان معلومی می ره که من درش گمم.. چی بگم؟حالم از این مجسمه های سفالی به هم می خوره و منزجرم از بلعیدن و زاییدن و دریدن و لولیدنشون و در آخر که می میرند جای شکرش باقیه!..از شهرت طلبی و ساخت خود کاذب و از خیلی چیزها...و البته رویا می پرورونم واز حیات لذت می برم و یه چیزایی هست که هم خوبه که هست و هم خوب بود اگه نبود!

.

.

.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 17:19  توسط کوچولو  | 

 

خیلی دوست ندارم سرنوشتم در اون زمینه عام که واسه من صد البته خاصه مثل فیلم هابشه واین احمقانست که حتا توی فیلمی که خودم نقش اولم باز بینندم ! و ماجرا رو در هر دو طرف میبینم و البته بعضی وقتا هم میتونه هیجان انگیز باشه، به شرطی که دل آدمو نزنه..نمیدونم نداره واین به کسی هم مربوط نیست. حتا خودم هم یه جاهایی خودمو می کشم کنار ودیشب رسمن بعد از ماهها به یه حس بدمزه و تهوع آور رسیدم وحیف که یک دقیقه خیلی زود گذشت و البته بقیه یک دقیقه های به موقع هم الان فهمیدم که توهم بوده و احتمالن ماجرای فیلمه در کاره..!مممم..یه کم دارم به شدت تکاپو به خرج می دم امابا خودم کلنجار نمی رم و سعیم بر اینه که باید بر اساس زمان و میزان خودش رو ش کار کنم و نه بیشتر و کمتر هم که امکان نداره..اما سنگینه و باید قدرت بدنیم رو بالاببرم تا توانایی حملش رو داشته باشم..می دونم که میتونم و حتا زمانم براش تعیین کردم...!..احساسم اینه که یه جاهایی یه تغییرات کوچیکی هم داره توی تفکرات بنیادیم که خیلی دوستشون دارم پیش میاد که چون زیادی محکم بازی واسه خودمدر آوردم اینم واسم سنگینه..یه اس ام های ناگهانی به چند نفر فرستادم که جوابی نگرفتم و به فکر رفتم که اونایی که من جوابشونو نمی دادم چه حسی داشتن و البته در نگرشم تاثیری نداشت واگه داشت نهانه!نگاه کردن به انگشتام که نا منظم اماسریع تایپ می کنن برام جذابه...

---------------------------

وااااای این ماجرای ترکی بلد نبودن و حرف زدنش خیلی باعث خندست!با مدد مارمولک و نبوغ خودم یه سرکاری خوب شروع کردیم که البته آخرش به یکی می خوره اما مهم نیست چون در عوض بهانه ای شد که من یه چیزای جدیدی یاد بگیرم وبرم دنبال یادگیری و از یه سکون همراه با حرکت روتین(!) خارج بشم..گاهی انقدر از خودم متوقع میشم که سرم درد می گیره و نمی تونم فکری به فکرام اضافه کنم...

-------------------------

یه اتفاقایی افتاد که زیاد دوست نداشتم و روابطی که خیلی توی ذهنم خوب بود یه کم کدر شد و من نیمدونم چرا انقدر برای همه آدمها وقت میذارم و البته که این موضوع رو خیلی کنترل کردم و محدود.اما هنوز تعداد آدمهایی که توی ذهنم و فکرم ونوشته هام و و و هستن یه کم زیاده...مممم..یه تحول به موقع می خوام.یا یه اتفاق باور نکردنی یا یه جا به جایی بزرگ و خلاصه یه رویداد!اگرم نشد خودم میسازم...!

با ۳۲۰ داریم دور زمین می چرخیم و انگار همو نمی بینیم و گاهی از روی مخ هم رد میشیم و من که دارم یه چیزای دیگه یاد میگیرم که واسم خوبه ودر ظاهر همه چیز یه جور دیگه پیش میره..روزها عجیبه و همه لحظه ها پر حادثه..نمی دونم چی می شه که یه چیزایی بر اساس هیچ ماده وقانون وبرنامه ای پیش نمی ره. و البته می دونم از اول چی شد امااینکه ۳۱ شهریور یکسال تموم میشه برام یه کمی غیر قابل باوره و البته اون روز هم گفتم تا چشم به هم بذاری سال دیگه است و این خوبه برای من که یه زمانی زیاد روز شماری می کردم و یه جاهایی از خودم خندم میگرفت ویاد کارمندای اداره بیمه می افتادم(!)حالا چی میگی و من باز دارم به صدای بال سوسک فکر می کنم که بین همه صداها برام از همه مهمتر و احساس بر انگیز تره!و البته صدای تو و تو و تو  و تو و تو هم برام تداعی معانی(یا یه چیزی تو همین مایه ها!!!) داره...

حرکت رو شروع کردم و اون پله رو که روش اون حرفا رو با خدا و خودم زدم هیچ وقت فراموش نمی کنم...واسه من که توی این موضوع خیلی سردرگمم و کند پیش می رم همین حرفا هم خوب بود..قرار شد ۶ مرداد ۸۸ هم برم همونجا و ببینم چی شدم!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 0:37  توسط کوچولو  | 

 

 

بن بستی وجود ندارد ... .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 23:3  توسط کوچولو  |