تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

جیکس وار و کوچولو...

 

وااای خیلی لذت بخش بود که اون تیتر رو واسه خودم تایپ کردم و این انگیزه هه که با ترس همراهه خیلی بهم می چسبه..می دونم که حرکت می کنم و جالبه که دوست ندارم ابعاد نا موفقیت آمیزشو ببینم...خدا بهم روحیه می ده..تا شروع نکنم این لرزش از بین نمی ره...خنده دارم!

دیشب کلی خندیدم با گروه کذایی سابق رفتیم جام جم و یه بار دیگه با هم همه ... . به هر حال خوب بود و خندیدیم و پونه هم کلی گشت و کلی جاها رو واسه اولین بار با من دید که براش جالب بود و البته خوب منم دارم باهاش پیشرفت می کنم!آبنبات  جوجو و گل خریدم که خوبه.بعدم تولد ارمغان و دوقلوها که نهایت عشقن و دوستشون دارم و بقیه همه هم که بودن دوست داشتم و می دارم و البته که تفنگ آب پاش من که بابا قبل از مدرسه رفتن برام خریده بود وقرمز بود از اینایی که دو قلوها داشتن بهتر تر بوووووودددد..و این یه امتیازه که ریملت ضد آب باشه و با تفنگ آب پاش صورتت سیاه نشه و شادی خودت و کوچولوهای تفنگ به دست همچنان نارنجی و سفید باقی بمونه..مممم...

فردا یه سالگرده..نمی دونم شاید روز مهمی باشه توی زندگی تو اما چون این مناسبت منو از تو و تو رو از من و در اصل من رو از من جدا کرد، یه کم دور کرد و...یه کم غم دارم از یاد آوریش...هنوز دوست جووووونمممی و هنوز همه خوبی هام با تو..  اما می دونی که این مدت یه کم ازم دور شدی..نمی دونم ..به من سخت می گذره..دوست دارم شاد باشی ولی برام سخته که بگم "دوست دارم شاد باشی چه با من و چه بی من!"....مممم

جالبه که اشتباه رو تکرار می کنی...عجیبه که این همه به خودت گفتی و خودت باز به خودت نارو زدی..نکن عزیزم!اشتباهت رو تکرار نکن..آره!رفتار خودش رو با خودش انجام دادی و البته ۱۰۰درجه بهتر هم انجام دادی! اما می دونی که تحمل پذیرش رفتار خودش رو از دیگران نداره...پس نباید این کارو می کردی..چون اون نمی فهمه!آره، فقط تورو می بینه و درک نمی کنه که توی مشکلی که بین ۲ نفر پیش میاد هر دو مقصرند حالا البته کم و زیاد داره ولی هردو مقصرن!...آفرین به تو که می تونی اون رفتارها رو تحمل کنی و البته که تو از اون با اون همه ادعا بزرگتر و قوی تر هستی...فاصله ها گاهی وقتا هم میتونه راحت پر بشه اما تو بیخود سختش نکن..بذار اگه یه کاری قراره راحت انجام بشه بیخود سخت نشه..آفرین!یادت نره که نا امید نشی،حتا واسه یه لحظه..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 15:42  توسط کوچولو  | 

نی نی خیلی بزرگ شده.یه کارایی انجام می ده که این موضوع رو ثابت میکنه..اینکه کلی آدم بزرگ می شینن و هر ادایی در میارن تا نی نی یک ثانیه بخنده در نوع خودش خیلی خنده داره..!من مثل بقیه باهاش رفتار نمی کنم و فک کنم یه کم زیادی باهاش منطقی حرف می زنم!اما خوشبختانه متوجه میشه و این برام مهمه!خیلی نرم و با مزه است و دیدن رشد یک انسان از نزدیک میتونه خیلی چیزا رو به آدم نشون بده و برای من که خیلی جالبه.نی نی خیلی چیزا باخودش به همراه میاره... وقتی دستتو می گیره یا توی بغلت میخوابه یانگاهت می کنه یا بهت لبخند میزنه یا باهات به زبون خودش حرف می زنه یا گریه می کنه و حاضر نیست به هیچ قیمتی ساکت بشه،یه موج های بی مثالی به سمت آدم میاد که قابل توصیف نیست و البته خیلی خوشمزه است!

بلخره امتحانا تمومید و حالا حداقل فکر اینکه امتحان دارم رو ندارم!

اینکه زیاد باختین و پنجم شدین در نوع خودش افتضاح بود اما به من چه؟؟هاهاها..در عجبم از رفتار فرفا که اینطوره و حرفهای ۳۲۰ توی پاییز و کسب تکلیف از مامانش!ادم بعضی وقتا وا می مونه از تناقض هایی که معلوم نیست ریشه در چی داره...دلم می خواد بریم اون سیرکه که من کارت تخفیف دارم و به YOYO خنده دارترین دلقک دنیا بخندیم!!

دوست دارم یه عالم کتاب بخونم و حداقل کتابهای نیمه تموم بالای تخت رو تموم کنم...تابستون زیاد نیست و مهمه که چجوری زیاد بشه..خیلی چیزا باید بخونم وخیلی چیزا هم باید بنویسم و حالا کارهای عملیم بماند..اما ادامه میدم ومی دونم که به همش می رسم،به موقع هم می رسم!

از پیشنهاد شرم آورش ناراحت نشدم واتفاقن برام قابل پیش بینی بود.اما مهمتر این بود که من نسبت به پارسال عوض شدم و این باعث شد که به خودم لبخند بزنم و یه دستاورد بی نظیر باشه برام....!

حالا که رفتنم به المپیک منتفی شد ( و البته خودم تصمیم گرفتم که نروم واین به معنی اینه که من به چیزی که میخواستم رسیدم و خودم نخواستم اونطور که قرار بود تموم بشه!) دارم برای المپیک بعدی تلاش می کنم و البته از یه طریق دیگه که خیلی بزرگه و البته یه کم منو می ترسونه..از اون ترسهایی که خوبه و نتیجه مثبت به دنبال داره!جالبه که انگیزم رو برای رسیدن از دست نمی دم و بعضی وقتا از فکرای توی سرم تعجب میکنم وخودم خندم میگیره و وااای چه هیجان انگیزه همه چیز!

امروز فهمیدم که هنوز دیوانگی حد و مرز نداره!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 14:8  توسط کوچولو  | 

 

فکر نکنم هیچ نشگاهی بجر نشگاه ما همچنان در حال برگزاری امتحان باشه!ترم تابستون همه جا شروع شده و ما هنوز داریم امتحانای ترم بهار رو می دیم!..وای زجر آوره تحمل گرمای اونجا و البته باهاش کنار میام،مثل خیلی چیزای دیگه که زجر آوره و باهاش کنار میام ...شاید چون آخرش به نفع خودمه...حداقل فکرش که آرومم می کنه!

از صدای بچه ها که توی حیاط و کوچه وخیابون بازی می کنن به وجد میام و دلم تابستونای بچگی خودم رو می خواد. با تمام خوبی ها و عشقی که توی لحظه لحظه اش بود و لذت و اضطراب و همه چیزش..محشر بود..الانم خوبه اما یه جور دیگه است..!نمی خوام از الان بد بگم و غر بزنم.چون معتقدم هر دوره ای برای خودش خوبه و باید توی زمان خودش ازش بهترین استفاده رو کرد که بعدن حسرت نخورد که کاش الان گذشته ها بود..همیشه از حسرت خوردن بدم اومده و..راضیم!اما یه بی دغدغه گی توی بچگی هست که بی مثاله..دیروز که نون خامه ای اومده بود خونمون با اون زبونش که کلمه ها رو اشتباه می گه خیلی شاد بودم و کلی انرژی گرفتم و با هم کلی شیطونی کردیم و مامانش می گفت ما توی خونمون همیشه بحثه و واسمون سواله که تو بلخره چجور آدمی هستی؟ طرف مقابلت هر سنی که باشه باهاش ارتباط برقرار می کنی و جالبه که می تونی بهترین دوستش بشی و معلوم نیست کی هستی....نمی دونم اما خوب اینم نظر جالبی بود!!

ناهار رو با الهام و موش نرم و مهربون و مریم رفتیم سند باد وخندیدیم و خوردیم و گفتیم و شنیدیم و گم شدیم و روی هم ررررررررررفته(!!)خوب بود!دلم براشون تنگیده بود و فقط هوا یه کم گرم بود..وقتی داشتم واسه تغییرات اجتماعی درس می خوندم نمی دونم چرا شروع کردم کنار جزوه اسم دوستای صمیمیم رو نوشتم وبرای خودم جالب بود و یه چیزای مهمی دستگیرم شد...

بعد از کش و قوس ها و دعوا و قهرت سر پونه وبلخره کوتاه اومدنت قبل از پرواز یه جورایی شدم که به نظرم مهم نیست و در عین حال مهم هست! ممم...نمی دونم اختلاف ساعت ایران با قزاقستان چقدره و دلیلی هم نداره دنبالش باشم..اما دیروز که گفتم دلم تنگ می شه راست گفتم و اونروز که گفتم ببخشید هم راست گفتم و کلن همش راست گفتم و بدم میاد از دروغ!  این هزار بار که بدم میاد از دروغ و نمی دونم چرا کسی اینو نمی فهمه..هنوزم کوتاه میام تا ببینم چی می شه و آخرش به کجا منتهی!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:50  توسط کوچولو  | 

 

وای از این همه امواج بدون وقفه که نمی دونم به کدومش تن بدم و کدوم رو فراموش کنم و کدوم رو ندید بگیرم...وااای...باز خیلی یه جوری شده منتها اینبار متفاوته و فقط چارچوبش با قبل یکیه! فکر کنم دقیقن سال قبل همین موقع ها بود که بعد از اون چت چند ساعته قلبم تا صبح می زد و توی چشمهام خبری از پلک نبود و مات و مبهوت سقف اتاق و پوستر مزخرف دوست دخترهام رو نگاه میکردم تا صبح شد و رفتم طبیعت و کله صبح تاب و بارون و تجدید حیات با التهاب مردن بدون  خواستن! ...و دیشب هم یکی از اون شبها بود که قرار نبود اینطور بشه و قرار نبود آرامش دروغین انقدر زود برملا بشه و قرار نبود باز قلب تا همین الان  و معلوم نیست تا کی یه لرزش مسخره و ناآرام داشته باشه و قرار نبود اونکه دکتر رو توی هواپیما دیده بود که خودشو گرفته فامیلتون نباشه و قرار نبود خوش بینی هام در مورد متولد تیر ماه نقش بر آب بشه و قرار نبود مهماندار ۲۶ ساله آشنا بشه و قرار نبود اون چیزی که می خواستی همیشه بگی و نمی گفتی این  باشه و قرار نبود "به آهستگی" با اون دیدنی بشه و قرار نبود طبق خواسته شیطان عمل کنی و بگی خواست خدا بوده(!!) و قرار نبود انقدر عوض بشی و قرار نبود فراموش کنی اون چیزایی که نباید فراموش کنی و قرار نبود بگی اون چیزایی که نباید بگی و قرار نبود زیر قرارا بزنی وقرار نبود روح و روان رو آسیب بزنی و و قرار نبود دست و دل بلرزه  که به ساعت ۰۶:۰۶نگاه کنه وقرار نبود همه اطمینان رو یکجا زیر سوال ببری و قرار نبود باز اذان صبح با اشک همراه بشه و قرار نبود انقدر خویشتن بیگانگی پیدا کنی و قرار نبود منت بخری و منت بذاری وقرار نبود لبخندای دروغی بسازی و قرار نبود  قداست دوست داشتن رو کثیف کنی و کلی چیزای دیگه که قرار نبود...واز همه مهمتر قرار نبود دروغ بگی به هیچ قیمتی!

-----------------------------

هوا گرمه به شدت واین رمق رو ازم میگیره(و البته که خیلی چیزای دیگم توی این بی رمقی شریک اند!) و الان نمی دونم چجوری با اون حال اسف که خودمو رسوندم خونه نشستم و کوچولو می نویسم!طالبی و شربت آلبالوی مامان نجاتم داد و وقتی توی این حال و احوال مغزم یه راه حل خوب رو پیشنهاد کرد به خودم امیدوار شدم که هنوزم واسه خودم بی نظیرم!...اولین امتحان به سبک گذشته پیگیری شد ولی می خوام به خودم قول بدم که برای بقیه امتحانا درس بخونم...همینجوری الکی البته!

انقدر مغزم از همه چیز پاک شد که یادم رفت خوشحال باشم که کوچولو کلی جایزه برد وباز با یه کار بزرگ، کوچولو بود بین همه بزرگها اما کوچولو نبود!...آفرین کوچولو جونم!

به هرحال از خدا کلی ممنونم واون ستارهه که اونشب توی آسمون نبود اما به یادش بودم وباز از خدا ممنونم که گذاشت توی غم انگیزترین شرایط هم شکرگزارش باشم و این قدرت رو بهم داد که بی نظیره! این آخر خوشبختیه  که با چشمی که یه نفر خیسش کرده واسه همون یه نفر دست به دعا برداری و وای که چقدر زندگی عجیبه و آدمها عجیبن..!

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 16:19  توسط کوچولو  | 

 

دیگه انگار واقعن لاغر شدم..هر کسی منو می بینه بهم می گه، ونمی دونم این خوبه یا بده!..ممم..وقتی اون لباسها رو بر اساس سایز قبلی سفارش دادم وبعد دیدم انقدر برام بزرگه یه جورایی شوکه شدم و وقتی همه لباسهام برام بزرگه و این یعنی من کوچولو شدم و زیادتر نمیدونم...در مقابل علت لاغری جواب همه رو با لبخند می دم و نمی دونم جواب خودم رو باید چی بدم ....

وقتی این حالات  و اتفاقات بینمون پیش میاد یه جور احساس بد و گریبان گیر دارم که واقعن روح و روانم رو آزار می ده و گاهی اثرش خیلی طولانیه..نمی دونم چرا انقدر صبور شدم و خود دار و  باز هم نمی دونم اما شاید  این ماجرا ها هم ربطی به لاغری داره!..یه حرفایی دارم که نمی دونم چجوری بنویسم و ترجیح می دم که ننویسم و بمونه واسه خودم..انگار دلم داره روز به روز بزرگتر می شه..رفتارت مسخره است و منطقت هم منطق بی سرانجامیه و اینکه من چجوری هی دارم باهاش کنار میام و می پذیرم رو نمی دونم اما شاید اینم به لاغری مربوط باشه!دلم  یه کم رهایی مفرط و  حس پرواز که انگار خیلی وقتی ازش دورم می خواد و اینکه یه جای دور بدون هیچ آشنایی باشم رو می پذیرم...نمی دونم شاید به یه پاک کن نیاز دارم که یه چیزایی پاک بشه یا کم رنگ تر بشه و شاید اینم به لاغری مربوط باشه!...وقتی آدما وجود و حضور هم رو راحت نادیده می گیرن بخاطر اینکه مغرورن و خودشون رو زیادی بالا می گیرن، دیگه نیازی نیست بهشون اصرار کرد که نگاهشون رو عوض کنن و این نگاه یه وقتایی دهن آدمو اذیت می کنه و نمی دونم اما شاید اینم به لاغری مربوط باشه!...وقتی نمی تونی فراموش کنی و از همه طرف بهت اصرار می کنه که فراموش کن،دوست داری بمیری اما یادت باشه، و خوب این بهترین حالت نیست اما بدک هم نمی زنه و البته امیدواری هنوز اونقدر بالا هست که برخلاف میلت زود فراموش کنی و وااای که دلگیری طولانی که روی هم جمع می شه و البته فقط به ظاهر حل شده چقدر عذاب آوره و چقدر تبعات منفی داره و شاید اینم به لاغری مربوط باشه!...

----------------------

تابستون شروع شد و شاید اگه صورتت خیس باشه خنک تر بشی اما نه به هر قیمتی!!

مزه خاصی نداره جز گرما و طاقت فرسا شدن خیلی چیزا و اینکه امتحانا هنوز شورع  نشده و اینکه پونه یه کم حرف گوش نکنه و باید حالشو بگیرم و اینکه رییس جونم  و نی نی شو بعد از ماهها دیدم که این بهترین اتفاق این هفته هام بود...و تو که هنوز هستی!

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 22:51  توسط کوچولو  |