تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

جیکس وار و کوچولو...

 

به نظرم حق پرسپولیس قطبی بود که قهرمان بشه و وقتی نیمه دوم رو دیدم یادم افتاد که هنوز از  اون علاقه که ۶،۷ سال پیش خیلی پررنگ بود یه چیزایی دارم و همچنان پرسپولیس می تونه بزرگ و قهرمان باشه حتا اگه از فوتبال چیزایی بدونم که ۶،۷ سال پیش نمی دونستم....به هر حال از قهرمانی پرسپولیس خوشحالم!

------------------------

مممم..یه سری افکار و درگیریهایی دارم این روزا که یه کم آرامش زدایی کرده و میدونم آخرش اونجور که من بخوام و به نفعمه اتفاق می افته اما به هر حال یه کوچولو استرس و دلهره همیشه هست وسعی ام بر اینه که اون یه کوچولو  هم نباشه..تکاپو جزو زندگیه و زندگی هم انکار ناپذیره حتا اگه فکر کنی مردی و فقط به ظاهر داری زندگی میکنی،نفس می کشی و ...که اینم مخالفشم!به هر حال دروغ مصلحتی هیچ وقت توی دایره واژگان من جایی نداره و فلسفه خوبی هم واسه ردش دارم...سرعت اینترنت خونه دیگه واقعن حرصم رو در آورده..عکس بازیگران اشکها و لبخندها  در فیلم و الانشون کلی واسم خاطره خوب آورد و نوستالژی درون بیداد کرد و کودکی من که بااین فیلم گذشت و کاش الانم داشتم و آرزومه دوباره ببینمش!..دیگه اینکه حال و حوصله تحقیق های آخر ترم رو ندارم و از دیدن کتابهای نیمه تموم ودر دست خوندن که خیلی وقته موندن هم عذاب وجدان می گیرم..

۳۲۰ اخلاق خاصی از خودش بروز میده که گاهی برام عجیبه اما آخرش من کنار میام و اینم برام عجیبه و با لبخند به آسمون همراهه..به هر حال هر آدمی یه جایی می تونه یه جور دیگه بشه و این برام جالبه که این ماهها تغییری ایجاد نشد....ممم..هنوز دغدغه گوشی رو دارم و دیگه داره حوصلم سر می ره!

از رفتارشون واقعن متاسفم و همین و نه بیش!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:5  توسط کوچولو  | 

 

دوباره دم غروب باد خنک بهاری به صورتت تالااااپ برخورد می کنه و انگار هنوز آسمون در جریاد رفت و آمدهای نسیم هست..خوبه!این دلگرمی میاره...دلم پشت بوم خواست و راه رفتن توی آسمون..بدون کفش..بدون ترس..بدون هیچ...اما لذت راه رفتن روز زمین با فاصله قدی که انگار روز به روز کمتر می شه هم انکار ناپذیره و خوردن یک کیلو گوجه سبز و توشه راه شدن ۳۰۰ گرمش برای جاده های شمااال و یه حرفای ناخوشایند و چند تا چرای کوچولو و یه حرفی که ۵۰٪ از انگیزه سفرم رو شطرنجی کرد و دودلی برام آورد و یه نمی دونم بزرگ..!!!و خوب شد که موش نرم و مهربون اون موقع شب بیدار بود..شاید هیچ کدومش ارزش فکر کردن نداشته باشه و منم که تعیین می کنم چه فکری عملی بشه و تو..فکرها و تصمیم ها و آدمها که بیخود وبی جهت خودشونو پیچیده می کنن و ترجیح می دم خیلی ها رو اونجوری که دوست دارررررن ببینم و به روی خودم نیارم که خالی بندیهاشون رو فهمیدم و برام مهم نیست که فکر کنن چه ساده بودم و زود باور کردم!!! وشاید اینا باعث شد که تو روی پل هوایی بپرسی که آیا زرنگم؟؟!! و فال امروز که هویتی نداره و سوالی از سر چی که توی سرت میگذره و پنهان می کنی..خوبه رفتاری که توقع داریم رو اول خودمون انجام بدیم بعد توقع داشته باشیم...آره!من هنوز بیدارم...و هنوز از آرایش کردن با اون سبک و اندازه شماها بدم میاد و هنوز توی همه چیز سبک خودم رو دارم..جالبه که لاغر می شی اما عقربه ترازو حاضر نیست اینو بهت بگه و همون وزن قدیمی رو نشون میده...فکر قهرمانی دیر هنگام و تنهاییت و یه ترس کوچولو که لذت بخشه و دغدغه آفرینی و دلهره بی مراعات...تو نمی فهمی یا اون یا شایدم من!...توقعی ندارم از کسی!مثل همیشه زندگیم می رم جلو..می تونم و می رم و فقط قدمهای اول باید محکم باشه چون بعدش پاهام همش عادت میکنه که محکم باشه وباکی نیست!...دقیقن نمی دونم چطور اما نمی ذارم خطوط خاکستری کمرنگ قطور بشه... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:3  توسط کوچولو  | 

 

وقتی خودت به خودت دروغ می گی دیگه چه توقعی از حقیقت گویی دیگران داری؟..قرار نیست همه چیز ظاهرن قشنگ باشه و خوبه خودت همه چیز رو قشنگ بسازی..یه فریاد بزرگ میتونه یه چارچوب محکم بسازه وشاید هم از هر دو طرف برعکس.!و باز شروعت رو به تاخیر ننداز که بهار بهت درس داد وفصل سرمابازم میاد و زمزه آبشار انتزاعی هم ذهنت رو یه جورایی مثل چرخ خیاطی می دوزه..اگه خواستی به خودت نیا اما از قدرتت استفاده کن..باور کن کلی بهشت دورت هست که خودت جهنمش کردی.خود خود خودت!

------------------------

نی نی و رفتارو حرکاتش فعلن بحث روزه و صداش توی خونمونه و اولین بار که از اتاقم صداشو شنیدم برام عجیب بود وحالا کم کم داره قریب می شه!! امروز کلی خوابم میومد ویک طرفه شدن ۳۲۰ هم برام یه کم سخته اما مهم نیست چون چیزای دیگه ای هم هست واسه دل سپردن..برای اولین بار دندونم رو پر کردم و جالب بود..دکتر یه چیزایی میگه که من نمی فهمم وبه فهم خودم معنی و احتمالن عملی میکنم و حرصش در میاد و من می خندم که دکتر خونسرد ما هم میتونه قاط بزنه وبی تفاوت به خوردن گوجه سبز با دندون پر کرده فکر می کنم  که خوب عملیه!...گوشیم خراب شده و دیشب هم توی بیمارستان گوشیها بود و امشب هم ! به نظرم از اول هم با من جور نبود و این ۲ ماهه به زور تحملم می کرد و بهم لبخند میزد!همه داشته ها و نداشته هاش پاکید و اس ام ها که واسم مهم بود و چند تا شماره..به هر حال الان نمی دونم چه کنم ویه کم حالم توی این چندر وزه گرفته شد و اینا!..همون کماچ قدیمی به دادم رسید وفعلن همراهمه...امروز خیلی خواب به همراه داشتم و متاسفم برای استاد نظریه۱  که یکی از مهمترین واحدهامو اینجوری درس ارائه می ده و متاسفم برای آدمهایی که فقط ادعا از سر و رویشان می بارد و چه باک از ادعای بی حد ومرز!...اتفاقهای اطرافم همچنان هست و کم و زیاد می شه و البته چند روز پیش شاخه های نازک درخت مو زیر پل گیشا رو کندم و خوردم و طعم بی انتهای مو شادم کرد از قدرت چشیدن و مرسی خدا...

جمعه با کلی کش و قوس به فرفا و ۳۲۰ در لویزان ۳ پیوستم و در عین خوبی یه چیزایی هم برام عیان شد...مممم..سعی ام بر این بود که بتونم با صندل یه کم پاشنه دار زیاد راه برم و خوب تونستم به سختی!!..هاهاها..از آرامشی که این چند ماه همراهم بوده خوشحالم و دوست دارم ابدی باشه..تمام سعی خودمو می کنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:52  توسط کوچولو  | 

 

مممم..از ۳ ساعت پیش یه آدم جدید پرید توی دنیای خانوادگی ما و نی نی متولد شددددددددددددد ! و من خاله شدم !و کوچولو  یه همبازی پیدا کرد...البته هنوز ندیدمش وتا ۳شنبه هم نمی تونم ببینمش..!!اما بقیه دیدن و الان که بیان برام می گن..یه جورایی آدم یه احساسی داره که خوشمزه است... تولدت مبارک نی نی!

فردا ساعت ۷ صبح می پریم و جالبه که همه اتفاقها با هم گره خورد و دیشب که دکتر تصمیم گرفت نی نی امروز به دنیا بیاد من خندم گرفت و یادم باشه همه اینا رو  بعدن براش تعریف کنم!!!

دیگه اینکه ۳۲۰ امروز در بهار دسته جمعی رفتن زیارت و هنوزم برنگشتن که از دخترا بگه...هاهاها..ماجرای چششششششم گفتنش رو هم دوست داشم...خواب ماشین رو هم دیدم و فهمیدم که قراره به زودی قطعی بشه و دیگه اینکه خیلی هم اوضاع جسمی خوبی ندارم و گویا معدم سر ناسازگاری داره اما جان من این چند روز رو معده خوب و مهربونی باش.آفرین!

دوست داشتم امروز می تونستم برم بهشت زهرا اما خوب نمی شد دیگه و امیدوارم روحش همیشه شاد باشه چون هر روز وبا هر لبخند و موفقیتم به یادش می افتم و همیشه برام جاودان و بزرگه...همین!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:27  توسط کوچولو  | 

 

اینروزا زیاد بهم می گن چرا انقدر لاغر شدی و از جوشهای صورتت معلومه که یه فکرهایی توی کلت داره وول میخوره که خیلی خوب نیست..اما خودم احساسی ندارم و نه جوشها رو حس می کنم و نه لاغری رو.فقط انگار موهام داره بلند می شه و تارهای سفید ۳،۴تا شده که کندمشون و دوتاشون کنده نشد!یه روز که اون خانومه رو توی مترو با موهای سفیده سفید دیدم و ازش خوشم اومد باز به راز یابی انسانها رفتم و تصور همه و خودم و کودکی، میانسالی و پیری که به نظرم همشون تقسیمبندی های مسخره وبی معنایی هستن..آدم حرکت می کنه و هر سال تغییر می کنه و دوره به دوره تغییر نمی کنه و اون خانومه که موهاش سفیده سفید بود و شاید لبخندش به من بخاطر یافتن  من  در خودش بود و شاید هر چیز دیگه ای و تو چه دانی؟؟..امروز بعد از مدتها نعناااااااااااااااا رو دیدم..گوجه سبز خوردیم و یه کره زمین که باید خودم بسازمش بهم هدیه داد و دی وی دی و کلی عشق! و واسه من همیشه همه دنیا همینجوری ساختنی بوده...

امروز کارهام خیلی نشد..آیتم پدر آماده نشد و الان خیلی ناراحتم بخاطرش..گرما رو هنوز هضم نکردم و برخوردم باهاش معقولانه نیست.. از طرفی کلی خرید و وسیله داشتم که همه جا دنبالم بودن و مرحله به مرحله هم بر تعدادش افزوده می شد و البته نمی دونم چرا یخ در بهشت هم خریدم که اوضام پیچیده تر بشه!..مجبور شدم یه کم ارمنی به یاد بیارم و دلم برای لینا تنگید و کاش بدونه که عکسش به دیوار اتاقمه و لبخند برام میاره..یه جاهایی خستگی و خواب داشتم..یه آدمایی همش توی ذهنم بودن ..یه کم تنبلی بهم مستولی شد..گلوم از صبح درد گرفت و غذام شد آب نمک.. و چندتا موضوع دیگه..

با همه اوضاعم اما دیدن  awake رو از دست ندادم و الان نمی دونم چجوری هنوز بیدارم و فکر می کنم! ..فیلم خوبی بود و البته من همیشه تحت تاثیر فیلمها قرار نمی گیرم اما گاهی بعضیهاش تا ساعتها،روزها،سالها و همیشه همراهمه...و فیلمهای خودم هم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:40  توسط کوچولو  | 

 

خوبه که الان جمعه نیست و یه روز دیگه از هفته است و البته جمعه هم جای خودشو داره!!..روزها بلند شده و دلم دشت و صحرا و زندگی بدون دغدغه و در آرامش و با طعم و مزه خوب می خواد که بجز هستی چیزی رو جست و جو نکنه واین خیلی هم دور نیست اما شاید بتونم یه کم نزدیکترش کنم...دیروز که دندونم ازم جدا شد یه فکری کردم که اگه همه انقدر راحت بتونن...بیخیال!

از نشگاه که رسیدم خونه،دم در نشستم و با ۳۲۰ حرفیدم و از زیر درخت توت امواج به هم می رسید و سوالهای خنده دارش که منو از رو میبره(!)و جوابهای منطقی من!!!!!!!!!!!!!!..کلی راهنمایی کرد که چه کنم اونور آب و من همشو خودم می دونستم ..اما به نظرم حرف اصلیشو نزد و بهتر که نزد..به هر حال خیلی خندیدیم و محبت جاری است!

امروز یه اتفاق جالب هم افتاد که به نظرم یه کم حسی بود و من از اولین بار احساس رو بین هوا و زمین و البته پایین تر از جو همیشگی حس کردم..!امروز یه کم نمود داشت و ترجیح می دم چیزی نگم اما همینکه چند دقیقه پیش توی ماشین پشت فرمون یهو اومد توی ذهنم و خندم گرفت یعنی همه آیاها جواب داره...

نگین کوچولو کتفش شکسته و رفتیم عیادتش و براش عروسک آواز خونی بردیم که لنگشو داشت(!!) اما بازم دوستش داشت و نیما هم شاد شد و احساس ورزشکار بودن بهش دست داده بود و جالبه که دوقلوها ۲۰ روز دیگه ۵سالشون تموم می شه و این یعنی گذر زمان از اون روز تا الان که پر فراز بوده ..ساعاتی که اونجا بودم و با هم شیطونی کردیم کلی خوب بود و کوچولوها همیشه آرامش بخشن برای من که خودم کوچولویی ام واسه خودم!!!

دلم نمی خواست پر بودن زمان رو بهانه کنم اما بازم کتاب خریدم و اینبار یه مدلی که وارد عرصه رقابت بشم و از اینکه اون کتاب مشکی ها رو بعد از شور و شوق اونروز نخوندم خیلی ناراحتم و نمی دونم کی بخونم!..نمی دونم چرا بعضی ها درکی از مفهوم شعور حتا به اندازه سر سوزن هم ندارن؟؟؟؟!!به خدا گفتم که خودش این آدما رو درست کنه و جمع و جور کنه اما به آدما چیزی نگفتم،بخاطر خدا!

امروز محل گشت ارشاد بارون بود و هنوز علت این عنوان برام سواله و قدم زدن در حکومت نظامی و مهم نیست برام البته..!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:51  توسط کوچولو  | 

 

هفته خوبی بود و البته انگار من فقط جمعه ها می تونم اینجا بنویسم و روایت یک هفته خیلی هم کوچولو نیست!!!...نمی دونم چه اصراریه که زودتر کولر روشن کنیم ..هرچند که خوب هوا یه کم گرم شده اما من هنوز شبا سردم میشه و دوست ندارم بهار کم بشه و تابستون زیاد!..هنوز وقت نکردم به پناهگاه سر بزنم و دلم خیلی تنگیده و بهار اونجا فوق العاده است پر از خاطره است برام..خاطره تلخ (که بعد از گذر زمان دیگه خیلی هم تلخ نیست!) و خاطرات شیرین و طعم حیات در دوران و...الان دیگه فصل بستنی رسیده و گوجه سبز هم!شنبه هفته قبل با ۳۲۰ رفتیم سینما و کادو تولد فوق العاده هم برام آورد و شب یاد بهار ۸۳ و تولد رفیق آدم فروش و کادوش افتادم ودیدم دنیا چقدر عجیبه و خدا چقدر بزرگه و اون سال و امسال...همه اینا جواب صبرم در این ۴ سال بود و مرسی خدا..دیگه می تونم به آسمون لبخند بزنم...گوجه سبز خوردم و در حال انتظار به دخترکوچولوهای فال فروش هم گوجه سبز دادم و خیلی بیشتر بهم چسبید و البته دایره زنگی برای بار سوم و البته انگار  بار اول بود و البته جمعه هم به همین سادگی بود که دوست داشتم!..تو از من پنهان نکن تنهایی یا عدم تنهاییت را لطفن!! راستی دندونم رو کشیدم و فردا هم یکی دیگه باید بکشم!البته  بابا میگه نباید این حرف رو بگم چون زشته..هاهاها...دندونم با کلی زور کنده شد و دلش نمی خواست بعد از اینهمه سال ازم جدا بشه..توی دلم کلی باهاش حرف زدم ولی دل نمی کند وبلخره راضی شد و دل کند...!ط در یک اقدام تولدم رو تبریکید و هنوز خیلی ها می تبریکن و هنوز کادو در راه و همه چیز خوبه!...عشق وفور است و حرکت رو به جلو ونازی که سرما خوردی ومن که به درست و غلط بودن رفتارم در اون مورد خیلی فکر و توجه نمی کنم و سعیم بر اینه که زمان گذر کنه و من مجری مستقیم حوادث نیستم و فقط می دونم که خدا تنهام نمی ذاره..خودش هر جور که به صلاحمه می بره جلو و این  جای هیچ نگرانی ای برام باقی نمی ذاره.. میتا هنوز ۰۰۸۱ می باشد و الان ۱۲ مین حرفیدیم و جالبه که هنوز از لفظی که می دونه من قبولش ندارم استفاده می کنه و کره زمین درحال گردشه یا ابرها به نظرم کسی نمی دونه!...دیشب با استرابری و رز زحمتکش و خواهر رفتیم کنسرت حمید عسگری و من کثیف و ژولیده بعد از برنامه رفتم وبعدم رفتیم بادبادک و پیتزا با خنده و جبغ و کلی قسمت نمیشه انگار دست تورو بگیرم خوندیم و هاهاها..ردیف سوم بودیم و خیلی ضایع بود که خواننده مذکور موقع خوندن آهنگها همش به دوست دخترش که یک ردیف جلوتر بود نگاه می کرد و...نمی دونم  اما امیدوارم تنبلی به خرج ندم و ساک سفر هفته آینده رو زودتر ببندم تا شب سفر باز گیج نزنم..هرچند که احتمالن همین بشه!! اما خوب احتمالن هفته دیگه این موقع توی یه دیار دیگه یاد الان بیفتم و هاهاها به خودم بخندم...

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 18:56  توسط کوچولو  |