تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

 

اینکه تا این موقع شب بیدارم و فعال بیدار بودم ماجرای خودشو داره..اینکه می خندم یا نه هم ماجرای خودشو داره..اینکه۲ روزه یادم رفته یه کار مهم رو انجام بدم هم ماجرای خودشو داره..اینکه از خیلی از وسایلم دل کندم و حتا سررسیدهای ۷،۸ سال پیشم رو راحت ریختم بیرون هم ماجرای خودشو داره..اینکه بی معرفتی آدما واسم مهم نیست و دلخوشیم شادی بچه های توی خیابون و همراهی باهاشونه  هم ماجرای خودشو داره..اینکه کلی عیدی واسه کلی آدم خریدم  و اولیش که کادوییده شد مال دووست جوووونم بود که الان می خواد بسفره(!)هم ماجرای خودشو داره..اینکه دیدم از اون موقع ها کلی آرشیو ورزشیو خاطره دارم وهمه رو با کلی احساس ریختم بیرون هم ماجرای خودشو داره..اینکه یه سی-دی از کف آسانسور پیدا کردم و برداشتم واسه خودم و الانا گوش دادم و وااای که انگار توی تاکسی بودم و شاید ببرم شایدم هم نبرم بذارم سرجاش هم ماجرای خودشو داره..اینکه گشنمه و مسواک زدم و اینکه با بستن چشم هام همه چیز یادم نمیره هم ماجرای خودشو داره...اینکه چراتوی این بی جایی کلی لباس و وسایل و اینا خریدم هم ماجرای خودشو داره..اینکه امسال چرا هیچ احساسی به چهارشنبه سوری و روزهای آخر سال نداشتم هم ماجرای خودشو داره..اینکه نی نی رییس جوونم فروردینی ناااااااااااااب می شه و اینکه نی نی ها با احساسات لطیف موج خوب میارن هم ماجرای خودشو داره..اینکه چرا  خانما واسه عید موهاشونو می آراین و فرت و فرت ناخن می کارن و تتو می کنن هم ماجرای خودشو داره..اینکه بعد از ماهها یه لحظه یه احساس بد می تونه حال آدمو بد کنه هم ماجرای خودشو داره..اینکه ساعت جدید سواچ به رنگ مانتو میاد اما مانتو به من نمیاد هم ماجرای خودشو داره..اینکه چجوری عینک به خورد صورت می ره یا یه چیزی توی همین مایه ها و اینکه خوشم نمیاد از بعضی چیزا و نمی دونم چرا باید همیشه همه چیز رو توضیح داد هم ماجرای خودشو داره..اینکه مجله ها تعطیلید و خداحافظی یکشنبه که بیشتر از سردی دستهام توی زمستون بود هم ماجرای خودشو داره..اینکه پارسال و پارسال ترها این موقع کیا رو داشتم و الان ندارم هم ماجرای خودشو داره..اینکه عادتمه آخرین شب سال کل سالم رو مرور می کنم و دوست دارم آدمهای جدید زندگیم و رفت و آمدها وشد و نشدها و خنده ها و گریه ها و پیشرفتها و پسرفتها و ضایع شدنها و حرص خوردن ها و مبارزه ها و جاهای جدید رفتن و آدمای قدیمی دیدن ها و تغییرها و و و و...رو بررسی کنم هم ماجرای خودشو داره..اینکه سال تموم شد و اینکه دوست دارم چه اتفاقهایی توی سال جدید بیفته و کجاها برم و کیا رو ببینم و کیا وارد زندگیم بشن و کیا خارج بشن و چی و چی  هم ماجرا خودشو داره و...

و هر سال ماجراهای خودشو داره..!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 2:36  توسط کوچولو  | 

امروز با ابنکه یه جایی از برنامه ریزیم نا امید شدم اما بلخره همشو همونطور که توی ذهنم بود انجام دادم و نمی دونم واسه چی انقدر واسه افتتاح مرکز خرید لاله تبلیغ کردن چون خیلی مزخرف بود  واقعن! البته خوب حال خودمو گرفتم که دیگه هی پافشاری نکنم که بریم بریم...بعدم اینکه فردا  با دوست جوونم  fashion designer بازی داریم و همین الان دیدم که اسم دختره روی کارت هست..وااای هاهاها!دیگه اینکه اولین روز کلاس بعد از این همه بی کلاسی خوب بود و تنها بودم وبین کلی بچه برنامه ریزی استاد کلی تحویلم گرفت!بلکه بخاطر رو کم کنی و کل کل با استاد شروع کنم به کتاب خوندن وگرنه که تنبلی از در و دیوار سرم می باره..بابخمه باز دوباره روی اعصاب منه ولی بهش گفتم که من همه چیز رو فراموش کردم.الان که هم اتاقی نیست موبایلشو دیدم و فکر نمی کردم همچین اس ام هایی واسش فرستاده باشه و فهمیدم که خیلی بیشتر از اونی که فکر می کردم بده و دوست دارم نبینمش!...کلی عطسه و اینا و کلی خوابم میاد الان اما دوست داشتم واقعن ۳۲۰ رو می کشتم اما دلم نمیاد!غیر قابل پیش بینی عمل می کنه و و و ووووو....یه لحظه احساس کردم اگه تمام گندم هایی که واسه عید خیس کردیم رو بخورم چی می شه اما بد بود و احساس کردم میشم نونوایی !الان با توجه به فرمایش ۳۲۰ مثل یه سنجاب یه کم دیگه آوردم و دارم می خورم..از بچگی عشقم این بود که از گندمهایی که واسه عید خیس میکنیم تا هنوز جوونه نزده و نرمه بخورم..وای مامان چقدر دعوام میکرد و الان نیست که دعوام کنه و منم اعتقادی به در دیزی و گربه و  اینا ندارم و حالشو می برم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 0:29  توسط کوچولو  | 

از تمام همه چیز و جلسه هابلخره تموم شد.نمی دونم اما قبولش دارم چون اصل ماجرا رو احساس کردم وبدک نیست که شبا ام پی تری توی گوش و اینا وبه هر حال دیگه..سعی خودمو می کنم که این حباب منعکس کننده بدی ها و احساسهای بد محکم تر بشه تا ماندگاریش بیشتر بشه...یه جورایی از فاصله چندصد کیلومتری آب انار خوردم و البته زیاد نچسبید ولی خوب بود..عصر با دوست جوووونم و ساسانشون رفتیم ونک و گشتیم و مانتوی جلوه حجاب دستپخت مانچلا(!) و کادو و از رنو کفش اسپریت خریدیم با۵۰٪ تخفیف و خانمه فک کرد انگشترم رو از خارج آوردم..هاهاها..سر جا پارک هم که نگو و نپرس و آقاهه با اون صداش که یادم نیست چی می گفت!! بعدم اینکه چیپس و پنیر و دلستر بلعیدیم و موهای  ی بلند شده با رگه های قرمز که خوبه..به سرم زد قرمز بشم منم!..۳۲۰ خنده داره و میگه بالای ۱۰۰ ها چیکار می کنن؟؟می گم چی بگم والا و وقتی پر رو میشه خنده دارتره...می گه خوب من این سوالهامو از تو نپرسم از کی بپرسم؟؟؟راست هم میگه اما خوب به هر حال...دیگه خداییش اگه از فردا صبح نرم ورزش خودمو نمی بخشم و باید کم کم خجالت بکشم از زمانهایی که از دست می دم..کارت دوچرخه رو هم گرفتم و آفرین که این یک ماه شرمنده نشدم دیگه!هنوز که هنوزه دلم داره ویج ویج میکنه و نمی دونم از چه حیث می باشد! جالبه که شب عیدی فروشگاه ترید میل فروشی و امثالهم هم شلوغه.انگار اینا هم جزو مایحتاج عیده!یه لحظه چند تا علامت سوال اومد و حاصلش جواب ندادن به کماچ بود بعدم اینکه واقعن از اول بدشد دیگه..امروز کلی لباس فرستادیم رفت و مامان همش به موشکافی اینکه چرا من لباس دوست می خرم پرداخت و آخرم  به جایی نرسید..هاهاها..ساعت ۱۲:۳۰ شب یکی زنگ بزنه به آدم و موقعیت جغرافیایی ایران زمین و گلستان رو نسبت به میلاد نور بپرسه هم عالمی داره..!!!!! اسفند روزهای زیادی داره و ایضن متولدین زیادی! واااای نی نی رییس جونم هم در راهه و رونالدینیهو شده ..جان!

البته هنوز بوی بهار رو حس نکردم اما جوونه ها به خودشون اومدن و از لالا خارج شدن..!کلی به تبلیغات انتخاباتی خندیدم واز همه باحال تر هم الان جلوی رومه که نمی تونم بگم کیه چون تبلیغ می شه!!!!!!!!البته به نظرم تعبیر یحیا از کاندیدا از همه تعابیر بهتر بود...دیوونه هم خودتی عزیزم.خر و الاغ و بقیه حیوونها هم اگه افتخار بدن خودتی..هاهاها!..یه چندتا چیز دیگه هم میخواستم بنویسم که یادم رفت.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 0:53  توسط کوچولو  | 

خوبه!قهوه مثل زهر تلخه و با شکلات تلخ مثل یه تلخی بی انتها می شه و استثناعن دوست دارم! بدم نمیاد حالم به هم بخوره و معدم خالی بشه از همه چیز!امروز کلی خرید انجامیده شد ودلم وسعت قدیمی می خواد که صدای آهنگهای قدیمی معین هم توش بپیچه و توالت فرنگی هم داشته باشه واگه ۱ میلیون دلار داشته باشی میتونی هر ماه که نه،هر روز رنگشو عوض کنی..البته اگه رنگبندیشو بلد باشی!!..ترجیح می دم اینجاها بزرگتر بشه..جایی واسه لباسها و کفشها باشه که همشون نفس بکشن و مجبور نباشن وزن همدیگه رو تحمل کنن..عکس العمل دیگران از اینکه ببینن کفش با اون همه پاشنه پوشیدم واسم جالبه و البته به نظر خودم خیلی هم عجیب نیست !!دوست جونممم داره متولد می شیم و این یعنی یک سال دیگه با همه چیزاش گذشته و چه زود یا دیر اما گذشته..دوست می دارم این ۲ ماه رو ،شاید چون تولد دوتامونیم یا شاید چون هوا گرم میشه اما زیاد راضیم از اسفند و فروردین!...! 

وقتی بعد از ساعتها یادت می افته ترجیح می دم نیفته!!اونم با چه وضعی.عذاب آوره اینجوری..شکلات فروشی تا ۱۲ شب بازه ؟؟حالت تکراری و مسخره ایه!..۴۰ دقیقه و۲ ساعت هم، زمان جالبیه!! احساس می کنم یه خالی بندی های کوچیکی هم داره که نمی دونم واسه چیییییییییییییه!به هرحال یه کم حساس شدم نسبت به این نوع نگاه،که این خوب نیست و بدمزه است!!..زورکی که نیست فقط دیگه حوصله نشتی دماغ ندارم و نویز افتادن روی مانیتور شادم نمی کنه و فقط نگاه آوره..تازه از قبل کلی هم طلب دارم ازش...  . حتا اگه به ضررم باشه اما من به کسی دروغ نمی گم و دروغهای دیگران هم واسم مهم نیست !

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 23:50  توسط کوچولو  | 

امروز بواسطه همراهی یار دبستانی رفتم دکتر زیبایی!وااااای..عمل دماغ که خوبه..چه خبرررر بود اونجا..اصلن هنوز توی شوکم!ولی خنده دار بود و کمی هم توهم زا و البته تعریفی!..خانمه می گفت دیگه نمی تونم اخم کنم!بهش گفتم که یعنی مجبورین همیشه بخندین؟؟؟گفت آررررره.. بعدم خفه شد دیگه!انگار یادش افتاد چه امتیازی رو از دست داده..

دیروز رفتم پیش ریرا و خیلی خوبه و مهربون.بهش مگنت دایناسور که از ماه رمضون کادو خریده بودم هم دادم(تنها چیزی بود که همراهم بود واسه کادو دادن!!!)جوجو خوردیم و البته سهم استخون منو اون خورد!بعدم خندیدیم و پسر کوچیکه مهندس هم اااااای بدک نبود و می شه روش حساب باز کرد اما جالب بود واسم..هاهاها..بعدم که نوبت آقای کاراته بود که منو رسوند و مرسی از ریرا و همسرش که ندیدمش!!الانم که از بین دعا بهم اس ام داد و یادم بود کلی زندگی کردم وممنونم از خدا!..دیگه اینکه بعدم برنامه نوروزی خوندیم و خندیدیم و من باز فک کردم که کاش اون موقع رفته بودم کلاس تنبک و ۲۵ تومن رو من می گرفتم!

کلی دود زدیم دیروز و باران که می بارد تو می آیی؟؟!!نمی دونم چه احساسی داره وقتی بعد از چند ده روز می ره خونشون اما به نظرم من این شرایطو دوست دارم و از بعد از کیش خیلی چیزا از خودم فهمیدم !الان باز دارم مراحل اس ام زدن رو به مامان یاد می دم و این دفعه هم روش!...جناب افتخار از کیش بهم زنگید ومنم رفتم کلی عکسهاشو سرچیدم و خندیدیم و یاد سوتی اون شبم که باعث ارتباطهای بعدش شد افتادم ومردم از خنده..می گه ما دستهامون گنده است،نمی تونیم با  دستگاه معمولی آبمیوه بگیریم واسه همین واسمون چای ساز آوردن!..وای من مرده این منطقهااام!هاهاها...

امروز بعد از مطب و اینا رفتیم محسنی و بالنو خریدم باز و یه بسکین هم خوردم که اصلن نچسبید و بسکین فقط با دوست جوونمم حال می ده و نه هیچ کسی!موهام روو پیچ دادم و فر شد وکلی الان خوبه و مثل بابراسم(فک کنم اسمش همین بود،فک کنم!)!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 23:22  توسط کوچولو  | 

 

۲هفته یه کم راحتم بخاطر مناسبتهای آخر هفته!...امروز بلخره ثبت نام نشگاه تموم شد و رفت پی کارش انگار!بعدم توی مترو با دخترم و دختره تخمه دم محل اونا رو خوردیم و من فهمیدم که جیب سمت راست اون مانتو قهوه ایه سوراخه و به مامور مترو نگفتم که تخمه ها رو ما ریختیم کف زمین!!بعدم اینکه خداییش نمی دونم با موهام چه کنم!فردا می رم و می سپارمشون به قیچی..البته میزانش به کرم آرایشگر بستگی  داره..دیگه اینکه از اون کارا کردم که مخصوص خودمه و عمرن دیگران با هم ندارن و الان که خونه مامان بزرگشه اما رزروشن هتل همکاری لازم رو داره و به نظرم باحاله این کارام اما یه کم با هم دعوا کردیم...مهم اینه که خودم حال می کنم!یه گوشواره هایی خریدم واسه دووست جوووونم که باید برم رنگش رو عوض کنم و امروز نشد..واسه خودم به مناسبت اینکه کوچولوی خوبی بودم و تخمه ها رو با پوست نخوردم و پیام هر روز رو خوندم، ۳تا لباس وینکی خریدم که دوستشون می دارم و سایزش S است.هاهاها!!!!فروشنده هم داشت واسه خانمه فرق شورتک و شلوارک رو بلند بلند توضیح می داد و اصرار داشت که بر اساس منطق و فلسفه و اینا اصلن شورتک نداااریم!منم کلی با خودم خندیدم به خانمه و اون بچه مثبت نیاوروونی!!...از سرحقانی(اتوبانش !)واسه اونا که سر برزیل(خیابونش!)بودن دست تکون دادیم و چشمهایمان هنوز بدون عینک دوربین است!

دلم واسه جوونه زدن درختا و شمشادا تنگ شده..چند روز پیش روی شاخه شمشاد انقدر گشتم تا جوونه های کوچولو رو پیدا کردم و یه کم خوشحالیدم که درختا زندن و دارن تلاش می کنن واسه متولد شدن!اصولن شیوه حیات گیاهان و خصوصن درختا و اونایی که توی زمستون خالی اند برام همیشه امید بخشه..تکراری تر از زندگی درخت نداریم اما همیشه می مونه!..یکی که یه بار باهامون اومده بود مسافرت بهم زنگ شد که خوشحالیدم و اینکه چقدر دنیا ... .

------------------------------

 یه مسافت از نوع همون پیراشکیها و توانمندی از نوع سومی که همه ازش با خبرن و نمی شه دفترها رو تقسیم کرد .باید چشمهاتو ببندی و یه دفتر رو برداری.اونا باید دست تورو انتخاب کنن!!..فرقی نمی کنه کدوم دکمه اما اگه مخملی باشه بهتره. شاید بشه توی دفتر چسبوندش و نیازی به ترمیم هم نباشه!..از قاف اسمت خوشم میاد چون متفاوتت می کنه..بی دلیل یاد اشتباهم توی کل 5سال دبستان در مورد خوندن کلمه "ویترین جوایز"افتادم..هاهاها!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 22:49  توسط کوچولو  |