تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

جیکس وار و کوچولو...

 

ما برگشتیم!سفر خوبی بود فقط خیلی خیلی کم بود..خیلی استراحت نکردیم و همش در حال تکاپو بودیم.همیشه دوست دارم توی هتل(حتا هتل شهر خودم!) آروم بگیرم و استراحت کنم،اما خوب این اتفاق کم افتاد...من،استرابری،دوست استرابری،خواهر،رز زحمتکش،آبجی،یه سری امواج،دوچرخه سواری،دلستر،برخورد آبهای  خنک و  نیلگون خلیج همیشه فارس(اسمش یه کم طولانیه!!)با پاهام،شاندیز و مهدی جون خر با انواع هنرهایش ومن که احساس دست زدن هم بهم دست نمی داد و فقط نگاه ازم تراوید،مرکز خرید،آشناهای کذایی،سوغاتی واسه خودم و خودم،لباسXL،لبخند،تا ۳ نصفه شب صحبت با ۳۲۰،دعوت به چای توسط افتخار،تعجب از این همه تقابل ،اتاق روبرو!،...،معجزه تعقیب و گریز بی نمک،دختر اکراینی،ماسه های زرد،احساس عشق،پیراهن و جوراب،شال های رنگی،حرف نزدن با تهرانیها،گم شدن توی مرکز خریدها،دایره وشعر،هوای فوق العادددددددددددددددده،هارج زدن،تیم ورزش زورخانه ای،...،پرواز و خواب روی هوا،یه جاهایی کلافه می شدم و دوست داشتم تنها باشم،معمولی بودن،دلتنگی برای هیچ کسی و هیچ چیزی، سقوط کماچ به کف زمین،شکلات،به قول افتخار هتل مادر و اتاق دوبلکس!!!،حذف ترافیک از زندگی،و...، فقط خیلی خیلی کم بود!

----------------------------

ماجرای زانتیا واسم جالبه!یه وقتایی فک می کنم چرا یه چیزایی با یه چیزایی لجبازی می کنن!..هیچ وقت دلیل این چیزا واسم روشن نمی شه ..شاید چون نمی خوام روشن بشه..!!داره از زیر دوش باهام حرف می زنه و یاد چند ماه پیش افتادم که از زیر دوش اس ام زد... تصمیم گرفتم با بن ها واسه مامان وبابا خرید کنم و شاید اینجوری شاد بشن!الان یاد ضد حال صاحب طبلی در حین خرید با بن افتادم وخنده ها کردم...از فردا کار شروع می شه!نمی دونم نمره هام چند شده و کی باید برم ثبت نام ترم جدید و چند تا چیز دیگه هم نمیدونم!امروز همش خواب بودم و فهمیدم نوع زندگی یه نفر رو و خوب بدک نیست فقط یه ذره گوش آدم خارش می گیره...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 0:24  توسط کوچولو  | 

 

چند ساعت دیگه از روی آسمون می پرم توی کییییییییییییییش!..احساس خوبیه که استراحت در انتظارمه...نمی دونم اما کلن مدتیه احساس خوب دارم زیاد!..به هر حال یه ماجرای گنده هم توی ۲روز گذشته اتفاق افتاد که هنوز توی کفم!..وااای خدا داره کلی هیجان واسم می فرسته ونمیدونم واقعن..!  به هر حال ما رفتیم جنوب،جای همه دوستام خااااالی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 1:24  توسط کوچولو  | 

توی این چند روز اتفاقهای زیادی افتاد از همه مهمتراش چند تا بود البته..دارم روی خودم کار میکنم..هاهاها..۲ساعت پیش باور نمی کردم که اون اسم افتاد روی گوشیم! ! !فک کنم واسه همین یه سوتی دادم به پهنای باند فرودگاه فرانکفورت و بعدش خودم مردم ازخنده...خیلی خنده دار بود باورم نمی شد همچین سوتی دادممممممم!!..هاهاها..الان دارم آب و قند می خورم انگار یه استرس از نمی دونم کجا گرفتم و قلبم داره حرکت میکنه..به ذهنم اومد یه چیزی، که گفتم حماقته بچه جون،نگو!اما یه روز می گم بهش و این صحنه واقعی می شه!..پنجشنبه می پریم و خوبه. هر چند که آرامش بعد از طوفان است!!

شنبه بعد از چند ماه ۳۲۰ رو واسه چند دقیقه دیدم و خوشحال شدم و انگار یه موج قوت گرفت..!خودش هم گفت..باید ترس رو از خودم دور کنم و امیدوار ادامه بدم... تا۲۸ بهمن اون ماجرا هم تموم می شه و یه نوری به چشم میخوره حتمن!سعی ام بر اینه که کم نیارم و برم جلو و می دونم هرچی بشه پشیمونی نداره..اما امیدوارم راه رو دست برم که ..خلاصه که امیدواریم زیاده و احساسهای خوبی رو به همراه داشته..یه تفاوتی نسبت به اون روزایی که زیاد اذیت شدم پیدا کرده و یه کم مثل اولا داره طی میشه..واسم جالبه که بدونم سال دیگه این موقع چیا می گم!!آخه امسال از جهاتی سال پر اتفاقی بود..اینکه کدوم اتفاقهاش تا سال دیگه دووم بیاره و بمونه واسم جالبه..منتظر اتفاقهای جدید هم هستم البته!!!..یه دوره پوست اندازی طی کردم و الان با پوست جدید دارم زندگی طی می کنم وامیدوارم خوبی بیاد روی پوستم!

یه چند تا فیلم جشنواره هم دیدم و امروز سر احضارشدگان کلی با موش نرم و مهربون خندیدیم..جشنواره خیلی هم حال نداد و حتا نمی تونم بگم بدک نبود!!به هر حال می دونم سال دیگه چیک کنم!!!تنهایی توی سرما راه رفتم وذرت و قارچ و آبلیمو و نمک خوردم و به ترافیک و هم مسیر شدن با باد خندیدم و نگاهم جوری بود که فقط کوچولوهایی که تا ۵۰سانت قد داشتن منو می دیدن ولبخند می زدن..ترجیح می دادم مرموز بشم!شال قرمز و سبز خریدم و الکی گفتم که یه خواهر دوقلو دارم تا پسر بچه های دوقلو که مامانشون نمی دونم چی شده و فقط بابا دارن، همزاد پنداری کنن باهام!..خوب ندارم،اما همیشه دوست داشتم داشته باشم که!!

یار دبستانی فردا می ره تا دماخشو عمل بنمایه و خدمتی به عالم بشریت(و یه چیز دیگه بر همین وزن که زشته بنویسم!!)کنه..شاید اینجوری شاد بشه و دیگه دغدغه بزرگی توی زندگیش نداشته باشه...می گه یه احساسی دارم. ناراحتم که دماخم داره ازم جدا می شه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!...کلی خندیدیم و شاد شد و تمام!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 0:24  توسط کوچولو  | 

 

جالبه که آدم واسه مدیرشم فال روزانه روزنامه ها رو بخونه اما اینکه ۳۲۰ هم واسه خوندن فال ماه از ۴ تا مجله بهم زنگ بزنه جای مسرت داره توی این اوضاع بی مسرتی...!به هر حال قهوه و Ritter SPORT با طعم بیسکوییت وبعدم پفیلا  و NEXT دیدن بدک نبود و بلخره جعبه شال گردن نعنا رو هم درست کردم که ببرم بهش بدم..حالا اینکه چقدر طول بکشه تاببرم بهش بدم نمی دونم!فقط امیدوارم قبل از تابستون باشه..

چند روز پیش بچه محل رو توی کذایی دیدم..یه جوری شدم..نمی دونستم باید چجوری باشم..شال دوووست جووونم گردنش بود می خواستم بگم اااااااا شال دوستمو بده که دیدم دوست جونم که..و مغزم درد گرفت از همه چیز..انگار دوست نزدیکم بود که ازم دور بود..نمیدونستم بعد از این همه مدت از دیدنش خوشحالم یا ناراحت و شایدم هیچ کدوم!دلم خالی خالیه..شاید نباید اون حرفها رو می زدم..کبوتر هم بود و می فهمم چی می گه و البته باید بفهمه با تمام احوالش از من راحتتره..نباید زندگی رو اونقدر بزرگ کرد که سوار آدم بشه..آسی موقع خوردن قیمه بادمجون می گفت من همیشه با دیدن مشکلات تو و بی توجه بودنت به اونا و مبارزه کردنت انرژی می گرفتم،باور نمی کردم چشمای تو هم خیس بشه..اما بهش اعتماد کردم!..هفته مسخره ای داشتم و امتحانا  و درس نخوندن کلافم کرده..دیروز اگه ۳ ساعت دیگه بیدار می موندم می شد ۲۴ ساعت که بیدارم و مشغول بدو بدو...خواهش می کنم!لطف دارید!ممنون می شم!مرسی!شما بزرگوارید! اختیار دارید!زحمت کشیدین!خیلی خیلی لطف کردین!..وااای که چرا بعضی ها از این حرفا لازم دارن و خوشحالم از اینکه امروز آتش بس دیدم و رفتم به اون سال که ۳ بار تنها رفتم سینما و دیدم!احمقانست اما لذت بخشه برام...هامش خورون هم خوش گذشت ونی نی شون رو دوست داررررررررررررم کلی..وقتی بغلم بود احساس آرامش بی نظیری داشتم و ممنونم از خدا که خستگی هامو کنترل کرد و نذاشت آدم بدا اذیتم کنن..!یه چیزایی هست که می تونه واسه ادامه شادی در زندگی توهم امید زا بوجود بیاره..دارم به زور این چیزا رو تقویت می کنم..مجبورم!نمی خوام همش خسته باشم از همه چیز..یه دوست قدیمی یادم افتاد که واسم شادی آفرید و اتفاقهای دیگه و اینکه مهم نیست اگه نتونم اون همه پول رو بدم اما اون رو هم نمی خوام...خدا برام میاره..خودش قول داد به من ربطی نداره...!بخاطر اینکه فک کنم هوا گرمه و سرما رفته تنهایی واسه خودم آیس پک خریدم اما نچسبید و خوب کوچولو رو خر کردم..هاهاها...!دوست دارم صبحها برم ورزش و اون ۲تا کلاس هم اسم بنویسم و اون کار نا تموم از ۵ سال پیش رو هم انجام بدم...می شه!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 23:8  توسط کوچولو  | 

 

به نظرم اخبار ورزشی از بازی منچستر مهمتره!اینو باید به چه زبونی بگم نمی دونم...به هر حال خودش اخبار رو تا چند دقیقه دیگه  بهم میگه اما اینکه من زودتر از اینکه اون بگه بدونم می تونه خیلی مهم باشه،می تونه!

تقصیر آقای شهر کتاب شد که اون صفحه از نیازمندیهای روزنامه رو دور مقوام پیچید و وقتی اومدم خونه ۱ساعت بهش فکریدم که چرا این صفحه باید به دستم برسه ونمی دونم خوب اما خدا بلخره می رسونه!..برف باز بارید واینبار استثناعن(املای درستش همینه ها!)خیلی خوشحال نشدم و به افتخار ناراحتی یه مانتو ویه پالتو خریدم و ۲ ساعت توی صف سیبا بودم و خرس قهوه ای منو تشخیص داد از دم خونه پدیده اینا و وسط سکوت و سفیدی برفا سیاهی زد و من فقط برگشتم و رفتم...هاهاها..دیروز از ۶:۳۰ تا ۱۳:۳۰ با همراهی موش نرم و مهربون توی صف بلیط جشنواره وایسادیم و یخ زدیممممم..اما بلخره بلیط گرفتیم و چای آلبالو گلستان یعنی چشیدن مزه زهر با اسانس طبیعی!..خندیدم به خستگی و صفی که بعد از ما بود وکلی دعوا هم کردیم و البته مهم این بود که من زودتر از اون ۲تا سرمه ای ها که زده بودن جلو،بلیط گرفتم و البته ۱۷ و۱۸ام رو نمی تونم برم اما از۱۹ام میرم و با این سانسهای خوشگلی که ما گرفتیم حتمن کلی خنده ها خواهیم کرد!!!

به یادداشتهام توی این روزا توی دفتر پارچه ای در سالهای قبل یه نگاهی انداختم و دیدم پارسال حرفی واسه گفتن نداشتم و ۲ سال قبلشم خیلی متفاوت بوده و ۲سال قبلترشم که اصلن حیات یه جور دیگه بوده و این کلی واسم خنده آفرید که البته درونی بود و خدارو شکر که هنوز روی نوار تکرار زندگی نیفتادم!!!....دیشب از اظهار نظر ۳۲۰ فهمیدم که می شه رنگین کمون رو بد هم دید اما دلایل خوب دیدنش قانع کننده تر و بهتر تره!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 19:25  توسط کوچولو  | 

 

هنوز صدا میاد..امسال برام طولانی تر شده و دوست داشتنی تر..

نمی دونم چرا راضین به شیکستن دل آدما..راضین به حرف از روی کینه و بغض و حسادت زدن..راضین هرچی خواستن به آدما بگن بدون اینکه از شیکستن دلشون بترسن..همه میدونن که دعا و نفرین دل شیکسته می گیره هاااا امابازم راحت می شکنن..راضین فقط قضاوت کنن و قضاوت کنن و یادشون بره محبتای اون آدمایی که الان به نظرشون بی شعور و مشکل دارن..نمی دونم چرا قلب بعضیا انقدر کوچیکه که حالا که پره بدی  شده دیگه جایی واسه خوبی نداره..نمی دونم چجوری می تونن انقدر بچه باشن..بزرگ شده باشن و بچه داشته باشن اما باز بچه باشن و کوچک..کوچیکی خوبه..کوچولوها مقدسن برام اما نه این کوچیکا !..اونایی که با کوچیک کردن دیگران بزرگ می شن، بزرگ نیستن..کوچیکن..چجوری می تونن انقدر بد وبی صبر باشن..اصلن کی می تونه کوچیک و بزرگ بودن،خوب و بد بودن،درست و عوضی بودن، با شعور و بی شعور بودن ،خوب و بد بودن ،و این چیزای آدمها رو تشخیص بده..؟؟؟؟!!هیچکس!..فقط کاش یه کم مواظب حرفهایی که می زنیم باشیم..یکمی صبور باشیم..یکمی بیشتر مهربون باشیم..ایمان دارم و بهم ثابت شده که مهربونی به دیگران همیشه برمی گرده به خود آدم..خوبی به دیگران همیشه می شه خوبی به خود آدم و البته برعکس!..دیر و زود داره اما سوخت وسوز نداره....با همه اینا خیلی راحت فراموش می کنیم که انسانیم و مسئول نسبت به خودمون،حرفامون و کارهامون...

خوشحال شدم که راننده از راه بدون ترافیک سریع رسوندم خونه و ..و از شر بنده های خدا به خودش پناه بردم..مهر خیس شد و بوی خاک آرامش آفرید.. و خدا هست و صدا هنوز میاد...آروم باش و خاموشی رو ترجیح بده!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 21:49  توسط کوچولو 

 

به شدت مرز پلکی گرفتم...تازشم اینکه وقتی تقویم و نوشته هاشو دیدم یادم افتاد که اولا به J1  می گفتم ۳۲۰ ... بعد دیدم که بهتره! واسه همین تصمیم گرفتم بگم ۳۲۰ بهش...دلم عصری دووست جوونم خواست و نیست و همش تا ۸ کلاسه..خیلی با کلاس شده ه ه ه ه...وای وای وای،چند تا فکر مایوس کننده به ذهنم رسید که خفش کردم وگرنه باز جوانه نا امیدی و تکرار و تکرار..خداکنه نذارم بیاد به ذهنم که بد می شه باز..وای وای وای..دیگه طاقت نمیاره خوب که بهش فکر کرد، دلش تنگید قد هوار تااااا..و زنگ و پکری که از هزاران کیلومتر اونور تر توی سیمهای تلفن بهش می رسه و نمی پرسی چون اون نمی خواد!نظر اون براش مهمتره...

یه جورایی معدم یا نمی دونم شایدم جای دیگم به هم ریخته..نمی تونم غذا بخورم و دوست دارم نخورم چون همش انگار همون موقع خوردم و متنفرم که طعم غذا همش همراهم باشه....یکی خورد به دیوار دیروز و من یخ زده بودم از ناباوری...ماجرای بابایی و خانمی و مامانی هم خیلی به خنده رفت و ترجیح دادم ادامه ندم اما نشد...ناراحت می شم چند وقت دیگه اما فقط می خوام به چیزای خوب بفکرم و انتظار ناراحتی نکشم!.. استاد امروز با کت و شلوار و عطر مدهوش کننده اومد سر جلسه امتحان و وقتی جوابها رو ازش می پرسیدیم ۳ دقیقه  با حیرت نگاهمون می کرد و نمی دونست که رسم بر اینه که استاد سر جلسه تا اونجایی که بتونه جوابها رو  به دانشجوها می رسونه...خلاصه باز همه خر زدن و من فقط از خونه تا نشگاه خوندم و مهم نیست ۳ واحد هم فدای سرم،نه؟؟!!تازه بعد از کلی وقت با موش نرم و مهربون حرفیدم و قرار مدار المپیک رو مرور کردیم و ۶ صبح شنبه هم میریم توی صف جشنواااره ه ه..چه زود بهمن می رسه!

گزارش نظارت امروز یه کم از فشارهایی که توی این مدت روی کار و من بود کاهید و خوبه که انگار خدا می خواد به آسمون نگاه کنم و ...نمی دونم اما اهل خیلی چیزا نیستم و دوبرابرش هم اهل خیلی چیزا هستم..دیشب یکی آشتی کرد و خوبه ..چون دوستامو دوست دارم و همیشه می خوامشون اما گاهی نمی شه دیگه..توی مترو مجله خانمه رو گرفتیم و فال خوندیم!!!کلی فالم درست بود و شاید من مقصرم توی همه چیز!

-------------------------------------------------

#اصولن اونایی که از آبان ۸۳ با کوچولو می نویسد بودن و کوچولو خوانی داشتن می دونن که کوچولو خارج از اینجا به اقتضای خیلی شرایط مجبوره درست بنویسه و مثل همه.. اما اینجا هرجور خودش بخواد می نویسه...یعنی اگه تاسوعا شد تاثوعا،لابد واسه کوچولو دلیل داشته یا شایدم نداشته!..نمی دونم اما مرسی از همه که گفتین و حداقل یه کامنتی نهادین یا زنگی زدین به این بهااااانه ،اما کوچولو می نویسد رو بزرگ نبینید!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 20:55  توسط کوچولو  |