تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

جیکس وار و کوچولو...

 

دارم به این فک میکنم آخر این فیلمه چی می شه..نمی دونم از نیکول کیدمن باید خوشم بیاد یا نه اما زیاد به خودم فشار نمیارم و ترجیح می دم نصف نارنگی که ۲ روزه اینجا افتاده رو بخورم...خوشمزه است!!قرار نبود  j1 الان زنگ بزنه،حالا که فرقی نمی کنه..وخسته شدم از اینکه هی باید طبیعی باشم و چیزی بروز ندم!..و باز  توی سرما راه رفتم ودر لباس ملامت بر آمدم اما نمی شه..خسته شدم انقدر خودم خودمو دلداری دادم....توی آسانسور با خدا یه کم اتمام حجت کردم و الان نارنگی تموم شد!

دلم کوچولوییت می خواد و خوشحالم که مهدیجیتال اون آهنگه رو واسم بلوتوث کرد و می تونم توی سرما و تاریکی سنتوری گوش بدم...فرار می کنم اما فقط خودم دنبال خودم می دوم..باید خیلی خوشحال باشم که فرداشب خونه استرابری اینا با کلی آدم دیگه جمعیم اما انگار نیستم!..اه!توچرا باید شماره منو saveکنی و بهم یلدا مبارکی بگی و من چقدر از این اس ام های تبریک بدم میاد اما ایندفعه اونقدر شوکه شدم که یادم رفت بدم بیاد و حتا فوروارد هم کردم...!!اما این رابطه مشابه می تونه دلسردم کنه و یادم بره که ''نباید یادم بره!''

دلم واسه پناهگاه تنگ شده و شاید اونجابتونم لذت آب شدن برف روی انگشتام رو حس کنم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 21:59  توسط کوچولو  | 

 

هوا خیلی بده..دارم خفه می شم..حسی هم برای گشودن پنجره ندارم..شاید از بی اکسیژنی بمیرم...

جمعه شب با  ی و آجو رفتیم ولگردی و البته بدون مهین!...و از بانوان در لباس دیدن کردیم که چه ترافیکی شده بود بخاطرمااااااا..هاهاها..بعدم اینکه فرشته با پلیس و دود و مشکلاتی که پلیس گوشزد کرد و انگار کلن با پلیسها ارتباط خوبی دارم..شاید از کودکی نشات گرفته باشه..بادکنک قلبی و هممون کمی تا قسمتی شکارچی شده بودیم و از صدای تق تق کفشها ملودی شهر بی باران ساخته می شد و بسکین رابینز و انگار زمستان بازمستان فرق دارد برای ما و و و....بوی برف میاد!

دارم از بی نفسی می میرم و لجم می گیره وقتی اس ام ها با هیچ زور و به هیچ قیمتی sent نمی شه و دلم می خواد کماچ رو ملامت کنم و خوبه که بردین واین نهایت احساس خوبه که زمان رو به من برسونی.. دیشب،من و jjjjjjjjjjj،صبح،چشمهای باد کرده،قبل و بعد برد و نویز روی موجهای کامی...از وجود یا عدم وجود ،راه سوم  رو انتخاب کردم!

دلم ماکارونی در شرف اتاق دوبلاژ می خواد ونمی دونم چرا هنوز هم با پیدا کردن حرف  ژ  و  پ توی کیبورد مشکل دارم...کلی باید بنویسم واسه کودکان ونمی دونم چرا دوست دارم با ترانه های این سی دی حرکات موزون داشته باشم...!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 20:39  توسط کوچولو  | 

 

وااای...فقط ۲۳۰ گرم و این همه هیاهو!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 23:24  توسط کوچولو  | 

 

هرچی می گردم بین عکسها پیدات نمی کنم..نمی دونم چرا خودتو از دوربین پنهان کردی..از مناسبات یه کم واهمه دارم..قلم بلند می زنه..تالاپ تولوپ..صداش عوض شده و با صدای قطار تهران کویر قاطی می زنه..مهم نیست.مهم اینه که هنوز می زنه و می زنه!!..الان نعنا داره واسم فال فردامو می خونه..دوست دارم عروسک رو خودم تراش بدم اما حسشم ندارم..مامان می گه تو مثل بقیه بچه هام نیستی..از تو باید ترسید!!!....یه نگاه به خودم کردم..باور کن خیلی ترسناک نیستم!

از جریان های باریک دیروز و امروز لذت دارم اما نمی دونم چرا نمی تونم با زمان مبارزه بدوناسلحه گرم داشته باشم..! زیاد به این آرزو که کاش زمان بیشتر بود فکر کردم و بیخیال وقتی برآورده نشد..دلم خریدهای قدیم رو می خواد..بتهون می خوام و رنگ موسیقی غیر از موسیقیه تهیه می خوام..نیاز دارم واقعن!

دستم درد داره! موهام کلی بلند شده و این یعنی بدنم داره فعالیت می کنه...!! پالتو و شالش بوی دود داره و زمستون اوضاع سخت تره و انگار نگه داشت تا به موقعش واسم رو کنه و اینا!..پرتغال می خوام با پوست!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 0:33  توسط کوچولو  | 

 

وای صبح خواب موندم و عجیب خوابیدم و برام عجیب تر بود که کسی هم خبری نگرفت!!!!!..نیرویی ندارم که برانگیزدم به سوی صبح بودن و نمی دونم چیکار کنم...هاچ بگ هم خیلی قوی نشد برام جر مدتی کوتاه ه ه ه ...از صبح تا الان چند بار گفتم اه!..دیشب یه جوری بودم یه احساس دوری داشتم و به هر حال دلم هنوز آزرده است از خیلی چیزها...به ذهنم می زنه که دوست دارم زندگیم رو کاملن هم فیزیکی هم روحی بتغییرم اما می بینم هنوز یه چیزهایی هست که آرومم می کنه والبته که خیلی کم رنگه اما نمی خوام از دستش بدم..اااااا...یه خستگی کهنه و طولانی همراهم هست که شونه هام رو سنگین کرده و انگار پارادوکس وجودم مکانیکی شده...الان که به کبودی  کم رنگ روی دستم نگاه می کنم چیزی از لحظه های تیک تیک قطرات سرم یادم نمیاد..فقط تصمیم گرفتم و زدم و ط مرسی که زدی OK!!!..

درکی در کار نیست و تماسهای شبانه و انتظار برای سرماخوردگی؟؟!! تنها موج دوست داشتنیم این شده و البته اینم گاهی مستتر می شه..!!هنوز توی هدفت سردرگم هستم و نمی دونم ولی فهمیدم که صبور بودن نتیجه می ده!...می تونم به کفشهای  Felini دل خوش کنم و فکر کنم پیر شدم و توی خارج  دارم واسه نوه هام شکلات می خرم و مثل پیرهای کنسرت آلبا نسکافه بزنم...امروز با سارافون ۸۴ بودم و پر کشیدم به دوووست جوونمم و اگه خدا فرداهم منو بهش نرسونه نمی دونم که تا شب هنوز باشم یا نه!..پرم از انتهای بی مسئولیتی..انگار دارم باز گم می شم بین همه ولوله ها و بیرون از خودم یا درون موج موج موج محکم می زنه بی شعور!!...دلم واسه پناهگاه تنگ شده اما قدمهام خیلی وقته یاریم نمی کنه..زنده می مونیم؟؟!!؟؟!!

-----------------------------

امروز با استرابری و رز زحمتکش رفتیم خرید مثلن و خندیدم از سر خری!..و اونا خاله هام بودن و احساس خوبی داشتم که خاله دارم چون تا حالا با خالم خرید نرفتم و خاله هم ندارم سالهاست...ممم...خوبه که پلیس راهنمایی و رانندگی از موتورش پیاده بشه و بگه بفرما شما سوار شو و البته من نمی شم چون  استرابری و رز نمی ذارن!..هاهاها..یاد اونروز که با دوست جوونم به پلیس پارک وی سنگ شکلات تعارف کردیم و کلی پلیسهایی که هیچ کسی مثل ما سرکار نذاشتشون...یاد مهین هم افتادم و باز دلم..!!!!..هری پاتر واقعن چی به چیه توی این سرما و مقوای رنگی و شال گردن واسه کی؟؟...چند روزی بیشتر نمونده و من هر روز یاد نگاه ناوک انداز سابق افتادم و  و و..دنیا بزرگ و ممکنه!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:41  توسط کوچولو  | 

 

نمی دونم "بلا" گفتنت رو باور کنم یا پرواز ساعت ۱۴!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 23:12  توسط کوچولو  | 

 

وااای...اینکه یکی کله صبح که تو رفتی به ملت و کشور صبح به خیر بگی بهت بزنگه بعدم ناهار دعوت بشی به محل تربیت بدن(!) به نوبه خودش می تونه واست هیجان بیاره...یه دوست قدیمی رو بعد از مدتها دیدم و الان دخترش ۳/۵ ساله شده..هنوز با تمام وجود این حیطه رو دوست دارم و تنها موضوعیه که با اینکه کارم شد اما عشقم ازش نرفت(اووقق!چقدر رمانتیک مصنوعی می زنم!!هاهاها)..روز پرکار و البته خوبی رو داشتم و بالا و پایین رفتن ها و از اینور به اونور دویدنهات و سلام و علیک هات کلی بهم جریان داد...به هر حال از ریرا ممنونم که ناهارش رو باهام تقسیم کرد و از خدا معذرت می خوام که انقدر به اون راننده تاکسی بد و بیراه گفتم...در دل بد و بیراه خودش می آید...!!دارم دوباره عادت می کنم به ۵ ساعت خواب در شبانه روز و نگاه از بیرون ونمی دونم سیب و شیر تا کی می تونه زنده نگهم داره!!!

دلم درد گرفته .این مدت زیاد دل درد داشتم همشم واسه این بود که روی هم روی هم خوراکی خوردم..احساس می کنم سوزن پرگار هستی ام روی سرم قرار گرفته و بخاطر عشقم به دایره کشیدن، دردی روی سرم احساس نمی کنم...مزه سرما از نشتی دماغم میاد و البته دستهام تعریق می خوان بدون ادعای موهوم!

جیکسی که نماینده مجلس بودن امروز به سرش زد در حلول یک طلوع خشک با طعم بیسکوییت ایرانی بدون کرم!!

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 23:11  توسط کوچولو  | 

خیلی در جریان نیستم که هفته ها چجوری می گذره..خنده دار یا بدون خنده می گذره و خوب خدا هست هنوز هر چند که چهارشنبه اون هفته باز غلیان شد اما به هر حال هست دیگه چون امروز یه بارقه  توی وجودم حس کردم که تا ته هفته می تونه نگهم داره..نمی دونم به چه مناسبت فردا با این نام نامگذاری شده اما...به هر حال اتفاقات زیادی می افته..کامی حالش خوب شده و زنده است و البته خیلی کم میام پیشش..مامانم با قدرت و سعه صدر واسه خواهر که می خواد مامان بشه لباس به وسعت دریاها می دوزه و دستام هنوز با مایع ظرفشویی خشک می شه و شاید بلخره یه روز نشه!! دکتر فیزیو تراپ(شایدم یه چیز دیگه توی همین مایه ها!) به واسطه سمتم جوابمو داد و یه بارم من زیر دست آرایشگر بودم که یکی زنگ زد اما به رسم همیشه نپچوندمش شاید چون هنوز دکتر نیستم شایدم چیز دیگه!...همیشه منتظر کماچ جدیدتم و کاش توی دبی بودم واسه چند ساعت تا خانمهای چینی کارشون رو انجام بدن..اوضاع با هات چاکلت و قهوه و شکلات می گذره و هنوز تو خوبی؟؟!!
+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 21:5  توسط کوچولو  | 

دقیقن نمی دونم باید سلام کنم یادر ادامه "کوچولو می نویسد "های قبلی برم جلو اما به هر حال مثل همه مزخرفهای زندگی سلام کردم دیگه!!...از اینکه چرا با همراهی طبلی و  مهدیجیتال و داداشششش اومدم اینجا و قرار شد "جیکنا "بشم و البته زیرمجموعه کوچولو مینویسد باشم همچــــــــــــــــــــــــــــــنان(!!)خیلی نمی دونم اما به هر حال اینکه اول آبان تولد کوچولو می نویسد بود و ۳ سالش تموم شد و رفت توی ۴ سال و امروز تولد اینجاست..!از شر پرشین بلاگ و امثالهم راحت شدم و البته مشکلات هم!!...نمی دونم شاید کوچولو توی ۳ سالگیش خواست تغییر بشه هر چند که تولد خودش رو چند روز بعد یادش اومد اما به هر حال ماهی که نیست که!... به یاد جیکس  و موندگاریش در زندگیم این اسم اومد و شایدم چند تا چیز دیگه...و شاید خیلی چیزای دیگه!!..خوب دیگه مهم اینه که زنده شدم و از اینا....

---------------------------------

... 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:37  توسط کوچولو  |