تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

جیکس وار و کوچولو...

 

وقتی خودت به خودت دروغ می گی دیگه چه توقعی از حقیقت گویی دیگران داری؟..قرار نیست همه چیز ظاهرن قشنگ باشه و خوبه خودت همه چیز رو قشنگ بسازی..یه فریاد بزرگ میتونه یه چارچوب محکم بسازه وشاید هم از هر دو طرف برعکس.!و باز شروعت رو به تاخیر ننداز که بهار بهت درس داد وفصل سرمابازم میاد و زمزه آبشار انتزاعی هم ذهنت رو یه جورایی مثل چرخ خیاطی می دوزه..اگه خواستی به خودت نیا اما از قدرتت استفاده کن..باور کن کلی بهشت دورت هست که خودت جهنمش کردی.خود خود خودت!

------------------------

نی نی و رفتارو حرکاتش فعلن بحث روزه و صداش توی خونمونه و اولین بار که از اتاقم صداشو شنیدم برام عجیب بود وحالا کم کم داره قریب می شه!! امروز کلی خوابم میومد ویک طرفه شدن ۳۲۰ هم برام یه کم سخته اما مهم نیست چون چیزای دیگه ای هم هست واسه دل سپردن..برای اولین بار دندونم رو پر کردم و جالب بود..دکتر یه چیزایی میگه که من نمی فهمم وبه فهم خودم معنی و احتمالن عملی میکنم و حرصش در میاد و من می خندم که دکتر خونسرد ما هم میتونه قاط بزنه وبی تفاوت به خوردن گوجه سبز با دندون پر کرده فکر می کنم  که خوب عملیه!...گوشیم خراب شده و دیشب هم توی بیمارستان گوشیها بود و امشب هم ! به نظرم از اول هم با من جور نبود و این ۲ ماهه به زور تحملم می کرد و بهم لبخند میزد!همه داشته ها و نداشته هاش پاکید و اس ام ها که واسم مهم بود و چند تا شماره..به هر حال الان نمی دونم چه کنم ویه کم حالم توی این چندر وزه گرفته شد و اینا!..همون کماچ قدیمی به دادم رسید وفعلن همراهمه...امروز خیلی خواب به همراه داشتم و متاسفم برای استاد نظریه۱  که یکی از مهمترین واحدهامو اینجوری درس ارائه می ده و متاسفم برای آدمهایی که فقط ادعا از سر و رویشان می بارد و چه باک از ادعای بی حد ومرز!...اتفاقهای اطرافم همچنان هست و کم و زیاد می شه و البته چند روز پیش شاخه های نازک درخت مو زیر پل گیشا رو کندم و خوردم و طعم بی انتهای مو شادم کرد از قدرت چشیدن و مرسی خدا...

جمعه با کلی کش و قوس به فرفا و ۳۲۰ در لویزان ۳ پیوستم و در عین خوبی یه چیزایی هم برام عیان شد...مممم..سعی ام بر این بود که بتونم با صندل یه کم پاشنه دار زیاد راه برم و خوب تونستم به سختی!!..هاهاها..از آرامشی که این چند ماه همراهم بوده خوشحالم و دوست دارم ابدی باشه..تمام سعی خودمو می کنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:52  توسط کوچولو  | 

 

مممم..از ۳ ساعت پیش یه آدم جدید پرید توی دنیای خانوادگی ما و نی نی متولد شددددددددددددد ! و من خاله شدم !و کوچولو  یه همبازی پیدا کرد...البته هنوز ندیدمش وتا ۳شنبه هم نمی تونم ببینمش..!!اما بقیه دیدن و الان که بیان برام می گن..یه جورایی آدم یه احساسی داره که خوشمزه است... تولدت مبارک نی نی!

فردا ساعت ۷ صبح می پریم و جالبه که همه اتفاقها با هم گره خورد و دیشب که دکتر تصمیم گرفت نی نی امروز به دنیا بیاد من خندم گرفت و یادم باشه همه اینا رو  بعدن براش تعریف کنم!!!

دیگه اینکه ۳۲۰ امروز در بهار دسته جمعی رفتن زیارت و هنوزم برنگشتن که از دخترا بگه...هاهاها..ماجرای چششششششم گفتنش رو هم دوست داشم...خواب ماشین رو هم دیدم و فهمیدم که قراره به زودی قطعی بشه و دیگه اینکه خیلی هم اوضاع جسمی خوبی ندارم و گویا معدم سر ناسازگاری داره اما جان من این چند روز رو معده خوب و مهربونی باش.آفرین!

دوست داشتم امروز می تونستم برم بهشت زهرا اما خوب نمی شد دیگه و امیدوارم روحش همیشه شاد باشه چون هر روز وبا هر لبخند و موفقیتم به یادش می افتم و همیشه برام جاودان و بزرگه...همین!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:27  توسط کوچولو  | 

 

اینروزا زیاد بهم می گن چرا انقدر لاغر شدی و از جوشهای صورتت معلومه که یه فکرهایی توی کلت داره وول میخوره که خیلی خوب نیست..اما خودم احساسی ندارم و نه جوشها رو حس می کنم و نه لاغری رو.فقط انگار موهام داره بلند می شه و تارهای سفید ۳،۴تا شده که کندمشون و دوتاشون کنده نشد!یه روز که اون خانومه رو توی مترو با موهای سفیده سفید دیدم و ازش خوشم اومد باز به راز یابی انسانها رفتم و تصور همه و خودم و کودکی، میانسالی و پیری که به نظرم همشون تقسیمبندی های مسخره وبی معنایی هستن..آدم حرکت می کنه و هر سال تغییر می کنه و دوره به دوره تغییر نمی کنه و اون خانومه که موهاش سفیده سفید بود و شاید لبخندش به من بخاطر یافتن  من  در خودش بود و شاید هر چیز دیگه ای و تو چه دانی؟؟..امروز بعد از مدتها نعناااااااااااااااا رو دیدم..گوجه سبز خوردیم و یه کره زمین که باید خودم بسازمش بهم هدیه داد و دی وی دی و کلی عشق! و واسه من همیشه همه دنیا همینجوری ساختنی بوده...

امروز کارهام خیلی نشد..آیتم پدر آماده نشد و الان خیلی ناراحتم بخاطرش..گرما رو هنوز هضم نکردم و برخوردم باهاش معقولانه نیست.. از طرفی کلی خرید و وسیله داشتم که همه جا دنبالم بودن و مرحله به مرحله هم بر تعدادش افزوده می شد و البته نمی دونم چرا یخ در بهشت هم خریدم که اوضام پیچیده تر بشه!..مجبور شدم یه کم ارمنی به یاد بیارم و دلم برای لینا تنگید و کاش بدونه که عکسش به دیوار اتاقمه و لبخند برام میاره..یه جاهایی خستگی و خواب داشتم..یه آدمایی همش توی ذهنم بودن ..یه کم تنبلی بهم مستولی شد..گلوم از صبح درد گرفت و غذام شد آب نمک.. و چندتا موضوع دیگه..

با همه اوضاعم اما دیدن  awake رو از دست ندادم و الان نمی دونم چجوری هنوز بیدارم و فکر می کنم! ..فیلم خوبی بود و البته من همیشه تحت تاثیر فیلمها قرار نمی گیرم اما گاهی بعضیهاش تا ساعتها،روزها،سالها و همیشه همراهمه...و فیلمهای خودم هم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:40  توسط کوچولو  | 

 

خوبه که الان جمعه نیست و یه روز دیگه از هفته است و البته جمعه هم جای خودشو داره!!..روزها بلند شده و دلم دشت و صحرا و زندگی بدون دغدغه و در آرامش و با طعم و مزه خوب می خواد که بجز هستی چیزی رو جست و جو نکنه واین خیلی هم دور نیست اما شاید بتونم یه کم نزدیکترش کنم...دیروز که دندونم ازم جدا شد یه فکری کردم که اگه همه انقدر راحت بتونن...بیخیال!

از نشگاه که رسیدم خونه،دم در نشستم و با ۳۲۰ حرفیدم و از زیر درخت توت امواج به هم می رسید و سوالهای خنده دارش که منو از رو میبره(!)و جوابهای منطقی من!!!!!!!!!!!!!!..کلی راهنمایی کرد که چه کنم اونور آب و من همشو خودم می دونستم ..اما به نظرم حرف اصلیشو نزد و بهتر که نزد..به هر حال خیلی خندیدیم و محبت جاری است!

امروز یه اتفاق جالب هم افتاد که به نظرم یه کم حسی بود و من از اولین بار احساس رو بین هوا و زمین و البته پایین تر از جو همیشگی حس کردم..!امروز یه کم نمود داشت و ترجیح می دم چیزی نگم اما همینکه چند دقیقه پیش توی ماشین پشت فرمون یهو اومد توی ذهنم و خندم گرفت یعنی همه آیاها جواب داره...

نگین کوچولو کتفش شکسته و رفتیم عیادتش و براش عروسک آواز خونی بردیم که لنگشو داشت(!!) اما بازم دوستش داشت و نیما هم شاد شد و احساس ورزشکار بودن بهش دست داده بود و جالبه که دوقلوها ۲۰ روز دیگه ۵سالشون تموم می شه و این یعنی گذر زمان از اون روز تا الان که پر فراز بوده ..ساعاتی که اونجا بودم و با هم شیطونی کردیم کلی خوب بود و کوچولوها همیشه آرامش بخشن برای من که خودم کوچولویی ام واسه خودم!!!

دلم نمی خواست پر بودن زمان رو بهانه کنم اما بازم کتاب خریدم و اینبار یه مدلی که وارد عرصه رقابت بشم و از اینکه اون کتاب مشکی ها رو بعد از شور و شوق اونروز نخوندم خیلی ناراحتم و نمی دونم کی بخونم!..نمی دونم چرا بعضی ها درکی از مفهوم شعور حتا به اندازه سر سوزن هم ندارن؟؟؟؟!!به خدا گفتم که خودش این آدما رو درست کنه و جمع و جور کنه اما به آدما چیزی نگفتم،بخاطر خدا!

امروز محل گشت ارشاد بارون بود و هنوز علت این عنوان برام سواله و قدم زدن در حکومت نظامی و مهم نیست برام البته..!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:51  توسط کوچولو  | 

 

هفته خوبی بود و البته انگار من فقط جمعه ها می تونم اینجا بنویسم و روایت یک هفته خیلی هم کوچولو نیست!!!...نمی دونم چه اصراریه که زودتر کولر روشن کنیم ..هرچند که خوب هوا یه کم گرم شده اما من هنوز شبا سردم میشه و دوست ندارم بهار کم بشه و تابستون زیاد!..هنوز وقت نکردم به پناهگاه سر بزنم و دلم خیلی تنگیده و بهار اونجا فوق العاده است پر از خاطره است برام..خاطره تلخ (که بعد از گذر زمان دیگه خیلی هم تلخ نیست!) و خاطرات شیرین و طعم حیات در دوران و...الان دیگه فصل بستنی رسیده و گوجه سبز هم!شنبه هفته قبل با ۳۲۰ رفتیم سینما و کادو تولد فوق العاده هم برام آورد و شب یاد بهار ۸۳ و تولد رفیق آدم فروش و کادوش افتادم ودیدم دنیا چقدر عجیبه و خدا چقدر بزرگه و اون سال و امسال...همه اینا جواب صبرم در این ۴ سال بود و مرسی خدا..دیگه می تونم به آسمون لبخند بزنم...گوجه سبز خوردم و در حال انتظار به دخترکوچولوهای فال فروش هم گوجه سبز دادم و خیلی بیشتر بهم چسبید و البته دایره زنگی برای بار سوم و البته انگار  بار اول بود و البته جمعه هم به همین سادگی بود که دوست داشتم!..تو از من پنهان نکن تنهایی یا عدم تنهاییت را لطفن!! راستی دندونم رو کشیدم و فردا هم یکی دیگه باید بکشم!البته  بابا میگه نباید این حرف رو بگم چون زشته..هاهاها...دندونم با کلی زور کنده شد و دلش نمی خواست بعد از اینهمه سال ازم جدا بشه..توی دلم کلی باهاش حرف زدم ولی دل نمی کند وبلخره راضی شد و دل کند...!ط در یک اقدام تولدم رو تبریکید و هنوز خیلی ها می تبریکن و هنوز کادو در راه و همه چیز خوبه!...عشق وفور است و حرکت رو به جلو ونازی که سرما خوردی ومن که به درست و غلط بودن رفتارم در اون مورد خیلی فکر و توجه نمی کنم و سعیم بر اینه که زمان گذر کنه و من مجری مستقیم حوادث نیستم و فقط می دونم که خدا تنهام نمی ذاره..خودش هر جور که به صلاحمه می بره جلو و این  جای هیچ نگرانی ای برام باقی نمی ذاره.. میتا هنوز ۰۰۸۱ می باشد و الان ۱۲ مین حرفیدیم و جالبه که هنوز از لفظی که می دونه من قبولش ندارم استفاده می کنه و کره زمین درحال گردشه یا ابرها به نظرم کسی نمی دونه!...دیشب با استرابری و رز زحمتکش و خواهر رفتیم کنسرت حمید عسگری و من کثیف و ژولیده بعد از برنامه رفتم وبعدم رفتیم بادبادک و پیتزا با خنده و جبغ و کلی قسمت نمیشه انگار دست تورو بگیرم خوندیم و هاهاها..ردیف سوم بودیم و خیلی ضایع بود که خواننده مذکور موقع خوندن آهنگها همش به دوست دخترش که یک ردیف جلوتر بود نگاه می کرد و...نمی دونم  اما امیدوارم تنبلی به خرج ندم و ساک سفر هفته آینده رو زودتر ببندم تا شب سفر باز گیج نزنم..هرچند که احتمالن همین بشه!! اما خوب احتمالن هفته دیگه این موقع توی یه دیار دیگه یاد الان بیفتم و هاهاها به خودم بخندم...

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 18:56  توسط کوچولو  | 

 

بعد از ۵ ماه بلخره با کامی CD رایتیدم و این خوب خوبه دیگه!!...توی چند روز گذشته احساس های خاصی داشتم..از بی تفاوتی عیان به خیلی از آدمها..(تاجایی که مامان واسه اولین بار توی زندگی ازم پرسید چته؟؟یه چیزیت شده..چرا ناراحتی؟؟منم گفتم هیچی نیست و اون اصرار کرد که چرا بگوووو بهم!..منم گفتم چیزیم نیست فقط یه کم دوست دارم کسی رو نبینم و تنها باشم!...گفت تو که خیلی ها رومیبینی توی کار توی کوچه وخیابون.. بعد خودش خواست که بگم فرقی نداره!نمی خوام هیچ کدوم رو ببینم..مهم فرد نیست مهم ویژگی آدم بودنه بعد گفت اما من دوست دارم دائممممممم تورو ببینم..و من ترجیح دادم بخاطرش غدا روبخورم و دیگه دم نزنم!!)

دیشب وقتی توی خواب اس امش رو دیدم و از خواب پریدم و توی بیداری هم دیدم و کفم برید و کف ش برید بعد پرسید که تو خوبی؟؟منم گفتم خوب آره و بعد عجیب دوست داشتن رقم خورد که مرز نیمه شب رو شکست و به قرار ورزش صبحگاهی لطمه زد..امروز از ۳ فروردین همه اس ام هام رو مرور کردم و کلی اضافه داشت که پاک نمودم...حضورش خوبه اما امیدوارم فر-فا ناراحت نشه وبه نظرم دخترا بعضی وقتا خیلی بد می شن..هنوز علت سوالش رو نمی دونم اما چون حرفش رو قبول دارم،پس وقتی گفت دلیلی نداشته حتمن نداشته دیگه...طرحم برای بعد از خرداد با ۳۲۰رو دوست دارم...یعنی اگرم اتفاق نیفته اما مرورش احساس افتادنش رو می ده که همین مهمه!

به نظرم خوبه که بعضیااااااا بعضی وقتا کاملن خفه بشن و هی حرف نزنن وهی نپرسن و هی جواب نخوان و هی احساس عاقلی نکنن وهی نباشن و هی روی اعصاب نرن و هی یه کم بفهمن که واسه همه مایه شادی و آرامش نیستن!

کلی کادو و تبریک تولد هم گرفتم وشادم و هنوز هم کلی کادو در راه دارم که میدونم بعضیهاشو و بعضیهاشم نمی دونم!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 16:30  توسط کوچولو  | 

 

دقیقن نمیشه گفت احساس خاص، اما خوب جالبه که گذرسالهای زندگیت نه سریع باشه و نه کند وپر ازاتفاق و هر سال،امروزش از همه روزاش برام مهمتره ودوست داشتنی تر و بهتر و خوشمزه تر و همه احساسهای خوب خودم مال امروزه واز امروز تا کل سال منشعب می شه و امروز رو همیشه فقط مال خود خودم میدونم!!! ۲۱ سال پیش امروز بود که خدا منو آورد به زمین و تا الان روی زمینم...!خوبه که همیشه و همه جا خدا آدمو راهی کنه اونوقت خیال آدم راحته واسه همیشه..اما بعضی وقتا که آدم یادش میره دقیقن همون وقتاییه که ناراحته وباز یادش میاد وباز راحته!کلن هر سال تولدم روز من و خداست..بین خودمونه..یعنی معمولن اکثر سالها کلی دور وبرم شلوغ بوده و خیلیها از چند روز قبل تا چند روز و بلکه چند ماه بعد سیل تبریک فشانی و کادو واینا دارن و همشونو دوست می دارم به شددددددددددددددددددددددددت.. اما امروز اونجوریه که مال خودم و خداست و هر سال کلی با هم میخندیم...دوست ندارم سالی بیاد که امروزش نتونم احساس خوب داشته باشم و همینو از خدا می خوام که کادو تولد امسالم این باشه که همیشه احساس خوب داشته باشم...واسم جالبه که هر سال چه آدمای جدیدی به اونایی که بهم تبریک می گن اضافه یا کم میشن و امسال هم هستن جدید ها و هستن قدیمی ها و به یاد اونایی که رفتن هم هستم!..از ۲ روز پیش که اولین کادومو گرفتم تا الان فک کنم ۶۲نفر بهم تبریک گفتن و این خیلی خوبه که بدونم به یادم بودن و توی امروزم شریک بودن..و مهمه که خودم به یادشون باشم!..به هر حال یه سال دیگه از زندگیم شروع شد و دوستش دارم و تازه خودم هم به خودم تبریک گفتم اما هنوز واسه خودم بجز یه لبخند،هیچ کادویی نخریدم!

-------------------------------------

امروز کله صبح پاشدم و تهرانی نوشتم و بعدم مترو و ارگ و بعدم تنهایی واسه اولین بار با مترو رفتم بهشت زهرا و البته اونجا به بقیه پیوستم...۴سال خیلی زود گذشت و انگار همین دیروز بود ۲۵ فروردین ۸۳!...دلم خیلی واسه عمو تنگیده شاید چون خیلی دوستش داشتم و همیشه هم خواهم داشت..!

بعدم اینکه شب قراره بریم عروسی و کلن دوست نداشتم برم!ترجیح می دم برم پناهگاه و بین گلها متولدیدنم رو جشن بگیرم اما نمی شه و فردا امیدوارم بتونم برم طبیعت گردی..توی هفته گذشته درد و اینا داشتم و معدم قهر کرد باهام و بعد دلم وبعد کتف هام و همه با هم قهر بودیم! و من غذا نمی خوردم  ونمی تونستم و نمی خواستم و بلخره آخرش با وساطت دکتر خر(!)با یک سرم همه با هم تقریبن آشتی کردیم اما انگار هنوزم باهام یه کم  قهرن که اصلن واسم مهم نیست و خودشون میدونن !

توی فکر دوچرخه هستم و به نظرم نشانه های ممکن شدنش عیانه و فکر کن که سفت بشه...هاهاها وااای ایول به خودم!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 16:19  توسط کوچولو  | 

 

دیشب بلخره بعد از ۳بار که این رفتارم روی ۳ نفر متفاوت در زمانهای متفاوت  یک نتیجه رو داشت بلخره فهمیدم که کارم کار بدی است! خوب واقعن دوست ندارم این رفتار رو اما نمی دونم چرا توی بعضی مواقع کم میارم و با خودم دست به گریبانم..!به هر حال با اینکه هنوز احساس می کنم ماجرا رو فراموش نکرده اما ترجیح می دم حرفی در موردش نزنم و بهش فکر نکنم تا اونم فکر نکنه شاید!..اما یه جاهایی خداییش خیلی کوچولوی بدی ام!!نمی خوام اما می شه دیگه...

هوای این روزا رو خیلی دوست دارم و آلرژی هم بیخیال..به قول سین.میم جونم که پارسال می گفت آدم توی این هوا عاشق شدنش می گیره و این موقع سال دوست داره درس و کار رو ول کنه و بچسب به زندگی...اما فعلن این حرفا و فکرا رو بیخیال می شم چون زندگیم عین همینه!!

کاش هیچوقت مجبور نبودم لباسهامو مرتب کنم و همیشه خودش مرتب میشد...مممم..مادرجون بعد از کلی وقت اومده خونمون و دلم براش توی خونمون تنگیده بود..بازم یواشکی بهم عیدی داد و گفت اونشب  بهت کم عیدی دادم..هاهاها..یه کم در جریان گذر زمان نیستم و دایره داره بزرگ اما شلوغ میشه ورفت و آمد خیلی روی حساب و کتاب نیست..وااااااااای وقتی روی شکم  خواهر دست می ذارم نی نی مثل ماهی تکون می خوره و این خیلی احساس خوبیه..راستی اینم  نی نی رییس جونم  که دیشب هم توی خواب دیدمش..

و ساعتهای عاشقانه ثانیه فشانی می کنند و عجبا از خلقت همه چیز،خصوصن تو!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 17:6  توسط کوچولو  | 

 

رفتیم شمال و برگشتیم.همه سفرها ماجرای خودشو داره و به هرحال واسه آدم یه یادگاریهایی باقی می ذاره(البته تا زمانی که آلزایمر تشدید نشه!)اتفاقهای زیادی افتاده برام..از خوابهایی که واسم می بینن و خودم هم دیشب یکی دیدم تا واقعیتهای یکسان بدون مرز و مزه همه چیز خوبه..دووست جوونم...ممم..داشتم تقویم من پارسال رو ورق می زدم تا تاریخ تولدها رو انتقال بدم به تقویم امسال و دیدم ااااااااااااااا چه روزها و احساساتی بر من گذشته..خیلی از روزهای خالی رو یادم نیومد چی بوده و هیجان و یه جوری بودن برای شروع سال جدید بعد ازتعطیلات بهم مستولی شد..!باورم نمی شد که توی جاده،شماره غریبه روی گوشی نگاه ناوک انداز باشه که بعد از ۲سال یادی کنه و نمی دونم گاهی چرا حرفهام میپره و خوبه که احساسهام رو(خوب یا بد) هیچ وقت دفن نمی کنم بلکه توی زمان خودش با احترام نگه میدارم و شاید گاهی بهش سرکی بکشم...نمی دونم اما واقعیتم اینه که بعضی از بخشهای زندگی که خیلی هم دور نیست خیلی دور می زنه و یادی از خیلی چیزا ندارم،بااینکه بارها به یادشون افتادم..اینجور تماسها که زیاد هم برام اتفاق میافته معمولن مشکوکم میکنه به گذر زمان و کمرنگ شدن حقیقت...بعضیا زیادی با معرفتن و کلوز مثل هر سال چند هفته زودتر تولدمو تبریک گفت..به هر حال کار و استرس و آرامش و درس و سیال زایی و همه چیز شروع می شه و خوبه که همچنان جای استراحت دارم و راحتم از روز بدمزه ۱۴فروردین...نمی دونم اما سرمای شمال و دریای طوفانی نیمه شب یه جوری صدا آفرید و واقعن ایندفعه غمی نداشتم که به دریا بسپرم و فقط ازش خوبی خواستم...کاش یادم نره که چه کارایی دارم..امیدوارم بتونم همه رو تنهایی انجام بدم..شایدم خدا واسم کمک فرستاد،مثل همیشه...قرار نبود صبور نباشی اما واقعن بعضی چیزا بده دیگه و نمیدونم چرا برخوردش با ناراحتی من همیشه اینه و شاید اونم از دید خودش ردیفه...به هر حال فافر هم وارد ماجراهای زندگیم شد و نمیدونم تا کی با زندگیم میان جلو.. وقتی حتمن  یکی از اون ۱۰ تا می شه پس احتمالن فافر هم همیشه میمونه و با ۳۲۰ همراهیم میکنن...خیلی خوشحال شدم که خودش اس ام داد شمارشو پاک کنم و منم روی چشم انجامیدم، آخ جووون!..یه چیز دیگم می خواستم بنویسم که یادم نمیاد..!!!!سیزده به در هم جایی نمی ریم و برخلاف سالهای قبل خبری از خونه مادرجون و جمع خانوادگی نیست...اما بلخره یه سری به سبزه و طبیعت می زنم دیگه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 3:24  توسط کوچولو  | 

 

هرسال همینطوره که چندشنبه بودن روزای اول سال رو متوجه نمی شم و یه کمی هم هیجان انگیزه..استراحت خوبه و اینکه هوا خیلی گرم شده و دیروز رسمن دلم خواست که بطری آب یخ همراهم باشه، مثل تابستون! هم مجنون لیلی رو دیدم و هم دایره زنگی که بدک نبود وسینما آزادی هم به نوبه خودش مکانی است! دیگه اینکه امسال زیاد عید دیدنی نمی ریم وخوبه که وقتی تنبل میشیم همه خانواده با هم تنبل می شیم و این اتحاد بی مثال فامیلی ماست!..به هر حال کشو رو مرتب کردم و کلی پول پیدا کردم و عکسهای سنین مختلفم  که شادی آفرینه..اگه بتونم دفتر تلفن رو هم مرتب کنم خودمو یه عمر دعا می کنم!!!!!سبزم کپک زده و راستی کلی ها که توقع نداشتم امسال بهم سال نو تبریک گفتن..موش نرم و مهربون هم بهم قاب عکس با گلهای جلف و کاغذ پارچه ای ستم کادو داد!حسابی آیس پک خوردم این چند روز از اون جدیدها هم خوردم..معجونی و میوه ای که خیلی هم مالی نبود و بهتر بود با پولش می رفتیم پیتزا،البته چسبید...کلی از المپیک تپش(شایدم طپش!!)قلب می گیرم و یه هیجان بی مثال درونم رفت و آمد می کنه!..خیلی بد شد که رژ لب موند پیش ۳۲۰ و هاهاها..آخه منو چه با این کارا..خدایا!دسته کلیدم هم گم شده و نمیدونم چرا نمیگردم پیداش کنم...خواهر ۳۲۰ هم که هیچ شباهتی جز از یک نظر بهش نداره همراهمون شد و واای که زیتونی موی مامانش رنگ افتضاحی شد و باز هاهاها...از بودنش خوشحالم و تازه فهمیدم که من از اون دسته بندی آدما یه چیزی برگرفته از هر ۳ نوعم ونمی تونم خودمو تفکیک کنم...البته موش نرم و مهربون بهم گفت مثل پاستیلم...!!!چشم!آرایش کمتر،زندگی بهتر..البته به شرتی که این دفعه بگی نیت فالت چی بود!...میتا از ژاپن بهم اس ام می ده و منم جواب میدم و جالبه که از وقتیکه ایران بود زودتر دلیور می شه..نمی دونم حالا پولش به حساب اون می افته یا کماچ جدید من و به هر حال اینکه می تونم به یکی اون سر دنیا(شایدم یه کم نزدیکتر از اون سر دنیا!)اس ام بدم خیلی باحاله...البته نمی دونم چی بگم!...فردا می خوایم با نون خامه ای اینا بریم شمال و خیلی مسرور نیستم و ترجیح می دادم نرم اما باید برم!احتمالن هوا هم بارونی و بد می شه و خوب ایندفعه چون پای فامیل های مامان درمیونه می گه نه ه ه ه  شمال بارونیشم قشنننننننننننننگه!من که جنوب رو ترجیح میدم!..یه فکرای دردسرآلودی هست که درجای خودش خنده داره و شروع دوباره نزدیکه هر چندکه رنگی شدن همراهیم نکرد اما دست من نیست خوب..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 16:21  توسط کوچولو  |