تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد


آخ جون! بلخره برف اومد... .خوبه امشب که من بیدار بودم و هی کار می کردم، برف اومددد تا اولین نفر ببینمش!...آسمون بلخره یادش افتاد که زمستونه...خوشحالم زمین سفید شده و می دونم که موش نرم و مهربونم هم الان خوشحاله!..کلن خوبه...حالا می شه باز توی سکوت و سفیدی فکرهای نارنجی ساخت و زار زار خندید!...ولی واقعن دلم شادشد.هرچند که امشب کلن شب عجیبی بود... .

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 5:56  توسط کوچولو  | 


هوا خیلی سرده و با اینکه این خنکی رو یه جورایی دوست می دارم و احساس می کنم توی یه قالب یخ ایستادم؛ اما از این سرمای بدون برف و بارون و رنگ زمستون زیاد دل خوشی ندارم...یه جوریه که مجابم می کنه برای بهار دلتنگی کنم و کم کم توی دلم بگم: پس کی بهار میادددد...خوب من متولد بهارم و بهار عالی تر از هر فصلیه برام..هرچند که تابستون و پاییز و زمستونم دوست می دارم اما نه اینجوریشو!..البته الان که آسمون پر از ابرهای قلمبه و سفیده و ماه نیمه است و مثل خورشید نورانی و البته ستاره هم داریم رو هم دوست دارم اما انگار توی بهار فعال تر می شم...! از اینکه این روزا خیلی تنبل شدم ناراضی ام و باید درستش کنم... .

دیدار با نعنا توی روزهای گذشته خوب بود و منو آروم می کنه این بانوی دوست داشتنی و بعد هم اینکه کلن خوبم.با اینکه کارها خیلی خیلی زیاد و اعصاب له کنه اما خوبم...انگیزه و انرژی گرفتم و با اینکه هنوز مشکلات درونی رو دارم اما خوشحالم که هست...براش دنبال یه اسمم اما هنوز به نتیجه ای نرسیدم... . به هر حال مرسی خدا جون که من توی این قایقه نشستم و فقط خودت هوامو داری که کدوم طرف برم.

دلم برای دووست جووونممم تنگ شده و هروقت که می زنگم باید پیغام خارجی بشنوم و پیغام بذارم که پش کوشی ی ی ی؟؟؟مممممم ممممممم.....



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 0:16  توسط کوچولو  | 


وقتی دلت برای یه نفر تنگ می شه و نمی تونی بهش زنگ بزنی یا بری ببینیش و بهش بگی که وااای چقده دلم برات تنگ شده بود؛این حس بدمزه ایه که تیلیک تیلیک اشکهامو متولد می کنه...یک سال از رفتن مادرجون می گذره و واقعن من توی کل این یک سال همه تلاشم رو کردم تا به روی خودم نیارم مادرجونم نیست.حتا وقتی دلم می گرفت و تنهایی می رفتم بهشت زهرا و کلی باهم بودیم هم باور نمی کردم که نیست..وقتی با کسی از جلوی در خونشون رد شدم گفتم:اینجا خونه مادربزرگم است.نه اینکه خونه مادربزرگم بود!...یادم نمیره وقتی فیلم مرهم رو دیدم چقدر دلم خواست بودی..تو مادربزرگ مرهم بودی برام...مرهمی که با تمام وجود هست اما کسی نمی دونه..وقتی شب یلدا و عید شد چقدر دلم خواست بودی..وقتی اونروزها از سرکار بیقرار اومدم خونه، چقدر دلم خواست می تونستم سر چهارراه سامان به جای اینکه مستقیم بیام خونه خودمون، بپیچم سمت راست و بیام پیشت.تا با هم حرف بزنیم.غر بزنیم.تو هی قربون من بری و هی برام خوراکی بیاری، منم ناز کنم که نمی خورم و تو باز بهم اصرار کنی و ازم تعریف کنی که من چه نوه خوبی هستم و آخرش بخندیم و تو از پادردت بگی و من بحث رو عوض کنم... آخرشم سبک و رها از خونت بیام بیرون... .امسال که هوا از آبان انقدر سرد شد و برف اومد من هی غصه تورو خوردم که همیشه سردت بود و بابا باید از آخرای شهریور برات بخاری رو ردیف می کرد...مممم ...دلم برات خیلی تنگ شده. تو جزو چند پدیده زندگی من هستی که هر وقت یادت بیفتم اشکهام تیلیک تیلیک متولد می شن و شاید هیچکی ندونه که ما با هم چه نوه و مادرجونی بودیم..شاید هیچکی ندونه که ما با هم کلی راز داشتیم..کلی حرف داشتیم..کلی ماجرا داشتیم..یک ساله که بازم حرفها و رازها و ماجراهامو به تو می گم.اما فقط گویندم.دیگه کسی نیست که اونم به من بگه و شنونده ش بشم..اینکه نمی دونم کجایی برام ناخوشاینده..اما میدونم خوبی.یه احساسی دارم که خوبی.اما من بدم..!من تنها موندم و بدون تو بدم. دلم برات تنگ شده و نبودنت بعد از یک سال برام عادی نیست و هر روز سخت تر هم می شه..دلم برات تنگ شده و امیدوارم که حرفهای هر روزم رو بشنوی و خوب باشی.می دونم که می شنوی.خوشحالم که با اینکه رفتی، اما هنوز دارمت.با همه وجودم دارمت.


+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 13:26  توسط کوچولو  | 


چقدر خوبه!..داشتن دوستای خوب.که تا سال ها ندیده باشیشون ولی بهشون نزدیک باشی...مثل من و مامان حریر و البته خود حریر که خیلی بزرگ شده بود.احساس خوبی داشتم و خوشحالم از داشتن دوستای خوب.دوستایی که برات کروکی ایمیل می کنن.کروکی ای که مثل نقشه گنجه و آخرش به گنج می رسی.دوستایی که میشه باهاشون حرف زد و از همه جا گفت وشنید.کلی هم خوراکی های خوشمزه و کادوهای رنگارنگ و دوست داشتنی و یه مشت پسته که مزه اش با همه پسته ها فرق داشت و پر بود از طعم دوستی و مهربونی یه مامان فعال و مهربون که می شه بهش گفت جزو بهترین مامان های دنیاست.

-------------------------------

روزهای خوبی رو می گذرونم با احساس های عجیب و خوب.احساسهای عمیق و مهربانانه.چیزهایی که می خواستم در یه نفر باشه داره برام اتفاق می افته و این امید بخشه....توی این شرایط هر روز به اندازه 2-3 هفته طول می کشه و همین همه چیز رو عجیب تر می کنه...یه جورایی غیرقابل باوره!..نمی دونم چی می شه و واقعن از اولشم نخواستم فکر کنم و بدونم..همین رو دوست دارم..همین که توی لحظه هستم و انگار اینجوری آینده بهتر داره رقم می خوره.بهتر از وقتاییه که هی فکر آینده ای!..اما این احساس خوب دوست داشتن و دوست داشته شدن برام جدید و عالیه...کلی جایزه های خوب از شهر کتاب خریدیم و حالا می فهمم که وقتی می گه: "ز مس تو نه خدا   سرده دمش گرم  " .... .

ممنونم خدا جونم که هستی و به شدت هم هستی.



+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 1:27  توسط کوچولو  | 


تصمیم مهمی گرفته است! همین امروز،همین امشب..طوفانی عجیبی را مدیریت کرده است.همین امروز، همین امشب..آدم  شده است.همین امروز،همین امشب..راه رفتنش را تغییر داده است.همین امروز،همین امشب..خودش را که به خواب زده بود، هرطوری شده بیدار کرده است.همین امروز،همین امشب..حالا با شجاعت، افتخار، اقتدار، و احساس عجیبی درآینه نگاه می کند..محکم و بیدار!...نگاه محکم، خوب نگاهی است.نگاه انسانهای بیدار است...ش جونم حمایتت می کنم.خودم.به تنهایی.تا وقتی بیدار باشی حمایتت می کنم...هر چند که وقتی هم خودت را به خواب می زنی باز مجبور به حمایتت هستم(!) ..اما وقتی بیداری و حمایتت می کنم، بهت افتخار هم می کنم؛مثل همین امروز،همین امشب.

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 1:0  توسط کوچولو  | 



تیلیک تیلیک....بالا پایین می رویم روی موج ها...خبری از دریای آرام نیست...هواشناسی را چک کرده ام...تا آخرین روزی که می توانستند پیش بینی بدهند را گرفته ام..خبری از دریای آرام نبود..فکر کردم بهتر است کوله بار را جمع کنم و از کنار دریا به کویر یا جنگل و دشت پناه ببرم..اما به نتیجه نرسیدم.نه! من عاشق دریا ام..حتا وقتی روزهای زیادی روی آرامش نبیند..همچنان با دریا می مانم..با دریا که بمانی صبور می شوی..می خواهم صبور شوم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 13:41  توسط کوچولو  | 


از کجاش مهم نیست، فقط بگو.بگو تا باشی.اگه لازمه برو داد بزن.امام علی و صیاد که به دادهای تو عادت دارن، یه داد دیگه هم روش... .همه دل خوشی هاتو گذاشتی توی کمد و قفل هم زدی روش؟یادت باشه کلیدش اونه که با لاک قرمز روش علامت گذاشتی! شایدم تو راست می گی و اصلن چیزایی که توی کمد چپوندی جزو خوشی ها و خوشبختی ها نیستن.. دردناکه که بتونی از خودت بیای بیرون وبدونی چی درسته و چی غلطه، اما نتونی کار درسته رو انجام بدی...همیشه هم همینجور بودی لعنتی! بعضی وقتا حسادت ورزیدی به اونایی که کلن نادانن و اشتباهات و مشکلاتشون از سر نادانیشونه و از خودشونم خرده نمی گیرن.چون هیچ وقت نمی فهمن.اما حیف که تو می فهمی لعنتی... . حالا گیجی و باز خیره شو به نقطه های در و دیوار و انقدررر نگاهشون کن تا تهشون در بیاد اما نگاه تو تموم نشه...مثل اشعه مثل مادون قرمز درون.مثل خیلی چیزها که حالا وقتی از 12تا2 نصفه شب در موردش حرف بزنی هم فایده ای نداره و حتا درمان موقت هم نیست.اما آدم باش و به روی خودت نیار که درمان نیست..اه به همه چیزهای گذرای زندگی و سردرگمی های بی پایان...مشغول خیره شدن که بودی، دفتر کوچولوی قهوه ای رو خوندم! اردیبهشت 88 هم سردرگم بودی،الانم سردرگمی! شاید اگه برم 87 و 86 و 85 رو هم بخونم، بفهمم که اون موقع ها هم سردرگم بودی! یه خاک بر سرت ناب حوالت کردم عزیزم! از طرفی حالم به هم می خوره از اینکه همش این مدلی ای و از طرفی هم میدونم جز من کسی رو نداری و من باید مراقبت باشم و بهت دلداری بدم...هستنم رو مدیون توام و تو که نباشی من زودتر از تو فوت می شم..!حالا بگو چیکارت کنم؟می دونی که ما از اولشم اهل دلداری دادن نبودیم.با هم زاده شدیم و حالا هم با هم همه جا هستیم.درد و غم و شادیمون هم با همدیگه است.ته ته تنهایی هم که باشی ،اما نیستی چون من هستم و تو هستی..حرف نزن چون من حرفهاتو می دونم بدون توضیح و تصویر. بهت بگم بیخیال شو گوش نمی دی.بهت بگم خاک برسرت، لبخند می زنی و می ری.بهت فحش بد بدم بازم می خندی چون می دونی من کی ام و حرفام چه معنایی داره...یاد اون پیرزنه به خیر که تا اقدسیه بردیمش و چشماش خوب نمی دید تا اشکاتو ببینه و صدای لرزونمون رو بشنوه و فقط دعا کزد برامون...راستی عمو می گه داره تاوان می ده!بهش گفتم که تاوان دادنت به درد ما نمی خوره.از قول توام حرف زدم.آخه می دونم حرفمون اگه توی ظاهر هم یکی نباشه اما ته تهش یکیه! ش جون بیا از سردرگمی خارج بشیم.منم چجوریشو نمی دونم اما بیا خارج بشیم.بذاز توی دفتر کوچولو قهوه ای همین زودی ها از روشن شدن بنویسیم نه از سردرگمی!...پایه باش.بیا دیگه ه ه ه... .



+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 13:32  توسط کوچولو  | 


هم در عجبم و هم برام نرمال و طبیعیه! اینکه در طول سالیان زندگی آدمها چقدر تغییر می کنن و یه چیزایی که یه زمانی خیلی مهم و تاثیرگذار بر زندگی هستن، ییهو می شن جزو بی اهمیت ترین مسائل زندگی...کلن این زندگی چیز جالب و کشف ناشدن ایه و همینکه آدم هی یه ذره یه ذره کشفش می کنه احساس خوبیه حتا اگه با درد همراه باشه. دردی نا خواسته و شاید خودساخته...راه فراری هم ازش نیست...خیلی وقتا از همه ماجرا ها تعجب می کنم اما تا می خوام بپرسم: چرا اینجوری شدم؟ سریع از سوال برمی گردم.چون می دونم جوابی پیدا نمی کنم.این همون گذر سالهای عمره که نمی دونی چجوری اما تغییرات رو درت اعمال کرده . البته واقعن فایده ای هم نداره که چجوریشو به یاد بیاری..کلن مرور خاطرات برام چیز هیجان انگیزی نیست.حالا هر خاطره ای، خوب یا بد فرقی نداره.هرچند که گاهی همه فکر و زندگی آدم می شه خاطرات، اما کلن خوب نیست و من سعی می کنم اسیرش نشم....

یه کم نامردیه اما انگار بازم باید شمع ها رو تنها روشن کنم..حتا دقیقن نمی دونم کدوم قسمت ماجرا غم انگیزه و دقیقن باید چه کنم...دلگیر نیستم..کلن دلم آبدیده شده و دیگه همیشه آمادست که مدیریت بحران کنه!مثل الان که گوش به فرمان مغز شده و خودشون دارن مدیریت می کنن و منم این بیرون، هماهنگی و تب و تابشون رو نگاه می کنم و دلم می سوزه که انقدر همیشه از دست من در تب و تاب بودن...به هر حال؛ دل جان و مغز عزیزم از هردوتون خیلی ممنونم..مراتب تشکر من رو به دیگر اعضای مجموعه هم برسانید... .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 13:12  توسط کوچولو  | 


قرار شده درس بخونم..باز یه نشانه پیدا شد و منو پای سایت نشوند...از همون نشانه ها که پارسال مجابم کرد توی سفر به اون قاره برنده خواهم شد!..به هر حال حرف میم.ب.ج,ن هم موثر بود و البته هیچ وقت فکر نمی کردم کهMSNموجب بشه که من ثبت نام کنم!!!!!!!!!!!!!

ماشینهایی سوار می شم که حرف بفهم هستن و هی زودتر از راننده همه چیز رو می فهمن!..هوا تاریک بشه خودشون چراغشون روشن می شه.بارون بگیره خودشون برف پاک کن می زنن.وقتی می خوای بپیچی،اگه ببینن از دوردستها داره ماشینی میاد خود به خود قفل می شن که مبادا بپیچی. وقتی دستتو بذاری روی دستگیره می فهمن تویی و باز می شن. اگه اون دکمه هه رو مثل ناشی ها بزنی، وصل می شه به پلیس 110 و فکر می کنن دزد اومده و سریع میان دزد رو می گیرن...ممممم وکلی خصوصیات دیگه ه ه ...البته که اینجوری خوبه و آدم احساس مرفه بودن می کنه!اما وقتی از این ماشینا پیاده می شم، سوار پونه که می شم احساس خوبی دارم و با عشق دنده عوض می کنم و سعی می کنم نیم کلاژهای توپ داشته باشم و توی ترافیک خیابون سربالایی منتهی به بام حتا یک سانتی متر هم عقب نرم و خودم به دست فرمون خودم احسنت بگم!...به هر حال زندگیه دیگه!

استرس کذایی زیاد شده و دلم یه کم بیکاری و بی مسئولیتی می خوااااد...حرف های صدابردارآژانس دار زیاد توی مخم وول می خوره و دارم فکر می کنم به اینکه توی نقطه سرنوشت سازی قرار گرفتم...تصمیم های این دوره می تونه تا آخر زندگیم رو تقریبن معلوم کنه و چقدر سخته آدم توی همچین شرایطی قرار بگیره...هرچند که اصولن زندگی همین الانه و قرار نیست بعدن چیزی بشه.هرچی هم بشه،اگه بلد نباشم از الان استفاده کنم و لذت ببرم بعدن هم نمی تونم!..به هر حال تمام تلاشم رو می کنم تا مثل همه سال های زندگی که هی باید تصمیم های مهم می گرفتم، اینبار هم درست تصمیم بگیرم و هرچی هم که شد اما هیچ وقت پشیمون نشم...پشیمونی تنها احساسیه که می تونه منو از پا دربیاره،داغون کنه و تامرز مرگ ببره...!

باقالی پلو با گوشت به جای جوجه کباب با استخوان مورد علاقه من، اومد..البته بدک هم نبود و اینکه من لباس های دل انگیزی دارم که مال 3سال پیشه اما انگار از اون 3 سال، ده ها سال گذشته و زمانبندی زندگی من اشتباه شده.....دیشب خواب می دیدم گربه هه ولم نمی کرد و هیچ کسی هم به دادم نمی رسید.مامان بی خیال می رفت وبابای دووست جووونم با مامانش هم بودن و البته میم.ب.جون هم با بچگی های خواهر صفا بود! اما کلن هیشکی به داد و بیداد من توجه نمی کرد و انگار نه انگار که گربه هه ول کنم نبود!!!...

خبرهای عجیب و غریب زیاده و من باز به خیلی چیزها فقط وفقط نگاه می کنم... .


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 0:59  توسط کوچولو  | 


مممممم...با اینکه امسال قرار بود تنها نباشم اما مثل چندسال گذشته، تنهایی رفتم حسن آباد و کلی ی ی ی کاموا خریدم و الان بین یه عالمه نخ های رنگی دارم به زمستون خوش آمد می گم.و اولین شالی که شروع کردم، یه شال 6 رنگه که مال یه کوچولوی دوست داشتنیه که ازم خواسته براش شال رنگین کمونی ببافم و باید زود ببافم که 7 آذر وقتی دیدمش بدم بهش... چندساله که اون مغازه اولیه که اون سال با دووست جوونممم ازش کاموا و پشم اصل خریدیم بسته است اما از جلوش که رد شدم به یاد خودم و  ی جونم یه لحظه ایستادم و لبخند زدم...حالا یه عالمه کاموا دارم و امسال تصمیم گرفتم برای خیلی ها شال ببافم..احساس می کنم این شال ها مهمترین اثری از منه که باقی می مونه... .(شاید این جمله بتونه مامان حریرجونم رو قانع کنه که چطور وقت می کنم شال ببافم... )

روزهای عجیبیه.با اینکه صبح ها زود بیدار نمی شم اما شب هام مثل شب های دوران مدرسه است که باید برای فردا درس آماده می کردم ولی نخونده بودم و برام فرقی نمی کرد البته(!!) اما یه مدل استرس و احساس بدمزه داشتم که وصف ناپذیره البته...حالا چندوقته که اینجورم...... .

دیشب نسکافه توی دفتر و ساندویچ گریل شده با میم.ب.جون و خوندن نوشته های خودم که البته خودم ننوشتم(!) و نمی دونم چرا هی اصرار داری من یه چیزی در موردشون بگم و من نمی گم! شاید چون مثل نوشته های خودمه و همونطور که در مورد نوشته های خودم توی اون دفتر کوچولوهام،چیزی نمی گم در مورد اینا هم نمی تونم چیزی بگم...به هر حال مرسی از احساس خوبی که لاجرعه وارد رگ هام شد..والبته ته چین جام جم و من و فازی و لباس بچه و آقای سن بالای سر کوچه مهری که کارت ویزیت داشت و حس خوبی که خیلی وقت بود دنبالش بودم..البته امروز از پنجره که پاییز خیابون و رنگ آسمون رو می دیدم یاد روزهای بچگیم توی میدون افتادم که بازی می کردیم توی کوچه و البته مه آلود و غریب بود...نمی دونم چرا چندوقته مثل آدم هایی که 100سالشونه هی از گذشته های خوب یاد می کنم...شاید اینا همش نشانه های اینه که شاید امسال آخرین زمستون منه و آخرین پاییزی که از این پنجره می بینم...البته سعی می کنم سال دیگه هم جایی باشم که این موقع سال پاییز باشه نه زمستون یا بهار!

کاش اون همه دروغ رو نمی گفتی...هرچند که هنوز با تمام وجودم معتقدم که نباید از هیچچچچچچ کسی توقع داشت که رفتار معقولانه یا درست رو داشته باشه و کلننننننن نباید از کسی توقعی داشت..اما اون همه دروغ رو هنوزززززز هم باور نکردم که دروغ بوده و شاید برای همینه که الان اینجورم...ولی می دونم که هر بار که بخاطر دروغ هی تو و کارهایی که کردی، به کسی شک کنم یا بدبین بشم، اول از همه حس و انرژی بد ماجرا به تو می رسه واین بده.ناخوشاینده و غم انگیز، البته برای تو،نه من!



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 1:30  توسط کوچولو  |