تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

 

روزهای بی مسئولیتی مزه جالبی داره و می تونه یه استراحت از نوع سوم باشه واسه من....به هر حال هرچی بود امروز با زندگی شبه مجردی خونه عسل اینا  تموم شد و البته دو روز با دریا بودن بهترین بخشش بود...مثل همیشه خیلی چیزا روبه دریا سپردم و موجهای جادویی دریا همه حرفها و آرزوهامو  با خودش برد در اعماق تا حلشون کنه و از آسمون واسم لبخند و حس خوب رسیدن به هدف بفرسته....ییهو وقتی نسیم زمستانی دریا همه وجودمو پر کرد خواستم یکی دیگه رو هم توی این اوضاع  لاوصف شریک کنم و مهندس از همه شایسته تر اومد انگار.....اما موش نرم و مهربون و دختر خاله بیشتر به ابعاد دیگه دریا توجه داشتن و به نظرشون دریایی که هر سال جون هزاران نفر رو می گیره اونقدرا هم مهربون نیست و ارزش دوست داشتن تا این حد رو نداره...ولی نشد که نظرم عوض بشه و واسه  توجیه  این مسئله کلی براشون فلسفه بافی کردم و آخرش ترجیح دادیم هر کدوم روی نظر خودمون بمونیم و چه اصرار که لحظه های دریایی رو به بحث و مناظره بگذرونیم...سنگهای عجیب غریب و دوست داشتنی و علاقه وافر من به سنگها....کلی عکس خووووب هم گرفتیم و کلن همه چیز رفت روی نمودار صعودی که xو y اش با هم زیاد می شه... 

------------------------------------------

نی نی ها موجودات نازنینی هستن...هم اون موقع که خیلی نی نی هستن هم وقتی یه کم بزرگتر یا بزرگتر تر می شن...به هر حال فک کردن به چگونگی رفتار و هم قدم شدن با کوچولوها همیشه لذت بخشه، حتا وقتایی که با شیطونی هاشون یا مثلن تکرار یه جمله های بی معنی می رن روی مخ دیگران(البته اون بچه هه که توی اتوبوس هی با لهجه نق می زد یه مورد استثنا بود!)....کوچولو کله شلغمی این روزا داره کم کم زبون باز می کنه و این موضوع که میتونه خیلی چیزا رو بفهمه وهر روز بر این فهمیدنه افزوده می شه واسه من خیلی هیجان انگیزه..با آیسا که حرف زدم برام از آقای فرزانه توی فیلم خروس جنگی گفت واون دوستش که فرضیه و خیلی خوبه که نی نی ها زبونشون می گیره و هنوز خوب بلد نیستن دروغ بگن و حقیقت رو به همه میگن.....از با  نی نی ها بودن آدم کلی شاد میشه و اینکه می تونی یه راه طولانی وبی انتها رو جلوشون تصور کنی مخ آدم روبه خیلی جاها می کشونه....اونشب توی سینما تونستم یه کوچولو که باران بود رو با خودم همراه کنم..یه کوچولوی خوش تیپ بود که از دور مثل بچه نیکل کیدمن توی others بود و از نزدیک یه فرشته کوچولو و بی همتا بود....دلم یه دشت صاف و پر از چمن و بدون حشره  با یکسری وسایل زندگی می خواد تا با همه نی نی هایی که مامان باباهاشون هی بهشون نق می زنن که چه کنن و چه نکنن بریم اونجا و تا می تونن بازی کنن و بدو بدو کنن و کسی نباشه غر بزنه و از شکستن ظرفها ناراحت بشه یا بگه بخواب یا بخواد به زور بهت خلاقیت تزریق کنه یا یه غذای خاص بهت بده یا بگه هله هوله نخور یا بگه .....خلاصه هیچی نگه...راحت باشن..نی نی ها هم آزادی می خوان....اینو خیلی وقته فهمیدم....اما کیه که معنای آزادی رو بفهمه....خوب البته مامان ها همیشه  توجیهات خودشونو دارن ولی من حاضرم مسئولیت همه نی نی هایی که پایه باشن بیان رو قبول کنم....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 23:14  توسط کوچولو  | 

 

خوبه که هر سال یه سال جدیدباشه و هر روز یه روز جدید... همیشه بیشتر انرژی وجودیم رو می ذارم تا به این موضوع برسم..احساسهای اینروزهام شاید موضوعیت یکسانی با گذشته ها داشته باشه اما توی اجرا متفاوته و این تفاوته همونیه که من دنبالشم........امتحانا با "بررسی مسائل اجتماعی ایران" امروز صبح بلخررره  تموم شد! واسه من که تا این ترم به امتحان اهمیت نمی دادم این درس خوندن این ترم یه جورایی حالت عجیبی داشت و خوب بود...شاید اگه فرنگیا به معدل گیر نمی دادن، این ترم هم مثل قبلیا میگذشت...حالا یه جوریم.با اینکه دغدغه ها و کارا وبدو بدو هابیشتر  شده و کمتر نشده، اما با تموم شدن امتحانا انگار یه کم به حس بعد از پایان امتحانای اون دوستام که تنها وظیفشون دانشجو بودنه نزدیکم...به هر حال مهم اینه که امشب ماه کامل بود و دیدن قرص ماه همیشه واسه من هیجان انگیزه و انگار بار اوله که می بینم و کشفش میکنم..شنیدن آهنگهای تو باترانه های ایتالیایی من ، وسط اتوبان همیشگی....آرزومو به سحابی جبار گفتم وماه تا دم خونه همراهم اومد..الانم پشت پنجره است و  تا وقتی مجبور بشه بره، سر جاش میمونه...در پی این همه شب، شب رفته و شب اومده و همه لحظه های آسمون رو دوست دارم..حتا وقتایی که سیاهه و زور میزنه تابرف و بارون بیاد و نمیاد!...البته بلخره اومد...البته ملاک من واسه اومدن یا نیومدن برف اینه که بتونم بارش برف رو از پنجره اتاق خودم ببینم.وگرنه سر کار و توی پیست که همینجوری ریخته! یادم باشه بهت بگم که بزودی ثابت می شه که حس تازه بودن تو بی نگاه اون می شه یانمی شه...چند روز پیش کلی توی دلم از م.ب.جون تشکر کردم واسه زاییدن صفا..و اینکه می تونم هرچی خواستم رو به صفا حواله بدم و واسه چند لحظه هم که شده خالی بشم... 

پ.ن: باید جهان را تازه دید..رفت و به فرداها رسید...

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 22:12  توسط کوچولو  | 

 

دوف دوف! هرکی از هر طرفی داره زور آزمایی میکنه..آخرش می خندیم و بعضی وقتا هم مسیر مهمه هم آخرش اما اگه آخر خیلی بچربه و مسیر هم زیاد طولانی نباشه می شه از مسیره چشم پوشید..قبل از رفتن به استودیو هوا گرفته و بد بود و با راننده کلی در این مورد بحث کردیم و به اتفاق نظر هم رسیدیم..وقتی از استودیو اومدم بیرون هوا تاریک بود. اما زمین خیس بود ..و آسمون ابری و بوی برگ و خاک وخنکی مرطوبی که پرید توی ریه هام ثابت کرد که بارون اومده..با پونه  گفتیم تو مثل شبای مهتابی و بارونی، وقتی که نباشی دلگیرم و می دونی..شایدم ندونی!ولی می دونی..حالا که به گفته مهندس برف نمیاد تا شکوفه ها پژمرده نشن، حداقل یه کوچولو بارون میتونه دل آدمو شاد کنه..فردا صبح جون می ده واسه رفتن توی دل طبیعت..دراز کشیدن روی چمن های نم دار  و دویدن ونفس کشیدن و یه لبخند گنده فوووت کردن واسه خداجون...

گربه های ایرانی رودیدم و بلخره اون سوال واسه معنی شناسی نیومد..اما این مهمه که بدونی گوره خری که گوشت می خوره رو با ببر اشتباه نگیری!..صاحب خاکهای ژله ای خیلی با مزه از خاطراتش تعریف می کنه..با خواهرش وقتی فیلم گریه دار می بینن یه جاهایی فیلم رونگه می دارن..چند دقیقه گریه می کنن بعد ادامه فیلم رو می بینن! این به نظر ط  و  پدرم  خنده دار بود اما خیلی هم بد نیست خوب..خانمها و آقایون با هم فرق دارن خوب...به هر حال صاحب خاکهای ژله ای و آقای عشق ژنرال شنبه می رن کیش..منم دلم خواست..کیش مثل پاک کن می مونه..همه چیزو پاک میکنه!..اما فعلن جامعه شناسی جنگ مهمتره..

سر بازی MNUو MNC به م.ب جونم باختم و البته مهم اینه که لازانیا رو سر بازی بارسا بردم والان بیشتر از بدهیم ، طلبکارم! به حرف دووووست جووونم هم گوش کردم و  با وجود ۲ دلی زنگیدم..خوب به هر حال به نحوی بود...فقط کاش شاد شده باشه چون این خیلی مهمه واسم..

ببین! اگه با بدترین مواد غذایی و امکانات اما با عشــــــــــــق و عـــــلاقه و حوصله یه غذا رو بپزی خیلی خیلی خوشمزه تر از غذایی می شه که با بهترین مواد وامکانات اما با نفـــــــــــــرت واز روی اجـــبار و با بی حوصلگی پخته بشه..مطمئن باش..امتحان کن!..

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 0:29  توسط کوچولو  | 

 

اتوبان مدرس مسیر جنوب به شمال..دوست مهربون روی بیلبورد که سوار فلفل شده و این آرزوی پرواز رو توی دلم زنده میکنه.. خونه عسل اینا و خنده ورقص وتا خرخره خوردن و دود وفیلم با گوشی ۱۲مگاپیکسلی مخصوص گدا گشنه ها  وتهوع مفرط و یه عالمه هیولا که  از توی وجودش عربده میکشیدن و من با حشره کش  از پسشون بر اومدم و بعدش صبح و صبحانه و یاد خاطرات شب قبل و یه عالمه کار ودلتنگی واسه  دور شدن یکی از آدمهای خاص زندگی و کیک شکلاتی نیشکر واسه سورپرایز  تولد  نعنا و زود جیم زدن از تولد و دچار یه حس غریب بودن و گشنگی توی ترافیک و حسرت غذای طبخ شده توسط نعنا و آقاشون تا دم صبح روز بعد ...راستی دیگه همه خودمونی شدن بد! یارو از توی ماشین با نمره "سماجا" تیکه میندازه و دل و قلوه فشانی می کنه...یه ذره خجالت مجالت هم نداریم که نداریم که نداریم..عادت کن حالا !..یه دوست خوب که یه راه خوب واسش پیدا می شه..مثل خودش که یهو همون موقعی که منتظرش نبودم پیدا شد... گله یکی از دوستا رو که توی درس در مقابل من که براش خیلی کارا کرده بودم خساست به خرج داد  به یکی دیگه از دوستام کردم..فک کردم خالی شدم ولی الان می گم اگه نمی گفتم بهتر بود...آخه زیادن از این آدما..!

---------------------------------------

از فردا امتحانام شروع می شه دیگه...به به..این دوره از امتحانا برای اولین بار توی عمرم قبل از امتحان دارم تلاش و آرزو می کنم که نمره هام خوب بشه..همیشه بدم اومده از اینکه واسه نمره درس بخونم و هیچ وقت اینکارو نکردم ولی این ترمهای آخر باید اینجوری بشم، که بدم نیست البته....یادم نمی ره که استاد توی جلسه آخر بلخره دوووم نیاورد و حرف زد.. گفت  فرقی نداره چه تابلویی بالای سرتون نگه داشتین...مهم اینه که  به اون تابلویی که بالای سرتون توی دستاتون نگه داشتین اعتقاد داشته باشید..از ته دل..با علم وآگاهی و قدرت...همونجا بود که مطمئن شدم بهتره فعلن تابلوئه رو بیارم پایین تر..تا وقتی مطمئن نیستم.. تا وقتی ایمان و اعتقاده بالا  نرفته، فعلن بیخیال تابلو ام!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 0:51  توسط کوچولو  | 

 

انگار اوایل اسفنده..شایدیم نه! آخه هنوز فصل خرمالوهاست اما بویی از پاییز نمیاد..دلم کویر می خواد..دلم مرنجاب می خواد..یا یه کویری که تا حالا نرفتم..سکوت و شنهای روان..آفتاب و بادهای عجیب و غریب کویر..یه زمانی هی سفر یه روزه می رفتیم اما الان نمی ریم چرا؟؟..یکی منو ببره سفر یه روزه..یکی با من بیاد سفر یه روزه..یه گروه جدید منو پیدا کنه لطفن!

از همه اونایی که یادآوری می کنن درس بخونم ممنونم!...امروز م.ب.جون خبر خوبی داد بهم و البته مخابرات هم خبر خوبی داد که موبایلم یه طرفه شده و خیلی خوبه که چندین ماهه اعتیادم رو به موبایل ترک کردم و الان این خبر مخابرات واسم خوبه.یعنی فرقی هم نمی کنه..بابا برام چندتا پرتغال یخ آورده و می گه تو که شیر رو سرد می خوری و چایی تم صبر می کنی تا خنک بشه و بعد می خوری، حتمن پرتغال یخ خیلی خوشحالت می کنه!!! البته میوه ها همشون همیشه شادی آورن واسم و این یه مورد رو باباهه خوب اومد!

---------------------------------------

سر ماجراهای خواهر دارم هی سکوت می کنم..یه سکوت که دوستش ندارم اما راه دیگه ای هم جز سکوت پیدا نمی کنم..یه وقتایی واقعن نمی دونم برخوردم نسبت به حرفهای مامان چی باشه و می دونم که توقع داره یه چیزی ازم بشنوه..یه موافقت..یه تاییدیه واسه حرفاش..اما من هیچ احساسی به این اوضاع ندارم و واقعن فک می کنم هیچ رقمه به من ربطی نداره..اما مامان سکوت منو دوست نداره..نمی گه، ولی می فهمم..می فهمم که از بی تفاوتی منی که همیشه توی این شرایط ها کلی بهش تاییدیه می دادم ، ناراحت میشه...اون میگه تنهاست ..خواهر هم می گه تنهاست..باباجون بابا هم میگه تنهاست(خودم یواشکی نوشته هاشو خوندم!)، مامان حسین هم میگه تنهاست.. بره هم میگه تنهاست.. منم که اینم..جالبه..همه کنار همیم اما تنهاییم!..اگه با هم باشیم دیگه هیچ کدوم تنها نیستیم...سخت نیست..باید یکی تلاش کنه..یکی جون داشته باشه تا فاصله ها رو طی کنه و به بقیه برسه..... وقتی بچه بودم هی مامان های بقیه رو می دیدم که دعوا می کنن و گریه میکنن اما مامان من هیچ وقت گریه نمی کرد..بابام هم همینطور..فک می کردم مامان های خوب هیچ وقت گریه نمیکنن..فک میکردم منم الان که بچه ام زیاد گریه میکنم..بعدن که بزرگ شدم و مامان شدم دیگه گریه نمی کنم...یاد گرفته بودم که نیاید جلوی دیگران گریه کنی..اما الان انگار همه گریه های مامان جمع شده..انگارهمشون از اون موقع که من بچه بودم  تا الاناجمع شده و الانا همه با هم داره میاد..نمی دونم! شاید اون موقع که من بچه بودم هم گریه میکرده..اما من نمیدیدم....چقدر بده که توی دل آدم پر از گریه باشه..دوست ندارم اینجوری باشی اما بازم جز سکوت نمی تونم کاری کنم...باز هممون تنها می مونیم..تنها گریه می کنیم و تنها واسه هم نگرانیم و دل می سوزونیم و دعا می کنیم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 14:26  توسط کوچولو  | 

 

وقتی یکی بهم میگه چرا جوش زدی از  معدود لحظه هاییه که ته دلم خجالت میکشم..البته جوابم واضحه..می گم..وقتی عصبی می شم جوش میزنم..فقط کاش ازم نپرسن چرا عصبی شدی؟

کاری به نوع پرداخت وفیلمنامه و ضعفها و نقدهاتون ندارم...خیلی از سکانسها هنوز داره برام تکرار میشه..خودتو بذار توی اون موقعیت..بدون نگاه منطقی..بدون نگاه مردونه..بدون تعصب(که چقدر بده تعصب..هر تعصبی)..یادم میاد اون لحظه ای که موهاشو شونه می کرد ولالایی می خوند..اون جمله که میگه: غریبه نیست تورو دشمن،تورو دشمن همین دوسته..و پایان ندارد دوستی ها و دشمنی ها و دشمنی ها و دشمنی ها..تو دوستی کن! بقیه دشمنا رو بیخیال...

یه کتاب قدیمی و یکسری پرینت پیدا کردم..از چند سال پیش..از معنای اسطوره هام..چه خوبن این همه دوست..چه خوبن اونایی که دوستشون دارم و ندیده دوستم هستن..می دونم که هنوزم دوستمی..یادمه سال ۸۳ و کشف زندگی تو..کشف تو..اوریانا فالاچی..که من یه چیز دیگه بهت میگفتم..ایتالیای بزرگ که همیشه می دونم یه روز میرم اونجا و همه رویاها وبوی خوشی که تو ازش مینوشتی رو حس میکنم..جملت هنوز یادمه..ممم..همین بود!..زندگی چیزیه که باید خوب پرش کنی بدون اینکه لحظه ای رواز دست بدی..چقدر به حرفت گوش کردم..چقدر بزرگ بود اون روز که این جمله رو خوندم..برام مهم نیست که چیا دربارت میگن..من اون چیزایی که دنبالش بودمرو گرفتم ازت..اون خصوصیاتی که خارق العاده بود رو گرفته بودم ازت..چی می شه که همه همیشه فقط دین رو تنها وسیله ارزش گذاری می دونن..بعضی چشمها چه راحت بسته می شه و هروقت منفعت باشه باز می شه..مهم نیست..حرف اینجا زیاده..کتاب و یادداشتهام منو جاهای دیگه ای برد..یه جوونه وسط زمستون بود اون روزا..هنوزم دوستمی..یه دوست نزدیک..نزدیک..نزدیک...

سرماخوردگیم خیلی وقته خوب شده اما صدام هنوز گرفته است..استرابری که در خیلی از علوم سررشته داره ، میگه همه دردهای جسمی ریشه روانی داره..میگه صدات خوب نمیشه چون میخوای یه چیزی رو بگی ولی نمی گی..می گه باید بگی تا خوب شه...میگم نمیتونم..نمیدونم..چجوری بگم بهتره؟..آره! "من" دارم به چجوری بهتر بودن فکر می کنم..!!! اون همه جسارت و شجاعت و بی پروایی اینبار همه با هم دود شده رفته هوا انگار...کاش خودت می فهمیدی.."کاش"! من بگم "کاش"؟؟؟..خودم خندم میگیره..حافظ هم گفت صبر کن.یه کم ترسیدم..اگه نتونم صبر کنم...من از "نتونستن" بگم؟؟..انگار قراره همه نشده ها این دفعه واسم بشه..برای اولین بار  دارم از اشتباه میترسم...هی به خودم میام..هی به خودم روحیه میدم..اما یه جورایی مطمئنم که خدا همه چیزو بهت می رسونه...همه چیزو..همه حرفامو..اما چرا صدام خوب نمی شه..هنوزم همینم!هنوزم میگم تنهایی خوب نیست امااینکه بتونی تنهایی خودتو دوست داشته باشی و از زندگی لذت ببری خیلی خوبه..اونوقته که میتونی با دیگران هم خوب باشی و لحظه های خوشمزه و نارنجی خلق کنی..زندگی منم همینجوری نارنجی شد دیگه..مممم...هنوزم اینا رو توی ذهنم می دونم و می دونم و اعتقادمه..وقتی قراره یکی بیاد میاد!!..اینو نشنیدم..حس کردم..اما الان چی شدم؟چی پیدا کردم که انقدر بی تاب شدم..چی دیدم که بلخره انگار شد..الان که نه!یه نیگا کردم دیدم خیلی وقته..خودم دیر فهمیدم انگار..انقدر که غرق زندگی نارنجی ناب خودم بودم..حدسم نمی زنی که تو؟؟..خدا هوامو داره..می دونم..من و اضطراب درونی؟من و حرف نزدن؟من وموندن؟من و هر لحظه به تمثیل شدن؟ من و ریمایندر ساعت ۱۲ ظهر؟ که چی؟ که همین..من و یه تجسم و فکرکه می دونم حقیقت پیدا میکنه اما کی وکجاشو نمیدونم وهمین دلم رو تکون تکون میده..مقاومت می کنم..مقاومت نه!..ملایمت میکنم با لحظه های این دوران..می دونم که خدا توی هر چیزی خیری گذاشته..می دونم..خودت بفهم لطفن! منم بهت میگم تا صدام درست بشه..اما اول تو بفهم..اگه فهمیدی بهم بگو.. (با لهجه همون زبون سخت که باید با جماعتش بگردی تایاد بگیری و با معلم و کلاس جواب نمی ده! )..بگو دیگه!..خدابهت می گه چی به چیه....فقط تو ام از رنگ نارنجی خوشرنگی که درش غرقی  بیا بیرون..اونوقت می فهمی و می گی...تو بگو!..نمی خوام صدات بگیره..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 2:22  توسط کوچولو  | 

 

بزرگترین هیجان زندگیم تا امروز  همه وجودمو فرا گرفت...۳ ساعت می گذره اما هنوزم در لحظه اول موندم...نمی دونستم زمان به عقب برگشته یا من توی آینده ام یاهمه چیز نزدیکه یا هر چی دیگه...دووووست جوووونممم پشت شیشه بود و به شیشه میکوبید...شب سیاهی دلچسبی گرفت و بهترین هدیه رو خدابه من داد امشب...یه هدیه پاییزی که که یادم نمی ره...سورپرایز واژه کوچیکیه واسه توصیف و نمی دونم هنوزم چی بگم...با دیدنت توی شب برام رنگین کمون درست شد و باهم سررررررر خوردیم روی رنگ نیلی و نارنجی...پاتیناژ... ممممممممممم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 1:16  توسط کوچولو  | 

 

یک سفر یک هفته ای خیلی به موقع بود انگار..البته دیدن اون همه جای جدید و حقیقت شدن اون همه رویا و بدست آوردن اون همه تجربه انگار بیشتر از یک هفته گذشت و جدا از تقویم عمل کرد.. اما همه چیز عالی بود.. یک هفته زندگی و کشف ندونسته ها وتکمیل حدسها..یک هفته دور از تماس و صحبت و موبایل  واس ام و دغدغه و کار ودرس و بدو بدو و همه اینا و خیلی چیزای دیگه..یک هفته دور از مسئولیتهای همیشگی..نمی دونم چی شد که همه چیز جور شد و رفتم و خیلی خوب گذشت و برگشتم و خیلی خوبم الان...می دونم همش از محبت همیشگی تو بود به من...خدا جونم ممنونم ازت.ممنونم اندازه همه آسمونها که همیشه برای من خوشرنگ ودل انگیزن..ممنوم ازت خدا که بازم بهانه ای شد و خیلی چیزا رو بهم نشون دادی..خیلی چیزا رو بهم فهموندی خیلی از شک هامو یقین کردی...مرسی خداجونم که هنوزم می تونم باهات شوخی کنم.هنوزم می تونم باهات درد دل کنم.هنوزم فقط تو همه حرفامو می شنوی.هنوزم فقط تو اصل همه چیزمو می دونی.هنوزم  توی تنهایی ها وشلوغی ها تو بهترین دوستمی.تو بهترین دوستمی.تو بهترین دوستمی.مرسی خداجونم که هر روز صبح و هر آخر شب می ذاری ببوسمت و وقتی توی آغوش تو ام هم گرما لذتبخشه هم سرما. همه روزها و فصلها با توزیبا میشه برام.مرسی که وقتی زیر بار زندگی و  ناراحتی ها وفشارهای همیشگی بعضی بخشهای زندگی گیر می کنم تو میای و نجاتم میدی.نمی ذاری بمونم به حال خودم.ممنونم خدا جونم  که می تونم هر لحظه نفس عمیق بکشم و از همه چیزایی که از اولین روز زندگی تا الان بهم دادی به خودم افتخار کنم. ممنونم که میتونم حتا برای چیزهایی که ندارم و هنوز بهم ندادی هم خوشحال باشم.مرسی از اینکه بهم رویا می دی. می ذاری بتونم رویا های واقعی خلق کنم و حاضری تا تهش کنارم باشی و مثل دختر بچه ها می تونم احساس دویدن توی دشت پر گل رو تجربه کنم بدون اینکه نگران باشم ممکنه کسی دعوام کنه، آخه تو هستی.مواظبمی.چیزیم نمیشه که.مرسی از این همه امیدی که همیشه توی دلم می ذاری.ممنونم از تزریق این همه خوبی هات.مرسی از همراهیت.از بودنت.از نزدیک بودنت.مرسی خداجونم که وبلاگم رو هم می خونی.همه نوشته های دفترهای کوچیکی که دارم رو می خونی.مرسی که ناراحت نمی شی از حرفام.توقع نمی کنی از کارهام.مرسی که ازم توقعی نداری. مرسی که منو واسه خودم می خوای.می دونم خیلی از تنهایی هام واسه این بوده که زیادی دوستم داشتی و می خواستی همیشه  بیشتر از همه با خودت باشم.هر کیم بیاد باز با تو ام.خودمو خودت.شاید واسه همینه که تنهایی واسه آدم(به قول دیگران) برون گرایی مثل من همیشه خیلی شیرین و دوست داشتنی بوده..مرسی که وقتی ناراحت میشم و قهر میکنم با خودم هم باز می مونی کنارم. مرسی که روزهای سیاه و سفید رو  خوش رنگ و بو می کنی برام.ممنونم ازت که این جرات رو بهم دادی که با ایمان، به خیلی ها تورو معرفی کردم که بیان باهات دوست بشن و ببینن چیکارا براشون می کنی..آخریش۳ ساعت پیش بود؟؟ خدا جونم خیلی خوبی.خیلی دوستت دارم.خودتم می دونی.بازم می گم تا بدونی.هر بار که اینو بهت میگم کلی دوست داشتن همه چیز می پره توی دلم . انگار زندگی از نو می شه برام. دوست داشتن وجودمو پر می کنه.مثل هر لحظه....وااای که چه خوبی تو.بازم ممنونم ازت بخاطر همه چیزهایی که به من دادی و همه چیزهایی که ندادی وهمه چیزهایی که هر موقع وقتش برسه و بدونی به نفعمه بهم میدی. هیچ دوستی مثل تو هوای منو نداشته و نداره و نخواهد داشت.تو خیلی خوبی.بیشتر از همه...خودت که همه اینا رو می دونی.بارها و بارها نوشتم و بارها و بارها هم گفتم و بازم می گم..ولی دلم خواست اینا رو الان هم بگم.خدا جووووووووووونم قد همه خوبیهات ازت ممنونم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 23:31  توسط کوچولو  | 

 

انگار خیلی وقته که اینجام.زمان دیر می گذره و البته خوب. دیروز رفتیم لوتوس و چند تا معبد دیگه . خیلی آرامش بود در گل نیلوفر و سکوت که حس آرامش خوردنی داشت برام و می شه چشمهاتوببندی و واسه چند دقیقه به سفیدی محض فک کنی و به فکری فکر نکنی...

با "ریشکا"( اضافه شده ـــ اینجا روز دومه .بعد از هفت روز استفاده ،بلخره روز ششم یادم موند که درستش ریکشا است.واسه همین دیگه تغییر ندادم و گفتم فقط این توضیح رو اضافه کنم!البته این مسئله در مورد خیلی از کلماتدیگه هم صدق میکنه!!من حافظه این مدلیم زیاد خوب نیست!!) رفتیم همه جا و موتور سه چرخه سواری هم عالم خوبی داشت...آکشاربام کم نظیر (م.ب.جون می گه نباید بگیم بی نظیر چون اونوقت همه دنیا رو رو گذاشتیم کنار!!!) بود و عالی و پر از انرژی و "سامی نیل" رو اسطوره سازی کردم توی ذهنم ....

بوق زدن اینجا مثل حرف زدنه و هرکی ماشین داره به این زیون مسلطه!!!...دیشب چند ساعت مهندسی معکوس داشتیم وبه قول مامان بزرگ خاله جون  نون و پنیر با دل دردش قیمت چلو کباب می ارزه  که البته زیاد ربطی نداشت....

۱ساعت دیگه می ریم آگرا و ۵ ساعتی توی یه راه ناشناخته سیالیم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 6:46  توسط کوچولو  | 

 

دیشب رسیدیم.الان دارم از هند می نویسم...از صبح تا حالا کلی جاها رفتیم و الان بعد از کلی گم شدن و ۱  کیلومتر پیاده رفتن بلخره هتل رو پیدا کردیم و من اینجا از نزدیکی خط استوا کوچولو را می نویسم!

اینجا توی دهلی همه می تونن در هر لحظه و هر مکان غذا بخورن،بخوابن، قضای(شایدم غذای) حاجت کنن و خیلی چیزای دیگه که در هر زمان و مکان می شه انجام داد و نیازی به اجازه یا خجالت نیست!!!

کلی جاهای دیدینی دیدیم و واااای که چقده این معماری اینجا روح داره. وهمین باعث شد که بیشتر از هر وقتی یاد مهندس بیفتم و اینکه اگه بود چقده می تونست کمک کنه و مممم..باشه دیگه! فک کن که خاکستر مرده های مایه دار  و معروف رو با هواپبما می ریزن روی شهر که بازم مثل اینا بوجود بیاد!!!!البته گویا نصف خاکستر گاندی رو هم ریختن ولی این اتفاق نیفتاد و دیگه کسی مثل گاندی متولد نشد که...

بدون موبایل روزهای خوبی هست و خواهد بود و الان دارم به خودم افتخار می کنم که تونستم روی کیبوردی که فونت فارسی نداره انقده خوب و سریع تایپ کنم و البته باقی اعمال شاقه هم بماند....

یک هفته فارق از همه چیز می خوام توی هوای کثیف اینجا نفس بکشم و درک کنم که به قول عمه(!) وقتی به سوییسی  میاد ایران چه احساسی داره....!!!!

بازم می نویسم!اینجا هواش کثیفه و شهرش هم، ولی اینترنت رایگانه!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 18:50  توسط کوچولو  |